فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

Archive for مه 2015

کشتی‌بان

leave a comment »

ما، به حکم حکایت مردی که حمید هامون نامش بود، همه‌ی جوانی‌مان درگیر داستان ابراهیم بودیم، پدر ایمان. که کارد به گلوی عشقش گذاشت به فرمان معبودش. از عشقش گذشت در برابر ایمانش. ما، همه‌ی جوانی زیر لب زمزمه کردیم آدم باید مثل ابراهیم باشد. هر چند ما نه می‌خواستیم نه می‌توانستیم حتی اندکی شبیه ابراهیم باشیم. ما فکر می‌کردیم چرا باید از عشق به خاطر ایمان گذشت؟ چرا ایمان و عشق خودِ هم نباشد؟ چرا ابراهیم پدر ایمان است؟ ما، جوان بودیم.

امروز قصه‌ی حمید هامون سپری شده، و خود حمید هامون، و جوانی ما. فکر کردن به پیامبر ایمان جایش را به فکر کردن به پیامبر پیری داده، به نوح کشتی‌بان. که عشقش را به آب داد و آتشی بر او گلستان نشد. که به جای تیغ بر گردن فرزند گذاشتن شفاعت خواست برای پسرش و اجابت نشنید و فرمان یافت کشتی بسازد برای حفظ آن‌چه باید برای بعدِ توفان باقی نگه دارد. هر چند من نه می‌خواهم نه می‌توانم حتی اندکی شبیه نوح باشم، اما باور کرده‌ام باید برای توفان سخت و موج بزرگ آماده شد. باید همیشه آماده بود، و این سخت‌ترین آزمون است که ایمان داشته باشی به ساختن کشتی. وقتی رعد می‌غرد و تندباد می‌رقصد و رگبار می‌ریزد، حتماً سر و دل به کار می‌دهی و مومن می‌شوی به ساختن. اما آفتاب که می‌زند و نسیم که جای توفان را می‌گیرد و نوازش نور جای نیزه‌ی رگبار به تنت می‌نشیند، به سادگی باور می‌کنی توفان تمام شده و بازنمی‌گردد و ایمانت به ساختن کشتی رنگ می‌بازد. بسیار بدیهی‌تر است که شک کنی به یقینِ رسیدنِ توفانِ بنیان‌کن تا ایمان بیاوری به ساختن کشنیِ نجات تا پشت توفان، در میانه‌ی سکوت و نسیم و سایه. بسیار سخت است ایمان به تباهی. این که کشتیِ توفان را بسازی و مهیا نگه داری و مومن باشی به مرگ آرامش، این خویِ آموخته‌ی آدم نیست.

اما نوح که نباشی جای سخت‌تر از ساختن هم داری. وقتی فرمان نداری به برداشتن جفتی از هر جنبنده‌ای یا نجات ایمان آورندگانی. وقتی قرار است کشتی‌ات را به قدر داشته‌هایت بسازی و غمِ سنگینِ بعد از ساختن، که می‌بینی چقدر بیهوده کشتی‌ات را بزرگ ساخته‌ای. که میانِ کشتیِ بزرگِ خالیِ ساخته، زیر آسمان آرامی که نشانی از توفانی ندارد می‌نشینی و تازه فکر می‌کنی داشته‌هایت چیست برای بعد از توفان. که آیا باید چیزهایی را برداشت یا کسانی را. می‌فهمی بعد از فرونشستن توفانی که بنیانِ دنیایت را می‌کَنَد چه چیزی هست که به کارت بیاید دیگر. فکر می‌کنی به کسانی که دوست داشتی، کسانی که دوست داری. باور می‌کنی چه غم‌انگیز کم‌اند کسانت برای برداشتن بعد از توفان. فکر می‌کنی به دوست داشتن‌های محکمی که دیگر نه محکم‌اند نه موجود.

راحت‌ترین راه برای نشکستن از غمِ دوست داشتنی‌های از دست رفته همیشه همین است که خیال کنی از همان اول دوست‌شان نداشته‌ای یا لیاقت‌ دوست داشتن‌ات را نداشته‌اند. بند می‌زنی با این خیال غم و غرورت را به هم و با هم. اما هست وقتهایی هم که نمی‌شود خودت را خام کنی. از دست رفته‌ها ردیف می‌شوند و رژه می‌روند و ناگزیری از پذیرفتن راه‌هایی که نباید می‌رفتی و رفتی و باید می‌رفتی و نرفتی. می‌دانی؟ وقتی میان یک کشتی بیهوده‌ی بسیار بزرگ میان آفتابِ آرامی که هیچ آبی و موجی ندارد نشسته‌ای، آن قدر موقعیت احمقانه‌ای آفریده‌ای که چاره‌ای نداری جز فکر کردن‌های بی‌پایان به دردهای بی‌درمان. می‌فهمی شمردن داشته‌ها مال همین پیش از توفان است. می‌فهمی چقدر خوش‌بختی اگر داشته‌های لرزیدنی و مردنی را همان پشت در کشتی بگذاری و سوار توفان‌ات شوی.

من، دیگر نه فکر می‌کنم عشق را باید قربانی ایمان کرد یا برعکس، نه منتظرم آتشی گلستان شود یا برعکس، نه امیدوارم معجزه‌ای برایم اتفاق بیافتد یا برعکس… من توفان را باور کرده‌ام، اما به آمدنش ایمان ندارم. فکر می‌کنم اگر همه فکر کنیم به ساختن کشتی و مسافران‌مان را، داشته‌های‌مان را بشمریم و بپاییم و بپوییم، دیگر هیچ توفانی حریف‌مان نیست و اصلاً توفانی دیگر نخواهد آمد.

اما ما چنین نخواهیم کرد و توفان خواهد آمد و هر کدام‌مان کاش به قدر قایقی هم‌سفر داشته باشیم برای دنیای خالیِ پس از توفان. من دارم و خوش‌حالم.

Advertisements

Written by فرجام

مه 28, 2015 at 12:14 ق.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

مهرِماه

leave a comment »

در زمان‌های قدیم، آن وقت‌ها که هنوز دانش و منطق پرِ طاووس افسانه و اسطوره را نکشیده بود، آن وقت‌ها که زمین و زمان دور آدم می‌گشت و آدمی‌زاد که بی‌پناه‌ترین بود روبروی سرما و گرما و بیماری و ترس، شب‌ها به سرپناهش می‌خزید و آسمان و زمین و هست و نیستش را به هیبت انسان می‌دید تا ترس و مرگ از پایش در نیاورد و شاد و امیدوار باشد و بماند، که می‌ماند، آن روزها که زمین و ماه و خورشید، سیاره و ستاره‌هایی نبودند تابع منطق جاذبه و نقطه‌هایی کوچک از کیهانِ بی‌کران … آن روزها، خورشید مردی بود دل‌داده‌ی زنی ماه‌چهر، که ارابه‌ی آتشینش آسمان را می‌شکافت تمام روز، در پیِ عشقی دور، به تمامی طول آسمان. و ماه دل‌باخته‌ی سیمین پیکری بود که تنش را به سیاهی شب می‌سپرد و بی‌تاب می‌تابید و می‌گشت پی عشق محالی که یک زمین بین‌شان همیشه فاصله بود.
و مادربزرگ‌ شب‌ها زیر گوش دخترکان نوبالغ و عاشق‌، این راز را برملا می‌کرد که ماه از شوق مهر است که هر شب نحیف‌تر و نزارتر می‌شود و از بوی نزدیکی و وصل است که نرم نرم و شب به شب بدل به ماهِ تمام می‌شود و باز به وصل و لمسِ مردش نمی‌رسد و باز جانش کم‌کمک کاسته می‌شود. و به عمر دنیا این عشق به فرجام نرسیده و او دست از عاشقی نشُسته و این عادت ماهانه‌ی اوست. و پدربزرگ‌ در چرت بعد از ظهر مزرعه بی‌آنکه نگاه مبهوت و شیفته‌ی پسرکی با خط کم‌رنگ پشتِ لبش را به روی خود بیاورد، جنگجوی آتشین مزاج دلاوری را در سینه‌ی آسمان نشان می‌داد که پای رسیدن به زنی ماه‌رو، روز به روز گرم‌تر و گرم‌تر می‌دود، آسمان را پی معشوق می‌شکافد، آتشِ تنش جنون به جان دانه می‌اندازد به سرکشی از خاک، آب را بی‌خود و بخار می‌کند، تشنگی را به کام هر جنبده‌ای می‌اندازد و اما کم‌کم خسته و ناامید می‌شود از رسیدن و تافتن‌اش از رمق می‌افتد و اسیر ابر و سرما می‌شود و باز هر بار با بوی بهار خون به تنش می‌دود و آتشش تندتر می‌شود و تندتر می‌دود و این عادت سالانه‌ی اوست.
اما روز گرم و تبداری، دخترکی نوشکفته، لای حصارِ پنهانِ سبزِ رستنی‌ها، به این حرفهای حیرانِ پسرکی بی‌قرار و تفته از خواستن، خندیده و از بازوانش گریخته و زیر گوشش زمزمه کرده که مهر، مردی دل‌داده و تب کرده و بی‌قرار است در پی ماهِ عشوه‌گر و گریزپایش، که دلبری می‌کند و گم می‌شود و نشستنِ گرمای نگاه خواهنده‌‌ی خورشید به تنش، درخشانش می‌کند؛ و نومیدی معشوقِ محالش از رسیدن، نحیف و زارش.
همه‌ نگران نرسیدن خورشید و از پانشستنش خیره به آسمان‌اند تا مبادا عشق و وصل و خورشید و زمین، با هم و پیِ هم بمیرند. آنجا که خورشید بی‌رمق‌ترین و کوتاه‌ترین روزش را سر می‌کند، آدم‌ها شبِ دراز یلدای پریشانی و سرما را با گردِ هم شدن و عشق و امید را یاد کردن سر می‌کنند، تا خورشید باز کم‌کمک جان بگیرد و عشق و هوس و خواستنش، تنور بودن را گرم کند و هر روز دقیقه‌ای بیشتر تاب بیاورد به گشتن پی ماه‌ِ تمامش. آن قدر بگردد و بتابد و از خواستن آتش بگیرد تا به تیرگان برسد، جشن آستانه‌ی لمس ماه به دستِ برقِ خورشید. جشن فتح شب و زایش آب و نکوداشت نوشتن. جشن سرمستی رسیدن دل‌داده‌ی تبدار و داغ به دل‌دار مه‌پیکر و شب فروزش. رسم دنیا اما، نرسیدن است. رسم عاشقی هم در راه ماندن. و مهر و ماه می‌پویند و می‌بالند و می‌کاهند و تیرگان آستانه‌ی وصل‌شان می‌شود و یلدا هراس فصل‌شان و این داستان، سال به سال و نسل به نسل و سینه به سینه راه می‌گیرد و عشق و زمین و خواستن و امیدِ رسیدن را زنده و گرم نگاه می‌دارد.
و زمین گرم می‌شود از تنور تفته‌ی تنِ پسرکی که زیر دستش، لوندیِ خندانِ دخترکی مثل ماه، مثل ماهی، می‌لغزد و می‌خرامد و مستش می‌کند و دست نمی‌دهد به آغوشش. و پسرک قسم می‌خورد در پگاهِ یک شبِ تمام بی‌خوابی و عاشقی، ماه را دیده که پیش از تن دزدیدن از آسمان، بازوی نور خورشید را لمس کرده و شرمگین و سرخ محو شده. می‌نالد که در گرمای نیمروزِ تفته‌ا‌ی در تابستان، سر که از آب نهر بلند کرده، لحظه‌ای ماه را میان دریای نیلگون بالای سرش به چشم خود دیده که دزدانه، تنها مرد زمین و آسمان را، مردش را، لمس می‌کرده. مردی به قدمت و قدرت و قیمت و حرارت خورشید. و دخترکِ گل اندام، با روی گل انداخته، پشتِ خمِ انگشتِ نازکش را به صورت پسرک کشانده و رقصان گم شده و آتشی داغ‌تر از خورشید، پشتِ ماهِ تمامش جا گذاشته، میان حصارِ رستنی‌ها.
از نفس افتادنِ ناگهانِ ماه و مهر، یعنی پایان دنیا. یعنی آخرالزمان و شکست افسانه‌ی خدایان. نسل به نسل و پشت به پشت یاد شده که گاهی خورشید در میانه‌ی آسمان، ناگهان تیره شده و شب بر سینه‌ی روز نشسته و چیره شده. گاهی ماهِ تمام در میان آسمان گم شده و انگار پرده‌ای و سایه‌ای جانش را پوشانده‌ و هیچ کس نمی‌داند این بلا از کجا نازل می‌شود بر تن عاشقِ مهر در روز یا ماه در شب. و هنوز کسی از آدم‌ها نمی‌داند پشتِ سیاهیِ این بلای آسمانی، نیمِ روشن ماه می‌شود سینه‌ی مهتابیش و نیمِ تیره گیسوی شبرنگش، و تمام تن تبدار خورشید را فتح میکند و در آغوشش گم می‌شود.
و هنوز کسی نمی‌داند همه‌ی قصه همین است؛ که خورشید عالمی را مفتون تابیدنش می‌کند از گرمیِ عشقِ ماه بی‌همتایش،تنها دلبری که نور مهرش را به تمامی، چنان اغواگر و مست بازمی‌تابد که دل‌دارش غیر او نمی‌بیند و نمی‌خواهد، بین تمام زیبایی‌ها که با دم عشقش رُسته و زنده‌اند. و مهر تنها تصویر عاشقی به چشمِ ماه است، از باوری که به طنازی و دل‌بری و بی‌بدیلی خودش دارد. این هم‌آغوشی میانِ سینه‌ی آسمان، پیش چشم همه نقش می‌شود و آن‌چه همه‌ی عاشقان ماه و خورشید می‌بینند، فقط تاریکی است و رعب و وحشت. و مهر و ماه فقط هر چندین و چند سال یک بار بازی نرسیدن را رها می‌کنند، به پیچیدن در تنِ هم میان این تصویر تیره‌ی بلا و هم‌چنان عاشقانه و تشنه پیِ هم میدوند.
… و طعم این قصه را هنوز کسی نمی‌داند جز دخترک و پسرک نورسیده‌ای که زیر گرمای نورِ مهر، یا بازتاب مه‌گونه‌اش، بی مهار و پر از خواستن، پی در پی به هم در می‌غلتند و تن هم را می‌پوشانند و خسوف و کسوف می‌تابند، میانِ حصارِ سبزِ رستنی‌ها، پیش و پسِ یک عمر هم را نداشتن و تشنه پیِ هم دویدن، … و نرسیدن.

Written by فرجام

مه 17, 2015 at 7:16 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

تو بر آنی که مرا پشتی نیست

with 3 comments

وسط ظهر جمعه‌ی گرم اردیبهشت تهران، وسط خیابان عباس آباد، چرخیدم تا در ماشین را باز کنم و سوار شوم که چشمم را دزدید. آن تهِ خیابان و خیلی دورتر از تهِ خیابان. ته شهر و خیلی دورتر از آن. خیلی دور و خیلی بلند، اما خیلی نزدیک، یک جوری که تهِ همه‌ی این جنبش و شلوغی و بی‌صبری و خشم، انگار نرم می‌ساید خودش را به نگاهت، به دلت، به حالت. آن تهِ خیابانِ عباس آباد، پس زمینه‌ی همه‌ی بلبشوی ترافیک و ازدحام نمایشگاه کتابِ میانِ مصلی، دماوند ایستاده بود و شفاف و دل‌داده و مهربان نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد.
ساده‌ترین راه سنجش حجم آلودگی تهران نگاه به دامنه‌ی البرز است. که کم رنگ است، بی رنگ است یا ناپدید. دیدن دماوند اما یعنی حالِ هوای تهران خیلی خوب است. حال ما و حال تهران می‌دانید مدت‌هاست گره خورده به هم. با هم سرفه می‌کنیم، با هم خاکستری می‌شویم، با هم گریه می‌کنیم و سرما و گرما می‌کشیم، با هم خلوت و شلوغ و جان به لب می‌شویم. ما مدت‌هاست حال هم را خوب و خراب می‌کنیم و خوب خرابِ همیم. وقتهایی که حال‌مان خیلی خوب است هم هر بار طوری از دیدن دماوند ذوق می‌کنیم انگار عزیزی که به قهر مدتهاست رفته دوباره در چارچوب در ایستاده و لبخندمان می‌زند. دیدن دماوند بی‌آنکه دست خودمان باشد بوی آشتی و شادی و برگشتن می‌ریزد به سینه‌هامان.
امروز که ایستاده بودم میان خیابان عباس آباد به عکس گرفتن از دماوند و اشکم بی هوا ریخت میان آن همه ماشین کلافه که پشت کرده بودند به کوهِ نگهدارِ شهر، به سرم زد چقدر تهران شبیه ماست و ما شبیه تهران. شبیه همه‌ی ما که دماوندی داریم، که یکی است، پشت و پناه و مانا و مهربان. دماوندی که خودش را چپ و راست توی چشم‌مان نکرده هیچ وقت، راه‌مان را نبسته، چوب خط و دستک نداشته برای مهر و نگاه و بودن و هر بار یادمان افتاده به دیدنش سربلند و مهربان، آغوش بازش لبخند داشته به داشتن‌مان. مایی که خیال می‌کنیم دماوند را می‌شود از جا کند، می‌شود جابجا کرد، می‌شود عوض کرد یا فراموش. ما که خودمان را گم می‌کنیم میان دودهای خودمان ساخته تا خیال کنیم دماوندمان رفته، گم شده یا گم‌مان کرده. ما که هر بار در می‌آییم از غبار و فراموشی و میان ردّ نگاه‌مان چشم تازه می‌کنیم به آن که در دامنش همیشه نشسته‌ایم و تازه می‌شویم از این سر به خورشید کشیده‌ی سر تا پا غرور.
راستی دماوند، این عاشق همیشه و صبور و سربلند، چه فکر می‌کند درباره‌ی ما همه‌ی این روزهای سرد و سیاه و غمگین که سرمان را توی دودهای خودمان کرده‌ایم و مرگ را نفس می‌کشیم؟ آیا شده یک صبح چرک و شلوغ و دود گرفته، میان همتی که گره خورده از ترافیک خودخواهی‌های کوچک و بی‌صبرمان، یک لحظه برگردیم به جایی که دماوند هست، و باور کنیم که هست، و کمی آرام‌تر و مطمئن‌تر لبخند بزنیم؟ می‌شود که باورش کنیم و یادمان بماند حالِ خوبِ داشتنِ دماوندهای‌مان را؟

Written by فرجام

مه 9, 2015 at 12:50 ق.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: