فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

Archive for ژوئیه 2014

قهرمان غم‌انگیز

leave a comment »

برزیل برای من فقط تیم فوتبال نیست. نبوده. چیزی شبیه زندگی است. آن طور که قرار است باشد. قرار بوده باشد. بروز گونه‌ای از بودن برای آدمهایی که در دنیای نظم و قاعده و منطق جا نمی‌گیرند. برزیل نماد جلوه فروشی و هوش و متفاوت بودن بود. زیبا متفاوت بودن. تعلق به سرزمین تک‌شاخ‌های جسور و سرخوش و چموش در دنیای بارکش‌ها. در دنیایی که سالها و نسلها را پشت هم‌ می‌چیند تا بارکش‌هایی تربیت کند قدرتمند و منظم و هماهنگ. و تو تیم طلایی پوشی را پیدا می‌کنی که امیدوارت می‌کند به راست بودن زیبایی در میان بی‌نظمی و عاشق کاری که می‌کنی بودن.

در آستانه‌ی زندگی بودم که لشکر تک‌شاخ‌های زرد پوش را شناختم. دریای بی‌پایانی از استعداد که هیچ اهمیت نداشت چقدر و چرا هدر می‌رفت بسکه زیاد بود. آدم‌هایی که راهی بلد نبودند جز این که کاری که می‌کنند را زندگی کنند و نفس بکشند و روح بدهند به نمایش‌شان. تیمِ خودنمایی که باید بیش از آن که گل می‌خورد گل می‌زد. فرهنگی که در آن هیچ مستعدی توی دروازه نمی‌ایستاد و دفاع کردن مال آن‌ها بود که حمله کردن بلد نیستند. جادوگری را در دنیای واقعی ممکن می‌کردند و من مبهوت در صفحه‌ی جادویی نگاهشان می‌کردم این تک‌شاخ‌های غیرقابل پیش‌بینی را. این خودِ من بود. منی که می‌خواستم بشوم. چاره‌ای نبود غیر عاشق برزیل شدن.

تیم من چشم نواز و جذاب بود اما قهرمان نمی‌شد. خودش هم فهمیده بود در روزگار منطق و برنامه و سرمایه این احساس سررفته و بی‌حساب به جایی نمی‌رسد. یاد گرفت کمی منطقی باشد، کمی محافظه‌کار و کمی عاقل. در میدان خویشتن‌دار و عاقل و منطقی می‌ماند و فرصت که پیدا می‌کرد لحظه‌های خودنمایی و جادوگری سرریز می‌شد. سال 94 بود که طلایی پوش‌های من قهرمان شدند. همان حوالی که من هم در جوانی با همین کلک شاخ زندگی را شکسته بودم. ما مثل هم بودیم. در اوج و قهرمان و شاد. شادتر از آن که سختی قهرمان ماندن را فراموش نکنیم. حتی نترسیدیم از این که دروازه‌بان خوبی پیدا کرده‌ایم. نترسیدیم از این که بهترین‌های‌مان دارند دفاع را انتخاب کنند، بر خلاف خویی که خون‌شان جاری است.

قهرمان من شروع کرد از بارکش‌ها تقلید کردن و مغرورتر از آن بود و بودم که به رویش بیاورد و به رویم بیاورم. یک بار قهرمان شد و بارها نشد و بروز نمی‌دادم که روز به روز دارد خودش را فراموش می‌کند. همان کاری که من هم داشتم با خودم می‌کردم. دریای استعداد کوچک و کوچک‌تر میشد. می‌خواست بارکش باشد اما قاطری شده بود از نسل تک‌شاخ‌های وحشی و من نمی‌فهمیدم. همان طور که قاطر شدن خودم را هم نمی‌فهمیدم. کارمند شدنم. آدم زندگی شدنم. در روزگاری که بارکش‌ها هم زیباتر بازی کردن و هوش و خلاقیت را یادمی‌گرفتند تک شاخ من لجوجانه اعتراف نمی‌کرد که دیگر خودش نیست و من عاشق‌تر از آن بودم که باور کنم این غصه را.

روزی که قهرمان من در خانه‌ی خودش تحقیر شد سکته نکردم، نابود نشدم، خورد نشدم. نشستم و تا آخر بازی را نگاه کردم. انگار راهِ غلطی را آمده باشی و هزار بار فرصت پیچیدن و برگشتن را ندید گرفته باشی و لج کرده باشی به کوبیدن به دیوار. اتفاقی که داشت می‌افتاد را می‌فهمیدی سالها بود داشت می‌افتاد. تیم بی‌قاعده و سرخوش و خودنمایی که خواسته بود شبیه چیزی شود که مایه‌اش را نداشت. در رگهایش جریان نداشت. در خانه‌اش ریشه نداشت. بارها و بارها به دیوار سخت خورده بود و باور نکرده بود و نکرده بودم. لج کرده بود همرنگ جماعتی شود که شبیه‌شان نبود. بر که می‌گشتم یادم می‌آمد بارها و بارها این زنگ صدا کرده و نشنیده گرفته شده. و حالا افتاده بود گوشه‌ی زمین تحقیر و لگد مال می‌شد و اینجا بیشتر می‌فهمیدی چقدر مال این دنیا نیست. حتی بلد نبود و یادش رفته بود لگد بزند و دست و پا بشکند و حریف را از ادامه‌ی تحقیر بترساند. و این باز خودِ من بود. خودِ این روزهای من.

قهرمان غم انگیز من دو راه دارد. یا بپذیرد دیگر قد قهرمان‌ها نیست و ترسیده و کژ دار و مریز همین راه دست به عصا را برود و ادای بارکش‌ها را درآورد و چیزی بماند که خوی و خونش نیست. برود سراغ مربی شکسته‌ی سابقش. کاری که انگار می‌خواهد و می‌کند. یا نترسد از قهرمان نشدن و باختن و برگردد به خوی خودش. به تن ندادن به قاعده‌ی بازی برنده‌ها. برگردد به قاعده شکستن و خودنمایی را زشت ندانستن. برگردد به حس و هوش و اعتماد به نفس و غیر قابل پیش‌بینی بودن. من می‌خواهم برزیل باشم حتی اگر برزیل هم دیگر بترسد که خودش باشد. هر چه بشود و بشوم اما شک ندارم همیشه عاشق تیم طلایی پوش غیرقابل پیش‌بینی خواهم ماند. حتی پشتِ این روزِ غم انگیزِ تحقیر. این روزها حتی شاید بیشتر.

Advertisements

Written by فرجام

ژوئیه 30, 2014 at 10:54 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

خداحافظ رفیق

leave a comment »

برای عنایت،

که شرافت و صداقت و محبت بود بودنش

 

مثل وقتی کسی که می‌میرد

مثل بختی که سر نمی‌گیرد

مثل وقتی هجومِ خاطره‌ها

جان که از ما و جان که می‌گیرد


مثل برگی که مرگ می‌چیند

دلِ سردی که داغ می‌بیند

مثل یادِ خوش و فراموشی

مثل خنجر به دل که بنشیند


مثل مردی که اشک می‌ریزد

غم و دردی که درمیامیزد

مثل مردی که می‌چکد بر خاک

دیگر از خاک برنمی‌خیزد

Written by فرجام

ژوئیه 4, 2014 at 1:05 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: