فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

Archive for دسامبر 2010

برف

with 6 comments

دانه برف مثل بچه آدم روزی و جایی به دنیا می آید. مثل قصه آدم از آسمان هبوط می کند و پاگیر خاک می شود. مثل نسل آدم است و هیچ دو دانه برفی شبیه هم نیست. مثل آدم همه راه را دست و پا می زند تا برسد و از آن چه بوده، از آن بالایی که بوده برسد به جایی که آرزو دارد. برسد و وقتی زمین گیر شد، بقیه نفس هایش را حسرت بکشد از چیزی که بوده و جایی که دیگر نیست. که آن قدر حسرت کودکی را بخورد تا آب شود.

برف هم مثل آدم خیال می کند و می خواهد خودش جای فرو افتادنش را پیدا کند. مثل آدم باد سرنوشت هر چه بخواهد سرش می آورد و هر کجا بخواهد پرتش می کند. مثل آدم گاهی سربراه پشت باد می نشیند و بّرده می شود. گاهی چموشی می کند و تقلا می کند. برف هم می تواند عمر طولانی کند بی خطر و گم شود وقت نشستن میان یک عالمه برف مثل خودش که نه آب می شوند نه به دردی می خورند نه چشم های برف زده عابران حوصله ای دارد برای دیدن شان. هم می تواند ببارد و بنشیند وسط برف ندیده ها که هاج و واج و مات نگاهش کنند و نگاهشان کنند. بچه هایی باشند که از شب تا صبح بینی شان بچسبد به شیشه بخار گرفته و ذره ذره جادوی سپید شدن زمین را یاد بگیرند. گلوله برفی بشود میان دست برف ندیده ها و پرتاب شود. فحش بخورد از کاسب های بی اعصاب و پارو شود میان جوب. برف هم مثل آدم مهم است که کجا ببارد و بر کی. مثل آدم گاهی وقتی بارید و زمین گیر شد می فهمد مهم است کجا ببارد.

برف هم مثل آدم همه راه را می دود و نمی فهمد و فقط می خواهد برسد. مثل آدم وقتی رسید دلش تیر می کشد از آن همه راه که سبک بار آمد و پر داشت و در آسمان رقص می کرد و نمی فهمید. برف هم مثل آدم درگیر چیزهایی است که از دست رفته. همیشه و پشت هم. برف هم اگر به قله کوه ببارد حسرت هم بازی دارد و پا خوردن. اگر آدم برفی بچه ها شود آرزوی عمر و آرامش می کُشدش. اگر بر بام بباربد حسرت خاکی شدن دارد و اگر میان خیابان به گل بغلطد حسرت پاک ماندن. برف هم مثل آدم راه زندگی کردن در جایی که هست را گاهی نمی داند.

برف یادش می رود از بوسه ای زاده شده که ابری به ابری داده. آسمان را که در آغوش دارد شهوت زمین کورش کرده. تن به تن زمین که می شود حسرت آسمان و عذاب ماندن رهایش نمی کند. خورشید که تنش را می سوزاند و اشک می شود و آب می شود ترس فنا پرش می کند… و همه این را فراموش کرده وقتی باز ابری شده و بوسه می چشد در آسمان زمستان و رقص می کند به آغوش زمین… به نام برف… روزی دیگر و …جایی دیگر.

نوشته بعدی: رانندگی به سبک ایرانی

Advertisements

Written by فرجام

دسامبر 25, 2010 at 8:13 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

چپ دست

with 6 comments

می گویند چپ دست ها باهوشند. درست ترش گمانم این است که چپ دست ها هوشیارند. یعنی هوشیار ترند. یعنی مجبورند که باشند. چپ دستی یعنی آمدن به دنیایی که برای تو ساخته نشده. یعنی بضاعتی که داری، چون در دست دیگرت است، انگار که نداری. چشم باز می کنی به دنیایی که نیمه سرکش و راهبر تو را ندیده می گیرد و انکار می کند. ماشین و در یخچال و نیمکت و دربازکن و ساز و موس و راکت و هزار ابزار دیگر را آنگونه ساخته اند که طبیعت است و طبیعت تو نیست. از ابتدای هر بازی همه به دست توانایت خیره می شوند و پچ پج می کنند و کار را به دست ناتوانت می گذارند و تو ناگزیری از جنگیدن. از همیشه نگاه کردن و دوباره نگاه کردن. ناگزیری از هشیاری مدام و تمرین مداوم. در رویارویی با آدم ها معکوس بودن طبیعی بودن می شود. طبیعی ترین گام ها و حرکت ها شاید برای تو ساعت ها تمرین بخواهد. در هر شروعی از دیگران جا می مانی. اما آن سایه را هم نداری که جا ماندنت را پنهان کنی در خاموشی اش. زیر نگاه هایی که به دست یا پای متفاوت تو خیره می شوند و منتظر نتیجه اند، مجبوری بجنگی. بیش از دیگران و سخت تر از آنها. و در نهایت تو نیمه ای آموخته ای و نیمه ای غریزه. تو ناگزیری از دیده شدن.

در بلوغ دست ها و پاهایت، غریزه ای هستی تشنه بیرون آمدن و راه رفتن و آموخته ای هستی سخت کوش و از صفر بالا آمده. ترکیبی می شوی از آن چه همه دارند و تو کم خرج کرده ای و آن چه همه دارند و تو به زحمت ساخته ای. یاد می گیری با دنیایی بازی کنی که چپ دست نیست. اگر کسی روبرویت بایستد و حریفت شود می فهمد این یعنی چه.

یاد می گیری لم ندهی و پلک نزنی. یاد می گیری دوباره نگاه کردن را. می آموزی همه چیز را مثل همه دیدن و مثل خودت هم دیدن. عادت می کنی به همرنگ نشدن. به گم نشدن. به قاعده و عادت نشدن. از جنگیدن نترسیدن و از دیده شدن لذت بردن. یاد می گیری بی آنکه شاید حتی بفهمی. از صفر شروع کردن قاعده معمول بازی است و توشه و میراث نداشتن، ترسناک نیست. چپ دست ها مجبورند سخت کوش تر باشند. مجبورند به دوباره دیدن و دوباره دیدن. مجبورند به بیشتر تلاش کردن. شکست دادن چپ دست ها کار سختی است. باید کاری کنید که آن ها یک عمر است می کنند. باید دوباره نگاه کنید و دوبار نگاه کنید و قاعده هایتان را دور بریزید و داشته های تان را. باید از صفر شروع کنید تا حریف شان شوید. هرچند راه ساده تری هم هست برای حریف یک چپ دست شدن. می توانید برایش یک حریف از جنس خودش پیدا کنید و قاعده هایش را به هم بزنید. یک چپ دست دیگر مثل خودش. نه از جنس همه…این ها از کجا می دانم؟… می دانم! من یک چپ دستم. هم در نوشتن هم در زندگی.

نوشته بعدی: برف

Written by فرجام

دسامبر 18, 2010 at 11:29 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

هست تو را

with 3 comments

نمی دانم کارهای حامد نیک پی عزیز را شنیده اید یا نه. ندیده ام کسی را که شنیده باشد و به دلش ننشسته باشد. قطعه ای از امیر خسرو دهلوی هست با صدای حامد. شعر از آن شعر هاست که ویران می کند:

 

خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا

 گذری کن که زغم راه گذر نیست مرا

 

گر سرم در سر سودات رود نیست عجب

سر سوای تو دارم غم سر نیست مرا

 

بی‌رخت اشک همی بارم و گل می‌کارم

غیر از این کار کنون کار دگر نیست مرا

 

(سر سودای تو دارم برایم مفهوم تر است) این چند خط که می خوانید اثر جادوی صدای حامد نیک پی است بر من. وگرنه با دهلوی زورآزمایی کردن و استقبال کردنش را می دانم کار من نیست. این بیت ها پاسخ کسی است که این خط ها را زمزمه می کرد. این شعرم را به صدای حامد تقدیم می کنم. به امید موفقیت آلبوم تازه اش و آرزوی این که پشتوانه تلاش سخت و سختگیرانه اش باشیم.

خبرت هست رفیق سفری هست تو را

بی دلی، بی خبری، در به دری هست تو را؟

 

پیش تر پیش تو با عشق تو چشمم پر بود

خبر از چشم تر پشت سری هست تو را؟

 

غیر غم های غریبی که تو را غارت کرد

خبری، یا خبر تازه تری هست تو را؟

 

هیچ پیداست از آن فاصله خورشیدک من

پشت خاموشی چشمت قمری هست تو را؟

 

ناله هایم که مرو! بی تو کسی نیست مرا

گله هایت که بگو! گر دگری هست تو را

 

گفتن از رفتنم از دست، در این سوی سفر

ثمری هست مرا؟ یا اثری هست تو را؟

 

من اگر سوختم و باختمت باکم نیست

تا ابد عاشق خونین جگری هست تو را

 

پی نوشت: می خواهم عذری بخواهم و قولی بدهم به کسانی که این نوشته ها را پی می کنند. خودم می دانم مدتی است شیوه نوشتنم شده که بیایم و بنیشنم و نگاه کنم به این صفحه و دست و پایی بزنم و چیزکی بیاید و بالا و پایینش کنم و بنویسمش. یعنی که فکر شده نیست و جا افتاده نیست این نوشته ها و می دانم. برای خودم راستش دیگر مهم نیست. فکر شده هایم همین شعر هاست که به جایی نمی رسند. اما به حرمت وقتی که چند نفر رفیق پیگیر این صفحه می گذارند و لطفی که دارند و به رویم نمی آورند، می خواهم رویه ام را عوض کنم. تا عنوان نوشته بعدی را پای هر نوشته نگذارم چیزی نمی نویسم. دست کم مجبورم وقت بگذارم و بیشتر فکر کنم به آن چه می گویم. ممنون و مرا ببخشید.

نوشته بعدی: چپ دست

Written by فرجام

دسامبر 11, 2010 at 1:38 ق.ظ.

نوشته شده در ترانه ها

ننوشتن

with 4 comments

کسی که از این پس کوچه سیاه و سفید رد می شود هر چه نباشد حتماً اهل خواندن است، اگر اهل نوشتن نباشد. و مگر می شود کسی اهل خواندن باشد و اهل نوشتن نه؟ می شود که ننویسی یا نشود بنویسی، اما نمی شود بخوانی و اهل نوشتن نباشی. اما امان از وقتی می خواهی بنویسی و نمی آید.

همان وقت یا همان وقت ها که می پیچی به خودت که بگویی و کلمه کنی درونت را و نمی شود. که نمی آید. گیج می شوی. نفست می گیرد. فشرده می شوی و نمی شود. آن قدر به هزار توی کلمه ها می پیچی که حتی یادت می رود چه بود آن چه تکانت داد. خستگی و کلافگی لبریزت می کنند و بیرون نمی ریزد بغض نوشتنت. دست هایت کرخ می شوند و داغ می شوند و کلمه های پنهان شده باد می کنند و تاول می شوند نوک انگشتانت… و نمی ترکند. جمله ها شروع می شوند و تمام نمی شوند. نوشته می شوند و پاک می شوند، خط می خورند ، خاک می شوند و خاک می خورند. نوشتن تو را تحقیر می کند و کلمات لای انگشتانت لیز می خورند و ناز می کنند و می گریزند.

این خواب نیست. کابوسی است که لمست می کند و می خراشدت اگر بشناسیش. چنان می خراشد که گم کنی سرنخ را و چرایش را. بیافتی به چاه نتوانستن. به اقرار نفهمیدن. به عاقبت قلم به سینه دیوار آویختن. همه این ها می شود که سرنخ را گم کنی. که نفهمی درد در تو نیست و بر تو است. که نفهمی دردی که بغض ریخته به جانت، نامش قصه و سوژه نیست که با نوشتن پرش بدهی و رهایش کنی و رهایت کند. که نفهمی این غم نبودن رفیق و هم دم و هم غم است.

وگرنه کیست که نداند بعضی بغض ها است که فقط دستی می خواهد روی شانه، نگاهی خیره و عمیق و آشنا، بوسه ای می خواهد بر گونه، لبخندی یا اخمی به قدر ثانیه ای. لمس و حسی به اندازه یک دم و بازدم یا کمتر از آن حتی. کیست که نفهمد بعضی بغض ها رفیق می خواهد. بعضی بغض ها فقط مرگشان این است که فهمیده شوند، دیده شوند، بی آن که مجبور باشند خودشان را جار بزنند و سرخاب سفیداب کنند با کلمه و جمله ها و واژه ها. بعضی بغض ها را نباید نوشت. نمی شود نوشت. اگر نوشتی هم فقط ابد برایشان بریده ای. گاهی که بغض می کنی و کلمه نمی شود، اگر داری، رفیقت را پی کن و بغضت را بشکن، نه قلمت را. وگرنه مثل من فقط این همه نوشته ای و دیگر هیچ…

Written by فرجام

دسامبر 4, 2010 at 9:00 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: