فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

Archive for اوت 2009

من گاز می گیرم

with 5 comments

شکنجه بدی است کسی را که تن نمی داده به زندان تن، اسیر قفس زندگی کنی. شکنجه بدی است کسی را زنجیر کنی دنبال چیزی که اعتقادی ندارد به روشش و راهش و تهش. شکنجه بدی است.

زندگی وقتی سوارت می شود تازه می فهمی چه سوارکار قابلی است و از تو اسب چموش چه قاطر سر به زیری در می آورد. چقدر به جا و دقیق تحقیرت می کند. همان جاهایی که سرشان سرت را بالا می گرفتی و پوزخند می زدی. همان جاهایی که افسار نمی گرفتی.

نمی فهمی کی و کجا خم شدی که این زندگی دوالپا پرید و زینت کرد و زمینت زد. یادت نمی آید لحظه اش را. نباید هم یادت بیاید. اسب چموش را آرام آرام و سر صبر زین می زنند و سوار می شوند. طوری که تا بخواهد بفهمد تا خرخره افسار کشیده اندش.

زندان غریبی است زندان زندگی. آن قدر تنگ که نفس نمی توانی بکشی از فشارش و آن قدر بی انتها که همه عمر را هم بدوی باز به مرز و دیوارش هم نمی رسی. آن قدر نفس به نفس می شود با بودنت که لحظه ای نمی گذاردت خودت باشی و آن قدر وسیع است که حتی دستبند و چشم بند و پابند هم لازمش نمی شود برای نگه داشتنت. یک دنیا زندان می سازد برایت. زندانی به نام دنیا.

هر چه نمی خواستی را به حلقت می کند. یادت می دهد بجوی و تف نکنی و ببلعیش. یادت می دهد حتی بعدش لبخند بزنی. حتی یادت می دهد بگویی باز هم می خواهم. حتی یادت می دهد التماس کنی برای باز به حلقت کردن این کثافت را.

زندگی عزیز! این قدر خنگ نیستم که نفهمم چه به روزگارم آورده ای. اما هنوز راه داریم تا نفس بریدن من. هنوز راه داریم! هنوز یادم نرفته چند خطی را که می خواستم از گچ دزدیدن از کلاس برای دختر همسایه بنویسم. می دانم نمی توانم . اما یادم نرفته. می دانم حتی وقت نمانده برای چند دقیقه تنها فکر کردن به قافیه هایش. اما یادم نرفته.

حسابها را نبسته ام هنوز… انبار گردانی ناقص است… بچه گچ رو می دزده از پای تخته و مصرع آخرش اینه: لی لی دختر همسایه رو تا صد بکشی…گزارش آب ورودی دیگ بخار آمده… لیست حقوق کو؟… روی دیوار محل قد خودت خط بکشی…توی چشم دخترک جا بشی و قد بکشی… مخزن آخر خط سر رفت… دست حامد گیر کرده لای قالب… رو دیوار مدرسه شکلای بدبد بکشی… ببخشید مهندس. حواسمون نبود مخزنا رو با هم قاطی کردیم… چرا پنج شنبه ها به کارگرها ناهار میدی؟ مگه نیمه وقت نیستن؟

یکی یک روز گفت تو کارکردنت از نوشتنت بهتر است. نفهیدم طعنه به کدام بود؟ فقط می خواهم بگویم از این بیابان، این آفتاب، این تنهایی، این سختی، این فشار و تحقیر، این همه نفهمی، از لوله و روغن و بخار و اسید و راه و بشکه و مخزن دیگر متنفرم. از این که حتی وقت ندارم فکر کنم به خودم جانم به لبم رسیده و خسته ام. از این همه حماقت و دوباره کاری و خرابکاری پشت هم دیوانه شده ام. اما هنوز خودم را یادم نرفته. هنوز فکرهایم را یادم نرفته. هنوز زود است افسارم را برداری. من هنوز لگد زدن را یادم نرفته. گرچه می دانم با پای شکسته نمی شود خوب لگد زد. اما من هنوز گاز می گیرم. هنوز لگد می زنم… بچرخ زندگی. بچرخ. من هنوز نشکسته ام. هنوز ممکن است کاسه کوزه ات را به آنی به هم بزنم. هنوز بترس ازمن!

Advertisements

Written by فرجام

اوت 19, 2009 at 8:56 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

چشم هایت را نبند

with 2 comments

از کجایش بگویم برایت؟ از کجا شروع کنم و تا کجا بروم؟ بگویم حال ما خوب است، باور نکن؟ نه ! حال ما خوب نیست، باور کن! می دانی که. آدم گاهی خراب می شود، می ماند، در می ماند با خودش. گاهی هست که هیچ نداری. سیاه مطلق است دنیا. تا که نوری می بینی و ناباور چشم تنگ می کنی دیدنش را. چشمکت می زند و چشمه می شود امیدت را. خون تازه می گیری و می دوی و می روی و می کوشی و می جنگی و دنیایی را حریف می شوی تا می رسی و دنیایت را در آغوش می گیری. بعد چشم هایت را می بندی تا هیچ رنگ و نقشی لذت این لحظه ات را خراب نکند. شیرینی رسیدن ناباورانه را بعد تلاشی ناباورانه می چشی و حظ می کنی. از بودنت دوباره بدت نمی آید. چشم می بندی و رها می کنی خودت را. حس می کنی معلقی، معلق در یک سقوط ابدی خلسه آور.

چشم که باز می کنی اما می فهمی واقعاً داری سقوط می کنی. چشم بسته بودی و زیر پایت خالی شده بوده و نفهمیدی. له می شوی در نقطه برخورد با زمین. و دنیایی که در آغوشش گرفته بودی از پی ات می آید و بر سرت خراب می شود. تو منهدم و تمام می شوی با دنیایت که فقط تکه هایش مانده در اطرافت و فرو رفته در تنت. تو نابود شده ای و دوباره هیچ نداری. غیر یک سیاهی مطلق که در آغوشت گرفته. سرد و بی رحم و طعنه زن.

می پرسی و می کاوی خودت را توی تاریکی که چه بود؟ چه شد؟ چه کردید؟ چه کردم؟ چرا؟ … دوباره نوری و چشمکی و تلاشی و آغوشی و چشم بستنی و خلسه ای و سقوطی و له شدنی. و باز هم سکوت و سیاهی و آغوش سردش…

خسته می شوی از تکرار بازی. از نورهایی که چشمک می زنند میان تاریکی. باور می کنی در این بازی دست نور و سیاهی به دست هم است. باور نمی کنی نور را و چشمهایت را میبندی. برای همیشه می بندی تا نبینی آنچه را نمی توانی تغییر دهی و تغییر نمی کند.

نمی خواهم نصیحتت کنم. اما چاره دیگری مگر دارم؟ می دانی خسته تر از آنم که بتوانم ادای آدمهای امیدوار را در بیاورم. به گردن من دینی است که نمی گذاردم که نگویم. چشم هایت را باز کن! این راهش نیست. آنجای این بازی که گیر می کند این چشم بستن نیست رفیق! آن یکی است. نور را که می بینی چشم نبند. برو و بگرد و خسته شو و آغوشت را پر کن از دنیایت که می گردی به دنبالش. همه خستگی ها و دل پری ها را در همان آغوش باید جا بگذاری. با تنگ گرفتنش. فقط وقتی رسیدی چشمهایت را نبند! خام نشو! وقتی می رسیم جنگ ما تازه شروع می شود. رسیدن اول بازی بودن است. چشم هایت را نبند وقتی می رسی. و مواظب زیر پایت هم باش. چشم بستن فروختن نور است به ظلمت. به نور تهمت نزن وقتی می فروشیش به تاریکی. چشم هایت را باز کن. باز که کردی و باز که نگه داشتی آن وقت می شود بگویم. بگویم تولدت مبارک!

هوس با تو دویدن

یه سفر تا نرسیدن

نذر بی تو پر کشیدن

درد رسیدن،تیرجنونه

اسیردست،تو بی کمونه


من و نفس کشیدن و عطش چشیدن و فاصله شکستن

تو و بی غم و غصه، آخر قصه بی حوصله نشستن

ته حلقه باطل خواستن و داشتن سلسله گسستن


درد رسیدن،تیرجنونه

اسیردست،تو بی کمونه

حالا که مستی رفتن و، از تو گفتن از سرم پریده

چی میخوای از من خستهء، تن شکسته نفس بریده

به کدوم هوا بمونم، وقتی جونم به لب رسیده

درد رسیدن،تیرجنونه

اسیردست،تو بی کمونه

Written by فرجام

اوت 12, 2009 at 7:19 ب.ظ.

نوشته شده در ترانه ها

من آن به جان رسیده ام

with 5 comments

آقای داریوش عزیز

قرار بود بیایم و خواندنتان را بنوشم. قرار بود بیایم به دیدن خاطره های همه عمرم. اما نشد. آدمی که قرار بود با مرخصیم موافقت کند این قدر آدم نبود که موافقت کند. به جای این که مسافر صحنه شما بشوم، شدم تبعیدی بیابان کارخانه و یک هفته تمام از دیدن خانه هم محروم شدم. آدمی که مرخصی من دست اوست آدمی عجیب و غریب و غیرقابل پیش بینی است. در کمال سنگدلی نگاه نکرد به این همه پر کشیدن و بی طاقتیم برای آمدن. با یک جمله کار را تمام کرد: اگر کار عقب مانده و نیمه کاره ای نداری برو! وگرنه بمان و بیشتر تلاش کن! … همین! به همین سادگی من حتی از خانه رفتن هم محروم شدم. کاش اجازه ام برای سرکار نرفتن دست یکی دیگر بود. یکی غیر از خودم.

می خواستم بیایم و بپرسم چرا ترانه ام را نمی خوانید. چرا بعد از این همه سال نمی خوانید. چرا امروز برای این مردم نمی خوانیدش؟ من سالها به احترام شما صبر کردم و نگفتمش. اما امروز دوست دارم برادران و خواهرانم بشنوند این جمله ها را . شاید دقیقه ای، لحظه ای، دمی آرامشان کند. پس بگذارید اینجا بگذارمش. آمدیم و شما هیچ وقت این خطها را نخواندید. راستش فکر می کردم اگر وسط این بزن بزن ها گلوله خورده بودم و مرده بودم، امروز چه می کردید با این ترانه. از شما دلگیرم آقای داریوش اقبالی عزیز. خالق حق دارد از سرنوشت مخلوقش خبردار باشد. حتی از مرگش. این حق از من دریغ شد و من سالهاست بی خبرم از سرنوشت ترانه ام. از شما دلگیرم آقای اقبالی عزیز. ترانه ام را اینجا می نویسم هنوز با این امید که با صدای شما شنیده شود. چون با صدای شما نوشتمش. صدایتان پاینده و اقبالتان بلند! جای ما را خالی کنید. اما این ترانه را به تو تقدیم می کنم که اسیر غریبی غربتی و دلت اسیر خاک به خون کشیده مشترکمان مانده. به تو رفیق دور از من.

من آن به جان رسیده ام، که از تبار آرشم

شکسته تیر و بی نشان، کمان به دوش می کشم


زمین سرزمین من، سر به هوای هجرتت

اسیر بغض ابرم و در آرزوی بارشم


ریشه به تو سپرده ام، میوه به باد بی کسی

سایه به همسایه برد، ساقه سبز سرکشم


شریک آب و خاک و خون، ببین به باور جنون

به باد داده خاکم و برآب رفته آتشم


غریب غربتم بخوان، ولی غریبه ام مدان

مرا مران عزیز جان، که تشنه نیایشم


سرخی گرم گونه ام، نه از غرور و غیرتت

سیلی سرد سازش از شرم شکست فاحشم


قصه تیر عاشقی، گرچه دگر به سر رسید

گرد گرفته است اگر، تیر و کمان و ترکشم


برای جنگ تن به تن، اگر بخواندم وطن

وارث عشق آرش و خون دل سیاوشم

Written by فرجام

اوت 3, 2009 at 4:53 ب.ظ.

نوشته شده در ترانه ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: