فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

Archive for مارس 2009

غیر از خدا، هیچ کس نبود

with 5 comments

خورشید داشت خاکستر می شد. پسرک کنار پیاده رو می لرزید. ترازو از روی صفر تکان نخورده بود از صبح. لبش خشک شده بود بسکه خودش را جمع کرده بود و تکرار می کرد: خدایا! … خدایا!

سرش را بلند کرد. زنی آراسته روبرویش بود و لبخند می زد.

.بگو پسرم! با من چکار داری؟

..من؟ با شما؟

.مگه صدا نمی کردی خدایا! … خدایا؟

..مادرم گفته با غریبه ها حرف نزنم.

.خدا که غریبه نیست.

..خدا که زن نمی شه!

.خدا که نمی شه نداره.

..شما خدایین؟ بگین به ابالفضل؟

.چی می خوای پسرم؟

..از صبح دشت نکردم. خودتونو وزن کنین. هر چی خواستین بدین

…..

وقتی خورشید دوباره جوانه زد، مانده بود کودکی که یخ زده بود از سرما، پول درشتی که مچاله شده بود توی دستش و ترازوی شکسته ای که ساخته نشده بود تا خدا را وزن کند…

 

 

عید نفسش به کوچه ها افتاده و بویش به باغچه ها. بچه ها را یادتان نرود شب عید. صاحبان کوچک عید، حتی اگر گدا، حتی اگر دزد، حتی اگر خیابان خواب. اگر شما عید را دوست ندارید گناه صاحبان کوچکش نیست با آن دلهای کوچکشان. چند روز بیشتر وقت ندارید تا یک عیدی به بچه هایی که از کنارتان رد می شوند بدهکار نشوید. بدهکاری بد دردی است. عیدی بدهید. اسکناس نو و تا نخورده. عیدی بدهید. عیدی بدهید…

Advertisements

Written by فرجام

مارس 16, 2009 at 9:42 ب.ظ.

نوشته شده در قصه ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: