فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

Archive for آوریل 2011

دوست داشتن

with 2 comments

دوست داشتن ترکیب جادویی و غریبی است. دوست داشتن همیشه یعنی خواستن، کشیده شدن، هوس کردن. یعنی دلت بخواهد و ببردت به هوای چیزی یا کسی که دلت را برده. دوست داشتن یعنی دلت می تپد برای چیزی که می خواهی مال تو باشد یا مال او باشی یا در خودش غرقت کند یا در هوایش غرق شوی. دوست داشتن یعنی که هستی و بودنت رنگ دارد و بو دارد و طعم دارد. یعنی بودنت با نبودنت فرق دارد. دوست داشتن گمانم یعنی نشانه مهمی از این که زنده ای. و از آن بالاتر که چرا زنده ای. دوست داشتن یعنی سر نخ ات نپیچیده در کلاف سردرگمی دور خودت. سر نخ ات را که بگیری یا بگیرند می رسد به جایی که آرام و قرارت آن جاست. به جایی که همیشه می خواهی برسی. به جایی که شاید برسی، یا شاید نرسی.

آخر راه این دوست داشتن اما سر از کجا در می آورد؟ باورت می شود اگر بگویم گاهی می رسد به جایی به نام دوست داشتن؟ … حتما می دانی، دوست داشتن گاهی یعنی داشتن کسی که دوست است، آغوش است، پناه و قرار است. دوست داشتن یعنی داشتن کسی که به داشتنت و به داشتنتش می ارزید. یعنی سر نخی که نه کلاف پیچیده ای است دور خودت، نه خط کشیده ای است به جایی که نمی دانی کجاست. دوست داشتن یعنی رسیدن. یعنی سایه. یعنی خستگی در کردن و نترسیدن. دوست داشتن یعنی ایمان. یعنی بهشت.

وقتی می رسی به دوست داشتن، به دوست داشتنی که دوست داشتنی است، دوست داری بایستی، کلاف های سر در گم پیچیده دورت و سر نخ های سر به آسمان کشیده را از دست و پایت خلاص کنی، چند قدم عقب عقب بروی، چشم هایت را ببندی و تکیه کنی به دوست داشتن دوست داشتنیت، و از کسی که هستی نترسی و شرم نکنی و پروا نکنی. لم بدهی و از ذره ها و لحظه های بودنت لذت ببری. حتی برای چند نفس عمیق. دوست داشتن یعنی پشت تنهایی را خاک کرده ای. دوست داشتن یعنی هدر نرفته ای و هدر نمی روی. یعنی نمی توانی نابود شوی حتی اگر لج کرده باشی به نابودی خودت. گمانم زندگی چیزی است شبیه همین. بهشت جایی است شبیه همین.

Advertisements

Written by فرجام

آوریل 30, 2011 at 11:29 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

شیشه

with 3 comments

 

عینک را از چشمم بر می‌دارد. دستش می‌پیچد دور گردنم و پشت گردن گره را سفت می‌کند. گلویم را حس می‌کنم. می‌پرسد «راحتی؟» لبخند می‌زنم. می‌پرسد «مثل همیشه؟» می‌گویم «بله.» خم می‌شود روی گوش چپم و از پایین شروع می‌کند به قیچی زدن. چشمم ناچار به زمین است. موهایم آرام می‌ریزد میان موهای چیده‌ی پسرک. خوشم می‌آید. می‌پرسد «هیچ وقت موهای پسر را این قدر کوتاه نمی‌کردید؟» می‌گویم «دیگر مدرسه‌ای است.» توی تصویر تار آینه، پشت سرم می‌گردم دنبال پسرک که صدای خندانش می‌دود میان مغازه. تشرش می‌زنم که «بنشین و آرام باش!» می‌گردم و می‌گویم «ببخشید شیطنت‌هایش را.» نمی‌شنود مثل همیشه، منگ است. مثل همیشه. سرم را می‌گرداند با دست و دورم می‌زند و خم می‌شود روی گوش راستم. هنوز می‌گردم دنبال پسرک . می‌بینمش توی تصویر گنگ آینه. صورتش چسبیده پشت شیشه مغازه و نگاهم می‌کند. چقدر قیافه‌اش عوض شده با موی کوتاه. دستم زیر روپوش حبس است. با سر اشاره‌اش می کنم که بیا تو. نمی‌بینم چه می گوید و نمی‌شنوم. نمی‌آید. سرم را خم می‌کند روی گوش راست دوباره و دورم می‌زند. فقط می‌بینم که دست بزرگی تصویر پسرک را از قاب آینه بیرون می‌کشد…

 

با روپوش روی شانه می‌پرم بیرون. نیست. هراسان تکرار می‌کنم «موهای کوتاه… گرمکن آبی.» سیگار فروش نگاهش به موهای من است و انگشتش اشاره به پراید سفید ته خیابان که می‌پیچد. می‌دوم. باد می‌خورد به صورتم…

 

باد می‌خورد به صورتم. سشوار را خاموش می‌کند و می‌گوید «شرمنده! باز انگار چرتم گرفت میان قیچی زدن. بد زهرماری است شیشه. مصّبم را بریده. نه که بد قیچی بزنم. من چشم بسته هم قیچی‌ام را درست می‌زنم. کسی پا نشده از زیر دستم ناراضی. اما حالم دست خودم نیست…» چانه‌ام را می‌دهد بالا. صورتم خیس است از عرق…

 

خیس از عرق نشسته‌ام میان پاسگاه و دنیا دور سرم می چرخد. می‌گویم «نمی‌دانم. فقط پراید سفید بود. پسر. هفت ساله. موی کوتاه. گرمکن آبی.» می‌گویم «از کسی شکایت ندارم… چرا! از خودم! از خودم شکایت دارم!» فریاد می‌کشم «پسرم کجاست؟» سرم خم می‌شود روی تنم…

 

سرم را خم می‌کند روی تنم و آرام تیغ می‌کشد به پشت گردنم. می‌گوید «خرجش هم کمرم را شکسته. حسابم پر شده پیش ساقی‌ام. همه‌ی روز قیچی می‌زنم و تا شب همه را دود کرده‌ام با رفقا. حساب کن مغازه اجاره! خانه اجاره! بچه‌های مدرسه رو. فقط خدا را شکر که مادرشان نمی داند…»

 

مادرش نمی‌داند. هنوز نمی‌داند. از در اتاق افسر نگهبان پریشان می‌پیچد و مات و از دست رفته می‌ریزد به صورتم. «نیست یعنی چه؟ نیست یعنی چه؟ با هم بودید که! با هم نبودید مگر؟» چیزی نمی‌شنوم دیگر. خون می‌ریزد انگار به سرم. چیزی میان سینه‌ام تیر می‌کشد. چشم‌هایم می‌سوزد..

 

چشم هایم می‌سوزد. سیگار را از لبش بر می‌دارد و خاک سیگار ریخته روی تنم را می‌تکاند. می‌گوید «شرمنده! چیزی که نشد؟ قربان معرفت شما! ما که گندش را بالا آوردیم با این کار کردن‌مان. به خدا سر ماه مغازه را می‌بندم و می‌خوابم. ترک نکنم به سرِسال نمی‌کشم. شیشه لامروت رحم ندارد. حریفش نمی‌شوم. زندگی نمی‌کنم. فقط دارم نفس می‌کشم…»

 

زندگی نمی‌کنم. فقط دارم نفس می‌کشم. همه جا را گشته‌ایم. بیمارستان، خیابان، کوچه، پاسگاه، حتی سردخانه. همه‌ی روز نگاه می‌کنم به عکس‌هایش که ریخته دورم. تصویرها کوبیده می‌شوند به صورتم. اولین دندان که درآورد. وسط برف‌ها که بلد نبود گلوله درست کند برای پرت کردن. آن شب که تب کرده بود. دعوایش که کرده بودم و تمام صورتش اشک بود و بی طاقت نگاهم می‌کرد تا بغلش کنم. شب که دست می‌انداخت به گردنم و خوابش سنگین می شد و گردنش عرق می کرد. اولین بار که توی آن اتاقک شیشه‌ای دیدمش و بیرون می‌آمد از اتاق زایمان. دنیا می‌چرخد دور سرم. چشم‌هایم را می‌بندم و شیر را باز می‌کنم و آب سرد راه باز می‌کند از میان سرم تا گونه‌هایم…

 

آب سرد راه باز می‌کند از میان سرم تا گونه‌هایم. حوله را می‌پیچد دور صورتم. سرم را بالا می‌آورد و صورتم را خشک می‌کند. دستش را از روی حوله می‌کشد روی شقیقه‌هایم. حوله را جمع می‌کند و صندلی را می‌گرداند طرف آینه. آب راه افتاده زیر یقه لباسم. می‌جوید و نمی‌یابد و برمی‌گردد طرفم و می‌گوید «ببخشید! دستمال کاغذی همین جا بود. انگار گمش کرده ام…»

 

گمش کرده‌ام. من گمش کرده‌ام. همه زندگیم را به همین مفتی گمش کرده‌ام. نه چیزی می‌فهمم دیگر، نه چیزی می‌بینم . نه چیزی می‌شنوم. پیاده‌روی هزار بار رفته‌ی گم شدن را در نیمه‌شب تنها سکندری می‌خورم به خط میانی خیابان. چشم‌هایم بسته نیست و نمی‌بینم. چیزی می‌لغزد و پایین می‌ریزد دوباره. تصویرهای گنگی می‌بینم و در سرم صداهای گنگی می‌شنوم. نور پهنی پهن می‌شود از پشت پیشِ پاهایم و پیش می‌رود، صدای ممتد و بم بوقی دنبالش. غرق نور می‌شوم و صدای ممتد بوق و ناله‌ی کشدار ترمز که رد شدن از خط میانی خیابان را نشانه گرفته انگار. می‌ایستم و چشم‌هایم را می‌بندم. صدایی که انگار صدای خودم نیست در گوشم می‌گوید «تمام شد…»

 

می‌گوید «تمام شد!» آینه را می‌گیرد پشت سرم. نگاهش می‌کنم. می‌فهمد و آینه را با یک دست نگه می‌دارد و عینکم را از پیشخوان به دستم می‌دهد. عینک را به چشمم می‌گذارم. آینه را دوباره می‌گیرد پشت سرم با دو دست. می‌چرخم و صندلی‌ها را می‌گردم. پسرکِ اخم کرده‌ی صندلی آخر که پاهایش را تند تکان می‌دهد نفسم را رها می‌کند. می‌گویم «این گوشه چرا نشستی؟» قهر کرده می‌گوید «خودت گفتی ندو!» می‌پرسم «چرا صدایت کردم جواب ندادی؟» لجباز جوابم می‌دهد «خودت گفتی حرف نزن!» می‌نشینم هم قدش و می‌پرسم «گرمکن آبی‌ات کو؟» بی‌خیال می‌گوید «فکر کنم توی ماشین.» صورتش را میان دستم می‌گیرم و می‌گویم «خوش‌تیپ شده‌ای با موی کوتاه.» با شیطنت دستم را می‌برد و رو به بالا می‌کشد به زبری موهای کوتاهش و می‌گوید «عین جوجه تیغی شده.» بغض رهایم نمی‌کند. می‌پرسد «گریه می‌کنی بابا؟» سر تکان می‌دهم که آره! می‌پرسد «چون گرمکن‌ام گم شده؟» سر تکان می‌دهم که نه. می‌پرسد «پس چرا؟» می‌بوسمش و در گوشش می‌نالم: «چون هستی!»

 

با هم از شیشه‌ی مغازه رد می‌شویم؛ و از خط میانی خیابان.

 

Written by فرجام

آوریل 26, 2011 at 11:48 ب.ظ.

نوشته شده در قصه ها

روی جاده نمناک

with 3 comments

این نوشته حاوی کلمات دوست نداشتنی است و بوی غلیظ مرگ می دهد. اگر فکر می کنید نخواندنش بهتر است، لطفا نخوانید.

پیش آمده بخواهی کلک خودت را بکنی؟ نه که فقط بخواهی. زندگیت بشود کشتن خودت. رد رگ هایت را دنبال می کنی روی دستی که با آن نمی نویسی و چیزی برق می زند در دستی که با آن می نویسی. انگشت می کشی به گلویت و جای خالی طناب را لمس می کنی و چندشت می شود از صدایی که مهره گردنت قرار است بدهد. به سیم مسی پیچیده دور دستت فکر می کنی و بوی گوشت سوخته و جرقه و حالت بهم می خورد از خودت. به پوسته خالی و چروک خورده قرص ها و سنگین شدن صورت و پلک هایت و پیچیدن معده ات به هم و لیوان های پلاستیکی پشت هم که توی حلقت خالی می شوند توی بیمارستان لقمان. به قرص برنج و گازی که در چند ثانیه بالا می زند و گلویت را می گیرد. بالای ارتفاع ایستاده ای و به همه راهی که آمده ای تا برسی به این بالای پست می خندی و سعی می کنی حدس بزنی چگونه پخش می شوی روی زمینی که آن پایین چشمک می زند. روزنه ها را می بندی و شیر گاز را باز می کنی و تکیه می دهی و سرت را بالا می گیری و چشمت را می بندی و قلبت میزند و پیشانیت عرق می کند. خودت را پرت می کنی در مسیر بخت برگشته ای که خیال نداشته برای رسیدن به مقصدش از روی تو رد شود.

چرا؟… چرایش گاهی سخت است ، گاهی بهانه است، گاهی احمقانه. بیشترش هم شبیه گدایی. یا شبیه جر زدن. اصلش این است که کم آورده ای. نمیخواهی ببازی و نمی توانی بجنگی و بلد نیستی تحمل کنی. گاهی خیال می کنی قرار است یک مجلس ترحیم ابدی برایت بگذارند و تو مثل نسیم میانش بخرامی و مغرور و انتقامجو نگاه کنی به آن ها که قدرت را نمی دانسته اند و یادت نبوده اند. گاهی خورده ای به دیوار. آن قدر شکست خورده ای و آن قدر ویران شده ای که چشم هایت دنیا را نمی شناسد. حتی آدم توی آینه هم غریبه ترسناکی شده. شده ای پشت سر خراب… روبرو سراب. گاهی متهمی پیش خودت. متهمی به ترس یا کثافت. دعوای شخصی است بین خودت و خودت. گاهی اسلحه است برای این که بگذاری روی شقیقه آن ها که دوستت دارند تا منطق شان را مدام توی چشمت نکنند. گاهی حس می کنی چیزی نمانده برای لذت بردن. چیزی نمانده برای چشیدن طعم تازگی. چیزی نمانده که بیارزد به ماندنش. گاهی خیال می کنی رسیده ای به قله و از این به بعد فقط دره است و دره. و می خواهی تصویرت را همین بالا جاودانه کنی به خیال خودت. گاهی خستگی است و خستگی و خستگی. آن قدر خسته ای که می خواهی فقط بخوابی. بی آنکه تکانی یا صدایی بتواند خوابت را بدزدد برای بقیه خستگی. گاهی گیر کرده ای میان دیوار و دیوار و دیوار و نه دری هست، نه روزنی، نه خبری.

اما پس چرا مانده ای؟ بیشترش این که ترسیده ای. از دردش. از نمردنش. از لحظه هایی که نمی دانی پشتش چه خبر است. یا فهمیده ای رفتن واقعاً رفتن است. خاک می شوی واقعاً و شوخی هم ندارد. بقیه قصه هم همان جور پیش می رود که تا به حال رفته. خلاف میل و خواست تو. یا شک کرده ای. شک کرده ای که نکند هنوز می شود و من نمی فهمم. گاهی خسته تری از این که حتی تمامش کنی. گاهی اما، آن لحظه آخر، تازه یادت می آید که کجای حساب و کتابت نمی خواند. یادت می آید که آمده بودی کسی باشی برای کسی. آمده بودی پشت باشی و سایه کسی که به جانت بسته است یا به جایش برسانی بار کسی که به جانت بسته بود و نیست دیگر. یادت می آید باید باشی تا به وقتش. باید باشی و جا خالی نکنی از باری که مال تو است. می فهمی این طور رفتن بازی را به هم زدن و جرزدن است و تو اگر اهل جر زدن و بازی به هم زدنی اصلاً کجا بروی بهتر از همین خراب شده؟ اگر اهل جر زدن نیستی هم که سرت را بینداز و بارت را ببر.

می مانی و نمی روی و جای ستاره مرده، سیاهی لشکر زنده می شوی و بارت را می کشی. و بازی ادامه دارد با باز شکست و باز ویرانی و باز خستگی و باز خرابی. و میان این همه، تک لحظه هایی هست که بارت را می رسانی و آن که تکیه گاهش شده ای پر باز می کند و سینه آسمان را می شکافد و تو با حال خوبی که از هیچ کجا نمی توان خرید چشمت را می بندی و سینه ات را پر می کنی از نفس و فکر می کنی خوب شد که بودم. خوب شدم که دیدم. خوب شد که نرفتم. آن جا خنده ات می گیرد از خودت. می فهمی زندگی چقدر از تو بزرگ تر است و تو چقدر سرت نمی شده احترام به بزرگترت. آن جا بوی جاده نمناک چشمت را پر می کند از اشک…

این را بد نیست چند وقت یک بار کسی یادت بیاندازد. اگر کسی نبود و نفهمید هم چه عیب دارد. خودت بلند بلند بنویس برای خودت. یواشکی به خودت فحش بده اصلاً. بگو الهی صد سال زنده باشی!

توضیح اگر لازم است: روی جاده نمناک از آخرین نوشته های صادق هدایت است که هیچ وقت خوانده نشد.

Written by فرجام

آوریل 23, 2011 at 8:40 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

ترانه های بی فرجام

leave a comment »

چشم باز می کنم به جایی که در آن نیستم. میان آدم هایی که مرا نمی بینند. چیزهایی می گویم که نمی شنوم. پر از فکرهایی که نمی فهمندم. با گام هایی که نمی برند. با دست هایی که به فرمان نیست. پرم از نفس هایی که مرا نمی کشند.

میان یک پلک زدن کوتاه … چشم می بندم و می روم تا دورهایی که به خودم می رسند. قرمزی داغ پشت پلک هایم را می شناسم. انگشت هایم را لمس می کند و گونه ام خیس می شود از باریدنش. لب هایم طعم گرمش را می چشند و در آغوشش نفس تازه می کنم و باز زنده می شوم. کلمه های آشنا می شنوم و جمله های آشنا می گویم. رگ هایم پر می شود از لبخند و نوازشش. مثل تازه عاشق ها قلبم تند می زند و گونه ام سرخ می شود. هول می شوم و بی قراری می کنم و سر ریز می شوم به نوشتنش…

و هنوز به جمله ای نرسیده، باز گوش هایم پر می شود از زنگ غریب و بی رحم. سینه ام را پر می کنم از جمله ای که کم کم گم می شود و دوباره چشم باز می کنم به جایی که در آن نیستم … و ادامه می دهم…

Written by فرجام

آوریل 16, 2011 at 10:38 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

چراغ های رابطه را من خاموش نمی کنم

with 4 comments

رابطه به چشم من چیزی نیست مال من یا تو. چیزی است میان من و تو. چیزی که برای خودش چیزی است. کسی است. جان دارد به گمانم. مثل گیاه است شاید. تر و خشک کردن می خواهد. نور و هوا می خواهد. وقتی حالش خوب نیست از رنگ و برگش پیدا است. اما نه! اگر گیاه بود که هر چه پایش گند می زدی، جان دار تر می شد. اما حتماً رابطه جان دارد. نفس می‌کشد. گاهی مریض می‌شود. گاهی بزرگ می‌شود. گاهی پیر می‌شود. گاهی کم‌کم از حال می‌رود. گاهی تصادف می‌کند و می‌رود توی کما. رابطه یک چیزی است میان من و تو. حاصل از من و تو و جدای من و تو.

رابطه با من تعریف نمی شود یا با تو. یا حتی با ما. این ها هست. حتماً هست. اما یک آنی دارد و یک جانی ورای این حرف ها و فرای این حرف ها. وقتی به دنیا می‌آید میان ما و نوزاد است و شیرین است و قند توی دل آدم آب می کند و به بادی و نسیمی هم شاید در جا تلف شود. وقتی بزرگ می شود و شیطان می شود و سر به هوا و پابند نیست و حرف شنوی نمی کند. وقتی بزرگ می‌شود و می‌شود مثل یک کارمند و سر وقت می آید و می رود و ماشین می‌شود و آدم آهنی می‌شود. وقتی پیر می‌شود و بداخلاق و غرغرو می شود و فحش می‌دهد و نفرین می‌کند و بی‌حوصلگی می‌کند. رابطه خودش برای خودش کسی است . می‌بینی وقت‌هایی که من یا تو نیستیم و رفته ایم و پریده ایم گاهی؟ برای خودش هست و می چرخد و می گوید و می شنود. انگار نه انگار یکی نیست یک طرف بازی. کوتاه نمی آید و برای خودش مثل مرغ سرکنده می دود و کنار نمی آید. یا وقت‌هایی که دیگر نه من هستم و نه تو و مانده سر زبان ها و سینه به سینه می‌رود و زندگی می‌کند و ما را زنده نگه می‌دارد توی خیال‌ها. رابطه موجود جادویی است میان ما که می‌شود جادویی شویم و جاودانه، درآغوشش.

ما که به آغوش رابطه می‌افتیم وقتی مهربان می شویم و مهربان می شود. آغوشی که عمری میان سینه ها بو می کنیم و می پوییمش. و نیست و پیدایش نمی کنیم وقتی هستیم و رابطه‌مان نیست. رابطه از ما دل‌نازک تر و زودرنج تر و شکستنی‌تر است و ما گاهی نمی دانیم. رابطه از ما بی کس‌تر است و ما نمی دانیم. ما که لااقل خومان را داریم و او تا ما نباشیم و نخواهیم و نمانیم، نمی‌آید و پا نمی‌گیرد و نمی‌ماند. رابطه فرزند ماست. فرزندی که مادر و آغوش و پناهمان می شود. فرزندی که می تواند بارها بمیرد و زنده شود. هر چند خط زخم هایش را بعد دوباره زنده شدن، هیچ مرهمی پاک نمی‌کند. رابطه موجود غریب و پیچیده ای است که خدا نکند جدیش نگیری و نادیده‌اش بگیری و بازیش بدهی و طوفانیش کنی که دودمان بودنت را به باد داده‌ای و زمین زیر پایت را یک عمر باخته‌ای.

رابطه را ما می زاییم و تیمار می کنیم و با عشق ریشه دارش می کنیم. تا بشود تکیه کنیم و سایه‌اش را خستگی کم کنیم. تا بشود ما باشیم و از تنهایی نترسیم. رابطه را ما تبر می زنیم و خشک می‌کنیم و خشمگین می کنیم و زخم می زنیم. رابطه موجود زود رنج و حساس و باهوشی است. بیش از آدم‌ها و بسیار بیش از آدم‌ها. آدم‌ها را می شود فریب داد و رابطه را نه. از آدم ها می توان دل کند و از رابطه نه. آدم ها تو را می بخشند و رابطه شاید نه. رابطه پاییدن می خواهد و رفاقت می خواهد و صداقت و عشق. رابطه را نمی‌شود پاسبانی کرد و زندانی کرد. نمی توانی نگذاری آب توی دلش تکان نخورد. نمی‌شود و نمی‌توانی. اما حق نداری نفهمی و نبینیش. دردش را به رویت و به رویش نیاوری. شوخی بگیری یا تحقیر و ریشخندش کنی. رابطه را نمی توانی داشته باشی و نبینی و نپایی. رابطه وقتی حالش خوب است که دو نفر مدام به فکرش باشند و تر و خشکش کنند. برای خودش . نه برای خودشان. باید بجنگی و بخواهی و بگویی و بشنوی و بکِشی تا شاداب و زنده باشد و بماند.

گاهی هم اما ، بدترین وقت ها و تندترین پیچ ها که هیچ امیدی و روزنی نداری و نمی‌بینی، به جای همه گفتن و شنیدن و جنگیدن‌ها، شاید فقط کافی است لب هایت را روی شانه ای بگذاری و با بوسه ای جادو کنی. دست هایت را از پشت حقله کنی به داشتنش یا با فشار آرامی آن چه در پناه انگشت‌هایت پنهان شده را حس کنی. گاهی با همه چشمت کافی است فقط ته لبخند گنگی بزنی. رابطه چیز سختی است. اما نه به آن سختی ها. وقتی با همه دلت می‌خواهی و هستی. رابطه یعنی باش. همیشه باش. بی‌بهانه و عاشقانه باش. همین…

همه این را گفتم و دلم هنوز گرفته. هنوز نمی‌‌دانم کجایش را نفهمیده‌ام و نمی‌دانم. هنوز نمی‌دانم چه کنم با این هیولای شکستنی دل نازک و کم طاقت. هنوز یاد نگرفته‌ ام.

Written by فرجام

آوریل 9, 2011 at 8:51 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: