فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

Archive for ژوئیه 2008

یادته؟

with 7 comments

یادته خیال با تو بودن و پریدنم؟

یادته سینه به سینه زمین خزیدنم؟

 

 

توی آسمون خواب با تو پروانه شدن

قد یه سلام خشک و خالیم ندیدنم

 

میون همهمه این همه آدم یادته؟

بودم و ندیدی و دادی به بادم یادته؟

 

 

به تنم جای تنت تنهایی پیله کرده بود

تو رو یادم بره رو ندادی یادم یادته؟

 

 منو یادت نمیاد یا نمی خوای یادت بیاد؟

راس راسی پیرهن پروانه شدن بهم میاد؟

 

 

یه کمی دیره واسه دوباره عاشقت شدن

آسمون بدجوری صافه، بگو مرحمت زیاد

 

این ترانه مال چند سال پیش است. می شود وسط بندهایش یک ترجیع بند گذاشت به این مضمون که: «خاله سوسکه یادته؟»… می شود هم نگذاشت. می شود اسمش باشد کرم، پیله، پروانه…. می شود هم نباشد. می شود من وسط خاک و روغن و آهن و آتش و خرد شدن باز هم ترانه بنویسم، می شود ننویسم. می شود برید و شکست و کم آورد، می شود نه. می شود؟ واقعا؟

Advertisements

Written by فرجام

ژوئیه 30, 2008 at 6:57 ق.ظ.

نوشته شده در ترانه ها

نمی خواهم از ترس مردن بمیرم

with 17 comments

نمی دانم چند نفر تا امروز پی ام را گرفته اند تا نوشته ای به نام آلوچه خانوم کتاب شود و نمی دانید چه قدر از زندگیم را فروخته ام تا ترانه هایی که نوشته ام خوانده شوند. یک ترانه دست امیر تاجیک به نام ستاره که پنج سال پیش بدون من معامله شده و قرار است بهترین ترانه کاست شیطان باشد و هنوز خبری نیست. یک ترانه دست داریوش که نمی دانم چقدر دوستش دارم و دو یا سه سال است خبری نیست که نیست. می خواهم آنها را اینجا بگذارم کم کمک. کمک کنید دزدیده نشوند. شما که هم خانه این خانه اید کمک کنید. این روزها ترانه دزدی شغل شریف و آبرومندی است. بخوانید و راهنماییم کنید اگر حوصله دارید. اینها همه زندگی من است. این ترانه مال آنا است. مال هم خانه ام که آرزو دارد خوانده شود و من هم. متن ترانه دست راستین است و باز هم معلوم نیست کی خوانده شود. می گویند سخت می نویسی و من بلد نیستم از این ساده تر. به خدا بلد نیستم.

 

 

کمک کن نفس با تو از سر بگیرم

کمک کن قفس بشکنم پر بگیرم

 

کمک کن سر از دامنت بر نگیرم

که ابر نباریده بی کویرم

 

کمک کن نمیرم

کمک کن نمیرم

 

هراس سراسیمه از من گذشتن

مبادا دوباره تو و برنگشتن

 

رهایم کن از درد بیگانه گشتن

از این مرگ هر روزه ناگزیرم

 

کمک کن نمیرم

کمک کن نمیرم

 

نمی ترسم از با تو مردانه مردن

نمی ترسم از در تنت جان سپردن

 

نمی ترسم از سر به دار تو بردن

نمی خواهم از ترس مردن بمیرم

 

کمک کن نمیرم

کمک کن نمیرم

 

نمیرد چرا آخرین شام آخر؟

نپیچد چرا بین ما بوی باور؟

 

چرا بی تو بی تاب و بی یار و یاور؟

من از مرگ و از زندگی بی تو سیرم

 

کمک کن نمیرم

کمک کن نمیرم

 

واقعا اصلا نوشتن اینها اینجا فایده دارد؟ اصلا کسی حوصله خواندن دارد؟ کاش فقط به درد در آوردن اشک جماعت با متن های آنچنانی نمی خوردم. کاش این ها می شد شنیده شوند روزی. حتی روزی که نباشم…

Written by فرجام

ژوئیه 24, 2008 at 8:23 ب.ظ.

نوشته شده در ترانه ها

بستن پرونده یک هامون باز

with 15 comments

کاش بغض می کردم. کاش گریه می کردم. کاش از این بیابون لعنتی فرار می کردم و برای اولین بار تو عمرم می رفتم تشییع جنازه یا به قول مشتی تشکیل جنازه. کاش نمی مردی ذلیل مرده سیاسوخته. کاش نمی مردی. مردن بازیگرت خودش بسه که بترکم. تو چرا؟ هزار بار از اول تا آخر قصه ات رفتم. هزار بار. و همیشه آخرش وقتی از آب می کشیدنت بیرون پوز خند می زدم که بکش! تو هم مثل منی! بکش! و دلم قرص بود که این گوشه کنارا تو این شهر کثافت یه جایی داری دست و پا میزنی و کم کم پیر می شی. دلم قرص بود که آخرش » هامون نفس می کشد». تو که نه پدر ایمان بودی نه علی عابدینی. حتی نمی فهمیدی این ضعفت از کجاست. تو که تلنگر بودی واسه من که اگه هیچ پخی نشدم لااقل مثل تو فرو نرم. گول یه پول پرست فاسدو نخورم. خر نشم… همین؟ مردی؟… اولش خیال می کردم فقط خودمم. بعد فکر کردم منم و آنا و یاسی و امید و اشکان و …. . چه می دونستیم چند نفریم؟ خیر سرمون نصفمون تلفنم نداشتیم. چه می دونستیم یه ملتیم واسه خودمون؟ چرا گریه نکردم؟ چرا؟ چرا لاکردار؟

 

1368. با بابا راه میافتیم دو نفری می ریم سینما عصر جدید سانس آخر. جماعت اگه هیچی از هیچی هم نفهمن مات موندن تو سالن که یعنی چی یکی رو پرده سینما فحش می ده و دستش می خوره به یه زن؟ و من تازه عاشق محصل، خشک شده ام از این همه عشق و کینه که بدون مکث و بدون رحم پشت هم فلاش بک و فوروارد می شن به هم. هنوز جشنواره رو نیستم. از سینما میاییم بیرون.  همه انگار چکش خورده به سرشون. فقط همدیگه رو نگاه می کنن. بابا بغض کرده و اولین باری که رگبار رو دیده تعریف می کنه. هنوز عاشق بابام و بابا عاشق من. هنوز بهترین رفیق همیم. میگه بعد از رگبار این بهترین کارشه. یه صدا تو سرم می کوبه…. حقیقت داره؟… حقیقت داره؟… آخر شب خیابون پور سینا و 16 آذر رو رد می شیم. هنوز اینجا پاتوق من و آلوچه خانوم نیست. بابا میگه چه بازی ای کرد این پسر. اسمش چی بود؟ میگم: حمید هامون. بابا می خنده و میپرسه: شکیبایی بود؟ نه؟ می گم: از امروز فقط حمید هامونه… از کنار دانشگاه تهران جدا می شیم. هنوز دانشگاه قصه من نشده. بابا میگه به نظرت آخرش مرد یا موند؟… می گم هامون نمی میره. بی عرضه تر از اونه که بمیره. بدشانس تر از اونه که بمیره… یه تاکسی ترمز می کنه. سوار می شیم تا سریعتر برسیم، به امروز لعنتی… این بغض خشک شده رو چکار کنم ذلیل مرده؟ آخر چرا به خاک سیه می نشانیم؟ این بود؟…. این بود حمید؟ چند تا رفیق بیست ساله داشتم مگه؟ چند تا رفیق بیست ساله زنده؟

 

 

 

این چند خط پایین رو که نوشتم مال هامون. مال عشق. مال حسرت. مال 20 سال خاطره که چسبید به گلوم تا کی خفه ام کنه. مال شما که خسرو شکیبایی رو دوست داشتید که بیشتر از همه ما گیر کرد با حمید هامون لاکردار.

 

کاش می شد باز در شهر شلوغ

عاشق اکران یک تصمیم شد

 

کاش می شد باز با یک ته بلیط

فاتح آن صف که می رفتیم شد

 

کاش می شد باز هم با ترس و لرز

عاشق یک صفحه از تقویم شد

 

کاش در سردابه تاراج تن

باز می شد مثل تو تقدیم شد

 

باز بر اوج تمنا خط کشید

بی خیال هر چه می خواهیم شد

 

کاش می شد باز هم از چشم تو

شاهد این حجله ترحیم شد

 

کاش مهشید تو از خورشید ما

عاشقش را بشنود تسلیم شد

 

کاش می شد باز هامون می شدیم

کاش می شد باز ابراهیم شد

 

کاش می شد باز ابراهیم شد

 

کاش می شد باز ابراهیم شد….

Written by فرجام

ژوئیه 20, 2008 at 5:20 ب.ظ.

نوشته شده در ترانه ها

Atonement

with 4 comments

6.41 بشکه روغن را سر داده. نگفته بودم مدیرم. یک مدیر که بچه هایم نمی فهمندم هیچ وقت که بیشتر مهربانم یا سخت گیر. یک شیر را باز گذاشته و 6.41 بشکه روغن را سر داده. ماه دیگر قرار است دوباره ازدواج کند و 250 سکه را قسط بسته از طلاق اولش. چند روز پیش آمد و گفت آبرویش بسته به وامی است که من فراهمش کنم و گفتم ببینم چه کار می کنم. حالا ایستاده روبرویم با نگاهی چسبیده به زمین و قلبی که صدای زدنش می آید که من چه تصمیمی برای خطایش می گیرم. اخراجش کنم. تنبیهش کنم. ببخشمش. کاش این قدر قدرت داشتم که ببخشمش. یک هفته را می کشم با حرف تا اخراجش نکنم یک ماه مانده به عروسیش به گناه این که یک شیر را باز گذاشته. قبول می کنند اخراجش نکنم به شرط این که تنبیه سختی داشته باشم برایش. با نگاهی که التماس می کند نگاهم می کند و منتظر حکم است. حکم می کنم…. حکم می کنم…. چه قدر تلخ است این جمله. حکم می کنم یک سوله پر از روغن را تنهایی تمیز کنی. تنهایی…. هاج و واج نگاهم می کند و نمی فهمد. تحقیر و سختی این حکم از طاقتش بیرون است و نمی فهمد چقدر رعایتش را کرده ام. نمی فهمد که این حکم تنبیه سختی نیست. نمی فهمد. نمی فهمد چقدر زور زده ام برای ماندنش و جریمه نشدنش. نمی فهمد لعنتی. نمی فهمد که من نمی توانم هم نگهش دارم و اخراجش نکنم هم وامش را تایید کنم.

نمی فهمد که من تنبیهی تلخ تر و سنگین تر از هر عذابی می شناسم و چشیده ام. تنبیهی که نمی شود پای کسی نوشت. عذاب من را کسی نمی دانم کشیده یا نه. من نمی دانم چند بار عاشق شده ام. نمی دانم چند بار. اما می دانم عذابم این بوده که از هیچ عشقی هنوز فارغ نشده ام. همه عشق ها و رنج ها و غصه ها تازه و سرباز مانده مانده اند در دلم. مثل زخم هایی که قرار لخته بستن و بند آمدن ندارند. نمی فهمی پسر که من حاضرم یک دنیا را تنهایی تمیز کنم تا رها شوم از این عذاب و نمی شوم. از این همه زخم چند و چندین ساله که انگار همین دیروز سر باز کرده اند و خون هیچ کدام سر بند آمدن ندارند. آدمی که 6.41 بشکه روغن را سر داده نمی داند از من متنفر است یا سپاسگزار. مثل خودم…. همه اینها قرار است پس فردا صبح اتفاق بیافتد. اما زخمهای من هنوز و همیشه تازه اند. به تعداد بارهایی که عاشق شدم و رها نشدم و هیچ جایی نیست که تمیزش کنم و رها شوم از این زخم ها. منی که جایی برای زخم تازه ای نمانده روی تنم و هنوز زخم می خورم و باید برای سردادن 6.41 بشکه روغن تصمیم بگیرم.

 

Written by فرجام

ژوئیه 17, 2008 at 7:24 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

منم که شک نمی کنم

with 7 comments

 

منم که حتی گله ات، به قاصدک نمی کنم

به عشق نیمه جان تو، منم که شک نمی کنم

 

تا ته نشکستن تن، به طاقتم تبر بزن

محو تماشای توام، اگر کمک نمی کنم

 

عطش چشیده آتشم، شعله تشنگی کشم

دلی که با تو سوخت را، بی تو خنک نمی کنم

 

قصه تلخ تیشه سرش به سنگ خورده را

به سینه می نویسم و به صخره حک نمی کنم

 

اگر زد و مثل خودت، خدای آدمی شدم

حواله اش به عالم حور و ملک نمی کنم

 

به جرم رسوا شدن عشق کلاس اولش

خاطره های خسته را، چوب و فلک نمی کنم

 

حریم امن عاشقی! رفیق نیمه راه من!

تو را حرام اشتباه مشترک نمی کنم

 

دوشنبه 17 تیر 87 – شب کارخانه بدون برق

Written by فرجام

ژوئیه 9, 2008 at 9:49 ق.ظ.

نوشته شده در ترانه ها

ققنوس

سلام! اگر اینجا آمده اید حالمان را بپرسید، خوبیم. خوب و سعی می کنیم آرام باشیم و داریم موفق می شویم. هر چند خسته شده ایم از توضیح دادن چیزهایی که ربطی به نوشتن در دنیای مجازی ندارد. اینجا خانه مجردی من است که یک آلوچه خانومی هم یواشکی داخلش زندگی می کند و اگر دلش خواست به تلافی یک عالمه اجاره نشینی می تواند این جا هم صاحب خانه باشد.

اما من می خواهم بنویسم فقط برای کسانی که دوست دارم و می شناسم. ببخشید اگر این نوشته ها قفل و کلید می شوند و واضح است با نخواندنشان چیز زیادی از دست نرفته. کلیدش را به دوستانم داده ام. اگر دوستی از قلم افتاده یادآوری کند.

Written by فرجام

ژوئیه 8, 2008 at 7:57 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: