فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

Archive for دسامبر 2011

روزی روزگاری شکستن

with 5 comments

من یک درختم. یک درخت شکسته‌ی بی‌برگ در آستانه‌ی زمستان. قرار این بود که برگ‎ریزان کنم، بخوابم، بخشکم و برف‌گیر شود خوابم. اما تقدیر ترتیب را به هم زد و من شکستم. خزانم نرفته زمستانم بارید. برگ‌ریز نکرده برف‌گیر شدم و برگ و برف می‌دانی نزدیک‌ترین راه است به شکستن. من، پر از برگ ماندم زیر برف و برگ‌هایم بارم شد و باریدم برخودم و شکستم.

من با بهار آمده بودم و با تابستان اوج گرفته بودم. پاییز که آمد اما ترسیدم. از پیری ترسیدم و از مردن. از ریختن برگ‌هایم ترسیدم. از زشت شدن. از لخت شدن. صدای خشک برگ‌ها و زوزه‌ی باد که تشنه‌ی کندن‌شان بود می‌ترساندم. آن قدر ترسیده بودم که هیچ نفهمیدم از زیبایی پاییز که می‌گویند. خواستم بمانم و برویم باز. برگ‌ها را دانه دانه می‌پاییدم و به خودم سیلی می‌زدم که خواب نگیرد و نبرد تن‌‍‌ام را. و چقدر پاییز کوتاه بود و چقدر تقدیر بی‌رحم . چه سنگین و وحشی برف پاییز پهن شد روی برگ‌های بی‌جانِ به جانِ نیمه جانِ من چسبیده و ‌شکاند. من شدم هر چه برگم بیش برفم بیشتر. من زیر بار برفی که بر سر برگ‌هایم نشست شکستم.

این شکستن را حواله به تقدیر کردم که پنهانش کنم این تن به حکمت ندادن و برگ ریخته را به زور چسبیدن و تقویم را شمردن و تلنگر سرد زمستان را ندیدن و باور نکردن را. خواستم به روی خودم نیاورم وقتی خم نمی‌شوی حتماً می‌شکنی.

Advertisements

Written by فرجام

دسامبر 27, 2011 at 9:22 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

ما اهل کوفه نیستیم

with 3 comments

رهبر محترم سرزمین پدری من

با سلام. من درخواست محمد نوری ‌زاد را اجابت می‌کنم در نوشتن نامه‌ای با گلایه و با احترام. به پاس‌داشت شجاعت و صداقت این مرد. من، یک شهروند عادی از معترضین به نتیجه انتخابات سال 88 که به مهندس میرحسین موسوی رای داده‌ام، شهادت می دهم همه‌ی نامه‌های محمد نوری‌زاد را خوانده و اعتقاد دارم کار او نه توهین به شما، که زنده نگه داشتن باور به شما و ساختن این سرزمین با شما است. او را وفادار به شخصیت حقوقی شما و علاقمند به شخصیت حقیقی شما می‌بینم که بسیار بسیار بیشتر از مدعیان جان نثاری شما با دانش‌های کم و دروغ‌های بزرگ‌شان نگران شما است.

من، یک شهروند عادی معترض به نتیجه انتخابات 88 که با فرزند کوچک و همسرم در اعتراض شرکت کرده‌ام و توهین و تخریب و اغتشاش نکرده‌ام، سوگند می‌خورم اگر روزی هم خدای ناکرده به هر دلیلی از هر طرفی به این خاک تجاوز شود لباس سربازی و دفاع بپوشم و سوگند می‌خورم آن‌ها که امروز با نام و اعتبار شما در خیابان‌ها گردن کشی می‌کنند و به ناموس ملت دست اندازی و فحاشی می‌کنند و از دیوار سفارت‌خانه ها بالا می‌روند آن روز هم‌لباس ما نخواهند بود. من سوگند می‌خورم آن چه محمد نوری‌زاد از کوچه پس‌کوچه‌های این شهر روایت می‌کند عین حقیقت است.

ما اولین بچه‌های نسل انقلابیم. درس دبستان‌مان نامه‌ی کودکی بود که رهبر را امر به معروف کرده بود و جواب رهبر. خاطره‌های انقلاب بود از به خاک و خون کشیدن جوانان به خاطر شعار دادن و شعار نوشتن و زندانی‌های سیاسی بی محاکمه و شکنجه و تبعیدها. قصه‌ی حکومت هزار فامیل بود و دزدی ثروت ملی و فساد و دروغگویی حکومت و سانسور و ساواک. این‌ها درسهای کودکی ما بوده و ما یادمان هست. ما همه‌ی این سالها انتقاد و مخالفت داشتیم و همیشه خواستیم باشیم و با هم بسازیم این سرزمین را. سند همراهی ما شناسنامه‌هایی است که مهر خورده در انتخاباتی که همیشه به شیوه‌ اجرایش اعتراض داشته‌ایم. ما آخرین بار دو سال پیش تغییر خواستیم در چارچوب همین نظام و با آدم‌هایی از همین نظام.

ما معتقد بودیم مدیریت اجرایی کشور به دست گروهی خرافه گرا و دروغ‌گو افتاده که دچار سوءمدیریت و فساد مالی هستند و با شیوه‌های غیرقانونی و غیراخلاقی و تقلب باشکوه‌ترین حضور مردمی پای صندوق‌های رای را آلوده کردند. ما از نتیجه‌ی انتخابات شکایت داشتیم و شما به عنوان بالاترین مقام مسئول پیش از بررسی مراجع قانونی نتیجه را تایید کردید و بدون پیگیری شکایت بخشی از نامزدها و طرفداران‌شان نظر رییس جمهور را به خود نزدیکترین خواندید و از رمال خواندنش ابراز ناخشنودی کردید. عده‌ای از هم وطنان ما به همین اتهام‌ها هنوز در زندانند. اما امروز قوه قضاییه پر است از پرونده‌های رمالی و اختلاس های بی سابقه و خلاف‌کاری و خلاف گویی‌های مسئولان قوه مجریه. آیا قائل به عذرخواهی و دلجویی از کسانی که همین را گفتند و عتاب و خطاب شدند هستید؟ شما از همه بهتر می‌دانید تا پیش از این هیچ مقام اجرایی علناً به احکام و نظرات شما بی‌احترامی نکرده بود و هیچ مسئولی با شما در پیش چشم ملت قهر نکرده بود. آیا قائل هستید به تجدیدنظر و اعلام برائت از مفسدین و قانون شکنان؟ آیا قائل هستید به این که اشتباه کرده‌ایم و میلیون‌ها جوان باهوش و باانگیزه و دلسوز را با سختگیری‌های بی‌جا و حرمت‌شکنی‌های پی‌درپی از این سرزمین فراری کرده‌ایم و چون میوه‌ای رسیده به دامان همان دشمن که همیشه نامش را می‌برید انداخته‌ایم؟ در انتخابات 76 هم شائبه تقلب طرح شد و به یاد دارم شما صریح اعلام کردید «پس من چه کاره‌ام؟» و نتیجه کسی شد که همه می‌دانستند انتخاب شخص شما نبوده و رهبر همه مردم بودید نه فقط رهبر طرفداران‌تان. قائل هستید که می‌شد باز هم با همدلی بیشتر و خسارت کمتر به امروز برسیم؟

محمد نوری‌زاد به شما 15 نامه نوشته بدون پرده پوشی و پر از حرف‌ها و اشاره‌های صریح. اگر درست می‌گوید چرا اجابت نمی‌شنود و اگر خطا می‌گوید چرا عقوبت نمی‌شود؟ چرا در 15 جلسه علنی با پخش مستقیم به ادعاها و اتهام‌هایش در خط به خط این 15 نامه‌ی سرگشاده رسیدگی نمی‌شود؟ ما می‌پرسیم پاسخ نوری‌زاد چیست؟ محمد نوری زاد باور دارد می‌شود با خواست ما و قدرت و تدبیر شما، حتی از همین امروز به دروغ‌ها و تبعیض‌ها و قانون و حرمت شکنی‌ها پایان داد. پاسخ شما به او چیست؟

ما ایران موفق و آبرومند و آزاد و امن می‌خواهیم. ما ایران بدون تبعیض می خواهیم. ما بعد از بیش از30 سال استقرار قانون اساسی و قوای نظامی و انتظامی، نیروی شبه نظامی و زندان بدون محاکمه را دون شان ما و شما می‌دانیم. ما هیچ فرد یا گروهی را نمی‌شناسیم که آیینه‌ی خواست‌ها و آرزوهای‌مان باشد. آیا شما می‌توانید باشید آن گونه که محمد نوری‌زاد می‌گوید؟ آیا می‌شود ما به عنوان ساکنان این سرزمین دیده شویم و به رسمیت شناخته شویم از جانب شما؟ آیا راه نجات بهتری برای ما و شما هست از روزگاری که گرفتارش شده‌ایم؟ من از شما تقاضا می‌کنم مقرر کنید در دادگاهی علنی به گفته‌های محمد نوری‌زاد رسیدگی شود. تا سیه روی شود هر که در او غش باشد. محمد نوری‌زاد می‌گوید شما رهبر همه مردم هستید نه فقط رهبر طرفداران‎‌تان. آیا این گونه نیست؟

با احترام و آرزوی سلامت و امنیت و آرامش و نیک فرجامی

Written by فرجام

دسامبر 13, 2011 at 8:39 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

هنوزش نگفته‌ام

with 4 comments

اگر یادتان باشد این گفت و شنیدی است در نمایش شهر قصه‌ی بیژن مفید عزیز:

میمون: از کار خراطی رضایت دارید؟

خر:     نه قربون! این روزه روز هر چیزی فابریک شده! از چپق و کوزه و قلیون بگیر، تا چوب سیگار همه‌اش پلاستیک شده. هر جا می‌ری پلاسکو. هر جا می‌ری ملامین. ای آقا … دکون خراطی دیگه تخته شد.

میمون:     پس تو چرا به خراطی چسبیدی؟ چرا نمی‌ری دنبال یه کار خوب؟ یه شغل نون و آب‌دار؟ تو هم برو جنس پلاستیک بساز.

خر:     خوب آخه من خراطی رو دوست دارم.

میمون:     خیلی خری!

خر:     معلومه! خری که خراط نباشه قاطره!


بلا نسبت همه، خر را بگذارید من و خراطی را هم غزل نوشتن. غر می‌زنیم و می‌نویسیم و بس نمی‌کنیم. بلکه شاید هنوز توی این روزگار یکی چوب سیگار منبت را دید و شناخت پیش از آن که بیندازدش و برود. غزل طفل مهجوری است در این روزگار. طفل مهجور ریشخند شده‌ای.

من راز سر به مُهرم و از یاد رفته‌ام

توفانِ نادمیده‌ی بر باد رفته‌ام


خواب و شراب و اشک علاجم نمی‌کند

شعری است درد من که هنوزش نگفته‌ام


امشب ببار بر من و بیدار کن مرا

برخیر برلبم که من عمری است خفته‌ام


یک عمر صبر کردمت و سر نیامدی

من ماندم و سر آمدن سال و هفته‌ام


آخر شبی به خواب خوشت می‌کشد مرا

این بغضِ در گلو خفه‌ی ناشکفته‌ام


پیچیده‌ام به پیرهنت تا ببویمت

عطرت نشسته بر تنِ تنهای تفته‌ام


تو رفتنت به طاقت من شعله می‌کشد

دل ناگران نباش اگر گُر گرفته‌ام


عشق تمام ناشده! تکرار کن مرا

من در تمام خاطره‌هایت نهفته‌ام


Written by فرجام

دسامبر 3, 2011 at 11:12 ب.ظ.

نوشته شده در ترانه ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: