فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

Archive for مه 2011

انگار می‌کنم

with 3 comments

 

این حتماً یک شعر نیست. حتماً یک بغض است. سکته و ناوزنی گاه به گاه بند اولش حس همین است که شعر نیست و بغض است. شعر گفتن از شعر بودن ممکن است تلخ‌تر باشد. غزل گفتن از غزل بودن ممکن است سخت‌تر باشد.

 

انگار می‌کنم که به بادم نداده‌ای

انگار می‌کنم که ز مادر نزاده‌ای

 

وقتی تمام عمر به مقصد نمی‌رسم

انگار می‌کنم که تو معنای جاده‌ای

 

تنها غبار تاختنت مانده و هنوز

انگار می‌کنم نگران پیاده‌ای

 

کابوس بودنت به نبودن که می‌رسد

انگار می‌کنم که تو یک خواب ساده‌ای

 

جا مانده‌ای به جانم و جامم شکسته‌ای

انگار می‌کنم اثر جام باده‌ای

 

یادت نمانده خاطره‌های نبودنت

انگار می‌کنم به منش وانهاده‌ای

 

فرجام غیر ممکن شهزاده و گدا

انگار می‌کنم تو همان شاهزاده‌ای

 

ممکن است کسی باشد که هنوز انگار می‌کنم‌ها را انکار می‌کنم بخواند. ممکن است…

 


 

Advertisements

Written by فرجام

مه 29, 2011 at 7:55 ب.ظ.

نوشته شده در ترانه ها

در حسرت یک آرزو

with 3 comments

یک وقت هایی آرزویت چیزی است که هیچ وقت میان دستانت نبوده. هیچ وقت نداشتی اش. هیچ وقت نرسیده بوده ای به داشتنش. آرزویت چیزی است که پله پله بالا می روی تا برسی و ببینی و فتحش کنی. آرزویی که هر شب به خوابت می‌آید. هر شب به رنگی و به شکلی. قیافه و قامتش دست توست. هر جور دلت بخواهد خیالش می کنی و یادش می کنی و غمش را می‌خوری. یک وقت هایی آرزو چیزی است که مزه داشتنش، سرزمین بکر و پا نخورده‌ای است. داشتنش شوق نشناخته ای است که لحظه می شمرد و نفس می زنی تا پیدا کردنش و کشف شدنش. یک وقت هایی آرزو مزه پیدا کردن و دانستن و رسیدن می دهد. یک وقت هایی رسیدن خودش مزه دارد. مزه ای جدا از چیزی و جایی که می‌رسی به رسیدنش.

یک وقت هایی اما، آرزو آن است که نداری و اما خوب می دانی چیست. داشته ای و اما نداری. یک وقت هایی آرزو یک آغوش خالی است پر از جای خالی چیزی که ذره ذره اش را حفظی. لحظه لحظه اش را داری در سرت و خودش را نداری در دستت. یک وقت هایی آرزو آن نیست که هر شب به رنگ و لباسی خوابت را رنگین کند. یک وقت هایی رنگ و طعم و مزه لعنتیش بی کم و کاست توی مغزت پا می کوبد و می رود و رهایت نمی کند. گاهی عطر ناغافلش میان خیابان از ناکجایی که نمی دانی کجا یقه ات را می گیرد و به دیوار پیاده رو می کوبدت. گاهی خاطره اش خط ترانه می شود و سوزنش گیر می کند در سرت یا دلت و ویرانت می کند. یک وقت هایی، آرزو عذاب از دست رفتنی است که سوهان می کشد بر قدم قدمی که می روی به دوباره رسیدنش، یا دیگر نداشتنش. یک وقت هایی تو از دست رفته ی آرزویی هستی که از دستت رفته است. یک وقت هایی خیلی خوب است که اصلاً نفهمی فرق بین آرزو را با حسرت. نفهمی که گاهی رسیدن درد دارد. آرزو درد دارد. دردی به اندازه نرسیدن.

Written by فرجام

مه 21, 2011 at 10:13 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

شماره دو

with one comment

پسرک نو سال بود. هشت یا نه. سبزه و ریز و بی قرار. ریزتر از سنش حتی. عاشق توپ و دویدن. آن قدر می دوید و بازی می کرد تا بی حال می شد و گاهی از دست و پا می گرفتند و می بردندش تا خانه. میان هم سالانش رقیب نداشت وقت بازی و آرزویش روزی بود که با بزرگ تر ها بشود بازی کند. با هم بازی های عمو.

عمو جوان بود. دبیرستانی. سرکش و یکه سوار محله. یک روز که غلتک آمد برای صاف کردن خیابان، به اصرار راننده را کشاند به خرابه ته کوچه و صافش کرد و تیر کوباند و زمین خاکی ساخت. مسابقه راه انداخت و تیم درست کرد. زلزله افتاده بود به محله. جوان ها می آمدند و می دویدند و گم می شدند توی گرد و خاک تمرین و روز مسابقه نزدیک تر می شد. عمو تیم‌اش را راه انداخت. تیم اتحاد. تیم اتحاد که قرار بود پیراهنش سفید باشد.

پسرک دیوانه شده بود از هیجان. شب ها خوابش نمی برد. نفسش حبس می شد و قلبش جا می ماند وقتی کنار زمین تمرین تیم اتحاد را می دید. همه دنبال عمو دور زمین می دویدند و به ترتیب صف می کشیدند و به توپ می زدند تا عمو انتخاب شان کند برای روز مسابقه. شب و روزش شده بود تیم اتحاد با پیراهنی که قرار بود سفید باشد. و پسرک تکلیفش را فهمید. چسبید به ته خط دویدن و تصمیم گرفت صاحب یک پیراهن باشد از تیم اتحاد که می دانست محال است برای قد و قامت او. اول کسی پسرک را ندید. کم کم کمی نگاه و کمی لبخند و گاهی پوزخند و بعد چشم غره و میانش تحسین و شوخی و اخم و آخر دعوا. تمرین تیم ایستاد تا پسرک از زمین بیرون برود. پسرک می دانست بیرون نمی رود. پسرک که کمی بزرگ تر از توپ چهل تکه بود و کمی کوتاه تر از کمر جوان ها، قول داد توپ که به صورتش خورد یا با صورت که به زمین خورد گریه نکند و نکرد. قول داد اگر خسته شد از دویدن و ایستاد، دیگر میان زمین نیاید و خسته نشد. قول داد تا یک هفته اگر از وسط زمین توپش از دروازه رد نشود کوتاه بیاید و یاد گرفت. قول داد پاس دادن یاد بگیرد و یاد گرفت. قول داد بیست تا روپایی بزند و زد. قول داد توپ از سرش زمین نیافتد و یاد گرفت. پسرک فقط می دانست که پیراهن سفید اتحاد را می خواهد.

آخرین تمرین، سخت ترین تمرین که تمام شد، عمو لباس های سفید را در آورد و اسم ها را صدا زد. لباس ها که تمام شد پسرک که مانده بود طرف بی لباس ها، با سر و صورت و لباس یک رنگ از خاک، با موهای پیچیده به هم از خاک و عرق، با زانوهایی که خون تازه از میان خاک شان پیدا بود، با دو رد خیس روی گونه که خاک را شسته بود و بند نمی آمد، با اخم و خشمی که نفس می زد و هیچ صدای دیگری نداشت، چشم دوخته بود به زمین و فقط سر بلند نمی کرد. عمو که مانده بود بین نگاه های تیم اتحاد و غرور کاپیتانی و اشک بچه نوسال، نشست رو به رویش و گفت می دانی که نمی شود. پسرک گفت هر کاری که گفتید نمی شد که کردم. عمو گفت جواب بقیه بچه های قد تو را چه بدهیم؟ پسرک کینه جو گفت من از هیچ بزرگ تری جا نماندم. هیچ بچه ای هم پشت سر من طاقت نیاورد. عمو کلافه گفت لباس اندازه تو نداریم. پسرک پیراهنش را کند و رکابی سفیدش را چنگ زد و گفت خودم دارم. بدون شماره و اسم اتحاد… و بغضش ترکید.

عمو سپرد به تیم اتحاد و تیم رای گرفت و 17 پیراهن سفید که روی پیراهن شان به رنگ مشکی شابلون شده بود اتحاد، تصمیم گرفتند و رکابی سفید پسر نشست زیر شابلون و اسپری سیاه رفت و آمد و روی سینه سفید رکابی حک کرد اتحاد و ماژیک مشکی پشت و روی رکابی با شماره خارجی نوشت دو.

آن سال شماره دوی تیم اتحاد همه بازی ها پشت دروازه دوید و توپ جمع کرد و تیم اتحاد هم قهرمان نشد. اما تا سال ها میان قفسه لباس های پسرک، گنجی نشسته بود با شماره دو. گنجی که هیچ وقت نگذاشت شسته شود. گنجی که هنوز هر وقت خسته می شود و کم می آورد و نمی تواند، به یادش می آید، یا به خوابش. پسرک یک عمر است هنوز چیزی شیرین تر از پیراهن سفید شماره دو اتحاد به دست نیاورده است.

پسرک این روزها زیاد یاد پیراهن شماره دو سفید تیم اتحاد می افتد… زیاد.

Written by فرجام

مه 14, 2011 at 10:31 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

پناه

with 3 comments

بستگی دارد سگ کتک خورده کوچه بوده باشی یا گربه نازپرورد همیشه توی سبد. یعنی بسنگی دارد عادت کرده باشی لم بدهی و چشم ببندی به دنیای خودت و نترسی از هر صدایی و تکانی، یا به درد و ترس آموخته باشی حتی با چشم باز بخوابی و هیچ وقت هیچ تکیه گاه و پناهی را باور نکنی. اگر سگ کتک خورده کوچه بوده باشی، هر گام رهگذری می‌تواند درد لگدی باشد که می‌گذرد و می‌زندت. هر صدایی می تواند سنگی باشد که می‌نشیند به تنت و جانت را می سوزد. هر کنج و پناهی می‌تواند دامی باشد و پاگیرت کند به اسیری. سگ کتک خورده کوچه بیش و پیش از عقل و منطق و احساس، مهار رفتارش دست موجود خشن و وحشی و بدبینی است که نامش تکرار تلخ تجربه های کوچه است.

سگ کتک خورده کوچه اگر صاحب پیدا کند و سهمی از خانه ای ببیند و آغوش و محبت بگیرد، باید عادت کند چشم شستن و دل بستن و آرام نشستن را. باید یاد بگیرد چشم بستن و خوابیدن و تکیه دادن و تکیه کردن بی ترس را. یاد بگیرد در هیچ شرایطی نترسد و گاز نگیرد و آرام بماند. رم نکند از هر صدایی. از هر صدایی. و این از هر صدایی را باید بداند خیلی لازم است، همان قدر که خیلی سخت است. سگ کتک خورده کوچه وقتی می شود سگ خانگی که بفهمد فرق میان شب کوچه و خواب خانه را. فرق میان حادثه و فاجعه را. فرق میان زنده ماندن و زندگی کردن را. سگ کتک خورده کوچه باید یاد بگیرد تجربه ها و خاطره هایش را بریزد توی همان کوچه و نیاورد توی خانه. حتی بعد ماه ها و سالها که سر باز می کند و بیرون می ریزد و تاول می شود. باور کند تجربه کوچه‌اش میان گرمای خانه یعنی کشک. می شود نمک خوردن و نمکدان شکستن. یعنی دست محبت را ناغافل گاز گرفتن و دوباره پرت شدن به کوچه ی کتک خوردن. سگ کتک خورده توی کوچه اگر بی پناه بماند باید که با دنیا بجنگد و اگر سرپناه بیابد باید که با خودش. سگ کتک خورده کوچه شدن هیچ وقت چیز خوبی نیست.

اما دست محبتی که دلش می سوزد و غیرتش رگ می کند و عشقش بالا می زند و سگ کتک خورده کوچه را مهمان می کند به بوی خانه و نوازش، کاش یاد بگیرد و یادش بماند تصویرهای کهنه و خراشیده شده بر روزگار این زبان بسته را. کاش بفهمد به شوخی سنگش زدن هیچ شوخی خوبی نیست. بداند بی هوا پا بلند کردن و نزدن، دردش از لگد به پهلو خواباندن کمتر نیست. کاش بفهمد قصه مار گزیده و ریسمان سیاه و سفید همان قدر که تقصیر او نیست، تقصیر سگ زبان بسته هم نیست. بفهمد که این قصه، قصه نیست.

 امن و آغوش یک عمر بی پناهی شدن، کار سخت و ظریف و طاقت طلبی است. گاهی هست که پناه گرفتن از پناه دادن ساده تر نیست. گاهی مرهم خودش درد دارد و تحمل می خواهد. سگ کتک خورده کوچه را خانگی کردن کار سختی است

Written by فرجام

مه 7, 2011 at 10:36 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: