فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

Archive for نوامبر 2011

فاحشه‌ها

with 2 comments

ببخشید بابت این واژه و این نوشته مرا. چند سال است می‌آید و نمی‌نویسمش. انگار اما راهی نیست غیر از عاقبت نوشتنش. یک نوشته‌ی قدیمی خشم‌گین است که چند سالی است سوهان می‌خورد و نرم می‌شود و هنوز می‌دانم خشم‌گین است.

همین اول بگویم! اگر آمده‌ای به خواندن از آن‌ها که مجبورند به فروختن تن به هر دلیلی، اشتباه آمده‌ای! اگر «ه» آخر تازی مجابت کرده که با رفتاری صرفاً زنانه یا زنانه طرفی، اشتباه آمده‌ای! این‌جا از فاحشه‌هایی می‌شنوی که حتماً زن نیستند. حتماً فروختنی‌شان تن یا فقط تن نیست. حتماً آن قدر کارشان را بلدند که حتی اسم‌شان را و رسم‌شان را گم ‌کنند پشت کارشان.

فاحشه که می‌گویم آن است که چیزی را که می‌خواهی می‌فروشدت. به قیمت چیزی که کم دارد. چیزی که ندارد. مثل همه‌ی معامله‌گرها. چیزی که می دهد را نمایش می‌دهد و توی بوق می‌کند و چیزی که می‌برد را دزدانه می‌برد. آن قدر خوب نقش بازی می‌کند که باورت شود یکی است مثل خودت و وقتی غارتت کرد تازه می‌فهمی هر کسی می‌شود باشد، غیر از کسی مثل خودت. باورت می‌شود برایت یکی است غیر از همه و چند قدم که دور می‌شود تازه می‌فهمی پیشش فقط یک مشتری بودی، مثل همه. فاحشه آن است که بلندش می‌کنی و زمین‌ات می‌کوبد. اوست که حساب و کتاب یادت رفته کنارش و لحظه‌ای یادش نمی‌رود کنارت حساب پر و خالی شدن جیبش را، یا حوالی جیبش را. فاحشه اوست که برایت هدف است و برایش وسیله‌ای. فاحشه یعنی آن که احساس می‌فروشد و نقد می‌فروشد و گران می‌فروشد. یعنی کسی که بگذارد جر بزنی و بازی را از آخر به اول بازی کنی و جای صبر و هم‌قدمی قیمت بدهی. قیمتی که او می‌خواهد و می‌گوید. فاحشه می‌داند چه می‌خواهی و چه نداری. می‌فهمد چقدر می‌خواهی و چرا می‌خواهی. هم می‌داند چه داری و نمی‌دانی که داری. فاحشه شاید غلط اندازترین دوست داشتنی دنیا باشد که نصیبش می‌شوی و نمی‌فهمی چطور و به چه قیمتی، … و مستی و نمی‌خواهی بپرسی چرا. با فاحشه معامله می‌کنی و نمی دانی که اشتباه می‌کنی.

این‌ها همه به سرت می‌آید و به خودت که آمدی می‌فهمی چه باخته‌ای و چه گرفته‌ای و تازه به پیشانی می‌کوبی که آی دزد! خیال می‌کنی تقصیر اوست. و باز اشتباه می‌کنی. یادت می‌رود که تو خواسته‌ای این بازی را، و تو ادامه‌ داده‌ای، و تو نیاموخته‌ای درست خواستن را جای زودتر خواستن. او هر چه باشد ،که حتماً چیز خوبی نیست، روزگارش از تو بهتر است. او می‌داند چه دارد و چه می‌خواهد. بهتر از تو می‌داند. او به خودش خیانت نمی‌کند. تکلیفش معلوم است. مثل تکلیف تو. فاحشه فحش فاحشی است که خواسته‌ای به خودت بدهی. پس بترس! از فاحشه‌ها همیشه بترس! حتی از یک بار آزمودن‌شان! یادت باشد فاحشه‌ها هیچ وقت با کسی غیر از خودشان معامله نمی‌کنند.

Advertisements

Written by فرجام

نوامبر 26, 2011 at 11:08 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

آنتی ویش لیست

with 4 comments

نوشته‌های این‌جا شبیه هم است. برمی‌گردد به میانه من و این صفحه که باید موضوع دار باشد و محترمانه و مرتبط با بقیه نوشته‌ها. آن‌ها که می‌شناسندم می‌دانند این همه‌ی من نیست. نمی‌دانم چند نفرند خواننده‌های این صفحه که خود من را نمی‌شناسند. اما برای این که خیال نکنید من آدم غمگین و بی‌کسی هستم یا خواسته‌ام ادایش را دربیاورم با نوشتن این نوشته‌ها، بگذارید سر شوخی را با این‌جا هم باز کنیم. این را جای شخصی‌تری هم نوشته ام و برای رفیق‌های نزدیک تکراری است و باید ببخشند. قضیه سر انتشار لیست هدایای مورد نیاز روز تولد است. به قول معروف ویش لیست. این یک آنتی ویش لیست است. ممنون که این‌جا را می‌خوانید و ببخشید اگر شبیه آن چه انتظارش را این‌جا داشته‌اید نیست…

نظر به در پیش بودن ایام الله میلاد باسعادت اختر تابناک آسمان جلافت فرجام ابن مستفا سلام الله علی ابائه و مراجعات و درخواست های مکرر امت شهید پرور جهت صدور ویش لیست این ایام مبارک، متن پاسخ معظم له جهت تشویش بیشتر اذهان عمومی صبح امروز به این شرح منتشر شد.

– و یتخشخشون رفیقکم بالتنبان و طی شورت و الکتلت مع المفاجاه و ان کنتم متفکرون

«بگو ای حضرات! رفیق خود را با شلوار نو و تیشرت و کوکتل خوشحال کنید و به جای سوال کردن که هی چی بخریم چی بخریم کمی به لذت سورپرایز فکر کنید و یک کم فکر کنید اگه راست می‌گید باباجان»

نظر به رویت هلال ماه فرجام در شب 26 آبان المکرم، بر کلیه مومنین است که جهت انجام تکلیف شرعی به ادای هدیه خود اقدام نمایند. با توجه به لزوم رعایت اصل واجب المفاجات ( الزام سورپریز کردن) امسال از صدور ویش لیست خودداری کرده و تنها جهت عدم اتلاف بیت المال و انحراف امت به فرق ضاله، موارد هدیه غلط را جهت دوری و تبری کلیه مومنان اعلام می داریم:

اول: مجسمه، دکور، قاب عکس، لوازم خانه و آشپزخانه و نظایر آن

دوم: انواع محصولات آدیداس که در ظل عنایت امت همیشه در صحنه معظم له در آن به مرحله خودکفایی رسیده و به زودی وارد مرحله صادرات نیز خواهد شد

سوم: کتاب مراد! به مصداق مثل شریفه‌ی کتاب نطلبیده مراد است بر مومنین است از اهدا کتبی که با معظم له هماهنگ نشده جدا خودداری نمایند و به ظرفیت تکمیل شده کتابخانه آستان قدس فرجی فشار مضاعف وارد نفرمایند.

چهارم: عطر و عطور! با عنایت به این نکته که آن مقام عظما جزو مشترکین کم مصرف و خوش حساب بوده و هنوز عطرهای زمان جیپسی کینگ و فردی مرکوری خود را به فرجام نرسانده اند، فلذا اهدا عطر جز جر دادن بیشتر لایه‌ی شریفه‌ی اوزون حاصل دیگری نخواهد داشت.

پنجم: لباس های زیر شخصی در محدوده‌ی زیرپوش از شمال و جوراب از جنوب. چه کاریه آخه؟ حالا یکی یه سال یه شوخی کرد. وا بدین دیگه!

ششم: کیف پول ، کمربند و نظایر آن. نظر به این که کو پول؟ و یادآوری دور کمر که چه عرض کنم، دور شکم احتیاط واجب آن است که از این اقلام مومنین و نخ سوزن مومنات تحذیر فرمایند.

هفتم: مجسمه، دکوری، قاب عکس و نظایر آن. ببین! این دوبار!

هشتم: شال گردن، شانه، ژل مو و دیگر اقلام بیگانه با طبع معظم له

ان شاالله همه‌ی برادران و خواهران در انجام این فریضه موفق و موید باشند

اجرکم عندالله مع الایکس باکس و الآیفون و اللب تاب فی الاخره

الاحقر – فرجام ابن المستفا التهرانی– هجدهم ذی الحجه الحرام 1432

Written by فرجام

نوامبر 16, 2011 at 3:40 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

اعتیاد به عادت

with one comment

اعتیاد برای من یعنی فریفته شدن به فریب لذتی که پیشانی‌ات را می‌کوبد به پشیمانی. یعنی دور باطل فریب و لذت و پشیمانی. لذتی که دیگر لذت نیست. لذتی نیست که تو می‌بری. لذتی است که تو را می‌برد. می‌برد به جایی که قرار نداشتی بروی. این کوره راه و بی‌راهه نیست. راه سر به ته شده‌ای است که تندتر و تندتر می گرداندت گرد خودت تا کی رهایت کند و به کجا پرتابت کند، به کدام خرابه‌ی برنگشتنی.

اعتیاد فقط گرد و دود نیست برای من. بسیار رنگ به رنگ‌تر است و بسیار حیله‌گر‌تر. همه‌ی خواستن‌هایی است که ترک‌شان می‌کنی. دقیقاً آن‌هایی که هر روز ترک‌شان می‌کنی یا روزی چند بار. و گم می‌کنی این حساب ساده را که به تعداد دل کندن‌های پر سر و صدایت، دم به تله داده‌ای و به چاله افتاده‌ای. لذت کوتاه تر می شود و عذاب کشیده‌تر و دست آخر خط ممتد عذابی می‌شوی با نقطه‌های کم‌رنگی از لذت میانش. تشنه‌ای می‌شوی که آب دریا می‌نوشد. آخرش لذت نقطه‌ای می‌شود دور روی خط عذاب که هیچ وقت به گردش هم نمی‌رسی.

اعتیاد پایان خوش‌اش فقط ترک کردن است. پایان دیگرش هم می‌دانی، ترک شدن و طرد شدن. جان اگر می‌خواهی ببری راهی نداری غیر ترک کردن. اما کیست که نداند معنی هزار بار ترک‌کردن و هزار و یک بار برگشتن را؟ و باز همه می‌دوند پی چگونه ترک کردن و نمی‌پرسند از چگونه برنگشتن. بازی پیچیده‌ای نیست. آن جا که ترک می‌کنی داغ پشیمانی و درد عذاب توبه‌کارت می‌کند و آن جا که برمی‌گردی سرخانه‌ی اول، شهوت لذت چنان آتشی می‌گیرد در جانت که کور می‌شوی به همه‌ی آن عذابی که داغت کرده بود. آتشی می‌گیری که داغ را گم می‌کنی میانش و باز تن می‌دهی به آسیاب فریب و لذت و عذاب که باز می‌سابد و باز می‌روبدت.

اعتیاد یک گریز بیشتر ندارد. بدانی جنگیدن با لذتش به جایی نمی‌رسد. آن قدر وحشی و سرکش و مردافکن است که عاقبت خاکت می‌کند و فقط همین فرق می‌کند که چقدر تحلیل رفته‌ای. می‌خواهی خلاص شوی؟ عذاب و پشیمانی و خفت‌اش را جایی حک کن. جایی و جوری که با هیچ آتشی پاک و کم رنگ نشود. با چوب و شیشه و سنگ و تیغ. با هر چه ماندگارتر و دردناک‌تر. یک جایی حک نکن مثل پیشانی‌ات برای دیگران. یک جایی مثل دستت، مثل بازویت برای خودت. یک جایی که همیشه لمسش کنی. مخصوصاً همان لحظه‌ای که سیل خواستن و آتش شهوت می‌شکاندت که ببرد با خودش تنت را. نترس و با او نجنگ! بمان و خیره شو به جایی که حک کردی و سعی کن فراموش نکنی بدترین لحظه‌هایی که می‌خواهند پنهانت شوند را. همین!

کلمه‌ها چه سرنوشت‌های شومی دارند گاهی. آن چهار کلمه اول چهار بند را بنویسی عادت هم معنی همین است. اما بار نحوست این کجا و عمق عطوفت آن کجا؟ بیچاره کلمه‌ها!

Written by فرجام

نوامبر 13, 2011 at 12:14 ق.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: