فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

Archive for دسامبر 2008

تو بودی پرسیده بودی؟

with 11 comments

پشت اتاق مان، ردیف اول باغچه کنار دیوار کارخانه یک بوته رز آتشی هست. رز آتشی نمی دانم می دانید کدام است؟ باز شدنش یک نمایش خودنمایانه کامل است. از وقتی غنچه می کند تا آخرین برگش که بریزد رنگ است که پشت رنگ گلبرگهایش را آتش می زند. قرمز و زرد و نارنجی ست که کم و زیاد می شود و می دود به صورت گل هایش و نمی دانید چه جانور غریبی است این رز ما. اردی بهشت که جان می دهد به باغچه و همه گلها شروع می کنند به باز شدن، ادایش را شروع می کند. گلها رنگ و وارنگ باز می شوند و رز ما فقط غنچه جوانه می دهد. سر صبر و حوصله و با آرامش و بی خیالی تمام، یکی یکی غنچه می دهد و غنچه هایش انگار هیچ وقت باز نمی شوند. طعم اردی بهشت باغچه را برمی دارد و رنگ و برگ است که به چشمت می ریزد و آن وسط یک بوته رز بی گل خودنمایی می کند، آن قدر ساده و عجیب و مغرور که نمی توانی نبینیش وسط این همه رنگ. نمی دانم رنگ عجیب برگ هایش است یا یک رنگیش وسط آن همه رنگ که چشمت را می دزدد میان بارش شکوفه و جوانه و خنکی ملایم بهار. نمی توانی نبینیش دیوانه لجباز را….

داغی تابستان که بوته ها را بی حال می کند و گلهایشان را می ریزند تا عطش را چاره کنند و گرما را، تازه شروع می کند. مثل زن زیبایی که می داند زیباست و می داند چشمهای مست خواهش میانه اش کرده اند، مثل زن زیبایی که پیشه اش زیبایی فروشی است، آرام آرام باز می شود. لوند و آرام و جلوه گر یک غنچه را آرام آرام باز می کند. فقط یک غنچه را. باز که می شود سر گلبرگهایش قرمز آتشیند و آرام آرام که تن به آفتاب باز می کند رنگ به رنگ می شود به نارنجی تا زرد در انتهای گلبرگ، چسبیده به تنه اش. شروع می کند به گل برگ باز کردن پشت هم و انگار خیال کوتاه آمدن ندارد تا لب وا کنی به تحسینش. می شود یک گل هزار پر که نمی شود بگویی چه رنگی است. تا آخرین گل برگ که بریزد با گلش بازی می کند و بعد شروع می کند به باز کردن بعدی. انگار نه انگار اینجا یک کارخانه است میان بیابان که کسی یادش نمی ماند گوشه دیوارش باغچه ای دارد و درختی و گلی. انگار نه انگار که همه بوته های دیگر فهمیده اند و یاد گرفته اند اینجا جای گل دادن نیست…

تابستان داغ و طولانی با باد سرد پاییزی خم می شود و می رود که خاک شود. اما رز ما انگار یکی که گوشه یک مهمانی مست شده و غرق شده در صدای موسیقی و ساعتها با خودش تنها می رقصد و خیال نشستن ندارد، خیال برگ ریختن و سر به بالین بردن ندارد. انگار شهوت گل دادن مستش کرده. هر چه سرد تر می شود بیشتر گل می دهد و بیشتر سرما می زندش…

برف که می گیرد و یخبندان زندگی را افسار می زند و زندگان را هم، نمی دانی با صحنه ای که این دیوانه می سازد چه کنی. بوته ای که انگار کتک خورده، انگار لگدش کرده اند، انگار… نمی دانم انگار چه. انگار جانش را از سر راه آورده لعنتی! شروع می کند به غنچه دادن و گل باز کردن و پر می شود از غنچه های نیمه باز و نشکفته یخ زده. هر صبح آفتاب که می زند و گرمای نحیف به زمین جیره می دهد،  از هر جای تنش که زندگی خشک نشده و یخ نزده، جنگ را ادامه می دهد و نمی بینی که خیال خسته شدن و پذیرفتن و کوتاه آمدن داشته باشد…

نمی دانم چه بگویم وقتی می بینمش زمستان ها. تحسینش کنم که می جنگد؟ تحقیرش کنم که دست و پای بی هوده می زند؟ حسرت بخورم که چرا به وقت و به جا زندگی نمی کند و مزه بازار را نمی شناسد؟ از ریشه بکنمش تا راحت شود از این جان کندن برای دیده شدن؟ با خاکش بردارمش و ببرمش یک جای ملایم تر؟ یک جا که دیده شود. که زمستان و تابستانش هم نبضش باشند. یک جا که جایش باشد… اما می ترسم. می ترسم از این دیوانه اگر قرار باشد مثل آدم بخوابد و بیدار شود و به وقت گل بدهد و به اندازه دیده شود که چه می کند. این دیوانه که یاد نگرفته به قاعده و آرام نفس بکشد، شکفتن و آفریدن برایش یعنی جنگیدن با سختی و تحقیر و خشونت. می ترسم گل دادن یادش برود. یا نفس کشیدن حتی.  

 

 

 

… پرسیده بودی چرا مهاجرت نمی کنم؟ چرا گذرنامه ندارم؟ چرا برنمی گردم و مثل همه، مثل آدم، لااقل توی شهر کار و زندگی نمی کنم؟ … این گل دیوانه را چه کنم؟ این گل دیوانه لعنتی را چه کنم؟ یک عمر است نمی دانم چه کنم….

Advertisements

Written by فرجام

دسامبر 27, 2008 at 4:15 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

شرکت در انتخابات یک وظیفه شرعی است

with 11 comments

Written by فرجام

دسامبر 7, 2008 at 7:01 ق.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: