فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

Archive for ژوئیه 2012

ققنوس

with 2 comments

می‌گویند ققنوس مرغی است بی‌جفت و بی‌زایش که هر هزار سال یک بار، آوازی می‌خواند و شور سراپایش را می‌گیرد و آتش از منقارش می‌ریزد و خاکستر می‌شود و از میان خاکسترش ققنوسی دوباره سر برمی‌آورد.

من خیال می‌کنم ققنوس همان غم است. که گوشه‌ای از بودن تو کنج می‌کند و دست و پا زدن‌هایت را خیره می‌شود و دل‌پُری‌هایت را نوک می‌زند و آرام آرام چینه‌دان سنگین می‌کند و صبرش که تمام شد به ناله‌ی ناگهانی تو را و داشتن‌هایت را به آتش می‌کشد و خاکستر می‌کند و هر چه هست را بود می‌کند و رهایت می‌کند باز در ابتدای همان خاکستری که بودنت را سر برآورده بودی از دامنش.

و من خیال می‌کنم ققنوس همان امید است که صبر می‌کند تا قدم به قدم بجنگی و طناب پیچ شوی میان بندهای بی‌دلیلی که اسمش را می‌گذاری زندگی. صبر می‌کند تا درهای خودت بودن را یکی یکی روی خودت قفل بزنی و ذره ذره فرو بروی میان باتلاق دست و پا گیر خوشبختی. آن قدر صبر می‌کند تا خودت را فراموش کنی و گم کنی و حرام کنی و ناگهان آتش بکشد به همه‌ی بندهایت و رهایت کند باز به ابتدای همان نوزاد آزادی که بودی.

من خیال می‌کنم ققنوس غم و ققنوس امید به وقتش همیشه آن آواز و آن آتش از منقارشان می‌ریزد. ماییم که اگر بخواهیم بشنویم، اگر بخواهیم آتش بگیریم، اگر بخواهیم خاکستر شویم و از دوباره‌ی خاکستر سر برآوریم. با ماست که بخواهیم یک بار بمیریم یا چند بار زاده شویم.

آدم می‌شود که ققنوس باشد. می‌شود که به انتها که رسید ناله‌ای کند و آتش بکشد به داشته‌هایش و از خاکسترش دوباره سر بلند کند. آدم می‌شود مثل آدم یک بار نمیرد. می‌شود مثل ققنوس بیش از یک بار زاده شود.

فرقش این است، که آدم، بر عکس ققنوس، هر بار که خودش را به آتش می‌کشد و باز زاده می‌شود، نوزاد پیرتری است… نوزاد خسته‌تری است … نوزاد تلخ‌تری.

Advertisements

Written by فرجام

ژوئیه 21, 2012 at 10:41 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

زندونی … از دیوار

with 3 comments

زندان فقط این نیست که دورت دیواری بکشند با دری بسته. فقط این نیست که آسمان را از تو دریغ کنند. زندان گاهی دریغ کردن زمین است. گاهی دریغ کردن زمان. زندان این است که نتوانی خودت باشی. مال خودت باشی. جای خودت باشی. به راه خودت. با هم‌راه خودت. با این تعریف همه‌ی ما زندانی هستیم. فرقش در سنگینی زنجیرهامان است فقط. زندان فقط این نیست که رفتن را از تو بگیرد یا پریدن را. گاهی نشستن و خوابیدن و خیال کردن را هم به تو نمی‌بیند، بی هیچ دیواری.

زندان را می‌شود نشست و شمرد و تحمل کرد. می‌شود تاب نیاورد و فرار کرد. می‌شود مشت به دیوار کوبید و فریاد کرد. می‌شود خوابید و فراموش کرد… اگر بتوانی. اگر تحمل ظرفت را پر نکند و دیوانه‌ات نکند. اگر فرار به قرار برسد و همیشه فراری نشوی. اگر مشت کوبیدن چیزی غیر از ضرر برایت نتیجه داشته باشد. اگر فراموشی رگ غیرتت را نیشتر نزند. اگر خودت رابه خواب زدن را بلد باشی. اگر نه که باخته‌ای به زندان. هر کار کنی باخته‌ای به زندان. جوهرت را می‌کشد و خسته و دیوانه و تکیده، تفاله‌ات را تف می‌کند بیرون از خودش، اگر دیر بجنبی و بترسی و خشمگین و افسرده و مرعوب شوی.

راهش گمانم همین است. همین که دیر نجنبی و نترسی و خشمگین نشوی. زندان و زندان‌بان هم مثل تو گرسنه‌اند. تو سیرابشان می‌کنی با ترس و خشم. زندان‌بان کافی است نقطه ضعف تو را پیدا کند. کارت تمام است. چاره‌ی زندان نترسیدن و هشیار و شاد ماندن است. نه تحمل و ترس و خشم. احمقانه‌ترین راه زندانی ماندن این است که از بیرون زندان بیشتر بترسی. لطفن احمق نباش! حتی اگر گیج و خسته و ناچاری. تو وقتی چیره‌ی زنجیری که دیگر خودت نباشی. خودت باش پس! خودت باش!

برسد به دست نگارنده

Written by فرجام

ژوئیه 17, 2012 at 8:18 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: