فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

Archive for مارس 2015

بهاریه

leave a comment »

خسرو پرویز اسبش شبدیز را آن‌قدر دوست می‌داشت که حکم کرده بود هر کس خبر مرگ شبدیز را به او بدهد خواهد کشت. شبدیز که مرد، مهتر اسب‌ها دست به دامان باربد شد تا این خبر را و جانش را چاره کند.

باربد به بزم پرویز رفت و محزون‌ترین قطعه‌‌اش را نواخت. دل خسرو چنان به درد آمد که پرسید مگر شبدیز مرده؟  باربد پاسخ داد این خبری است که پادشاه می‌دهند.

دوباره لحظه‌ی نوروز زرد و پاییز است

خیال پرچم توفان ز خشم لبریز است

 .

دوباره بیرق صلح و دوباره پاسخ سرخ

هجوم دشنه‌ی کینه که تشنه و تیز است

 .

به وصل صبح و سپیده نمی‌رسد بی‌شک

شبی که با شبح خاطره گلاویز است

 .

سیاه و سرد زمستان خشم آخر شد

بهار صبر ولی هم‌چنان غم‌انگیز است

 .

برای جان نسپردن از این هم‌آزاری

حریم فاصله تا پشت مرز پرهیز است

 .

حکایت دل اسب سیاه بی‌آرام

اسیر حکم غضب‌ناک خسرو پرویز است

 .

ولی به حرمت عشقی که مُرد بی‌فرجام

زمان زخمه زدن در عزای شبدیز است

Advertisements

Written by فرجام

مارس 30, 2015 at 7:21 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

اتو

with one comment

پیراهن‌های مردانه‌ام را اتو می‌کنم. حتی آب هم ریختم توی اتو و شد اتوی بخار. چند ساعت مانده تا توپ سال نو دربرود و سال نو شود. سه چهار بار بیشتر اتو دست نگرفته‌ام این چند سال. این بیست و چند سال. دبیرستانی بودم آخرین بارها که منظم اتو دست می‌گرفتم. بخار گرم از روی کتان پارچه رها می‌شود و بوی قدیمی و گمی یادم می‌آورد… بوی جمعه شب‌های پایان دهه‌ی شصت که مدرسه را تمام می‌کردم و شب اتو کردن بود.

یک کار خنده‌داری می‌کردم. دستم همیشه بانداژ لازم بود و همیشه دم آخر لباس می‌شستم و باند کشی‌های خیس را که غرق سالیسیلات بود اتو می‌کردم که زود خشک شود و همراه بوی پارچه‌ی بخار خورده، بوی اکالیپتوس هم بلند می‌شد. حالا هم که دارم اتو می‌کنم بوی اکالیپتوس می‌آبد از اتو، بی‌دلیل. لباس‌هایم را خودم می‌شستم. توی لگن توی حمام. چون قهر بودم با مادر همیشه و لباس‌هایم را نمی‌دادم به شسته شدن توی ماشین. این بوی اکالیپتوس وسط اتو کردن یادآوری خطرناکی است از روزهایی سخت. سالهایی بد. سالهایی که عیدها بزرگ‌ترین دغدغه این بود که با هم سر سفره می‌نشینیم یا نه؟ جنگ داریم یا آشتی؟ خانواده می‌مانیم یا تکه تکه می‌شویم؟ پدر و مادر که عمرشان دراز و شاید حالا دارند این خط‌ها را می‌خوانند، حتماً به خاطر ما آن توفان را در دل خود نگه داشتند و با هم ماندند با همه‌ی آن جنگ و نساختنی که با هم داشتند.

حالا که دارم اتو می‌کشم بعد بیست و چند سال روی پیراهن پارچه‌ای چند ساعت قبل از توپ سال نو و بوی اکالیپتوس باند کشی بی‌خود و بی‌جهت بلند شده توی دماغم، فکر می‌کنم بهتر بود پدر و مادر رهایمان می‌کردند از آن همه کشمکش و تنش و رها می‌شدند یا بهتر همین بود که شد؟ که ما در یک خانه بزرگ شویم که شدیم با همه‌ی آن تصویرها که دیدیم. نمی‌دانم کدام بهتر بود. فقط می‌دانم پدر و مادر کار سختی کردند حتی اگر اشتباه کردند.

بیست و چند سال است اتو را فراموش کرده‌ام. مثل شسوار و ژل. این دو تا را چون روزگار موهایم را به باد داده رها کرده‌ام. اما اتو کشیدن مال آدم اتو کشیده است. خواستم که نباشم. اول به خاطر تنبلی بود. به خاطر لباس راحت و ولنگار پوشیدن. بعد برای این که بروم توی سایه‌ی خاکستری. برای دیده نشدن. خنده‌دار است؟ بله. آدم‌ها زخم‌های خودشان را همراه می‌آورند در زندگی. شماتت شدن مداوم را اگر تجربه نکرده‌اید نمی‌توانم برایتان توضیح بدهم. اگر تجربه کرده‌اید هم که هیچ توضیحی لازم نیست. اعتماد به نفس له شده‌ی آدمی که اعتقاد این است که اعتماد به نفسش به سقف چسبیده را بلد نیستم تعریف کنم. من و اتو بیست و چند سال در چند قدمی هم بودیم و با هم کاری نداشتیم.

من آدم جنگم. در جنگ بزرگ شده‌ام. خانه و محله و شهر و کشورم در جنگ بوده وقتی در سن یاد گرفتن بودم. جنگ اولین و بدیهی‌ترین انتخابم بوده در هر چالشی. بوی بخار اکالیپتوس وقت اتو کردن بوی جنگ است. جنگ با هم‌تن ترین آدمم، با مادرم. که کوتاه نیایم و کم نیاورم وقتی پرچم جنگ را توفان به رقص درمی‌آورد. من این طور آموخته‌ام که هر کلمه‌ای، هر صدای بوقی، هر سکوتی می‌تواند معنی طبل جنگ باشد و جنگ یعنی دریدن و دریده شدن تا حد مرگ. همیشه هم‌آوردهایم شماتتم کرده‌اند که حرمت و حد ندارم وقت جنگ و هم‌سنگرهایم به پشتم زده‌اند که نستوه و نترس و تا آخرین نفسم برای هدفم در جنگ.

افتخار می‌کنم به خودِ پیش از اینم؟ حتماً نه. شرمنده؟ حتماً نه. من عمری را که فرصت داشته‌ام زندگی کرده‌ام. پر از اشتباه و محرومیت و فرصت و حسرت. مثل همه به گمانم. به نظرم آدم بیش و پیش از این که حیوان ناطق و کاتب و خالق باشد، خصلتش این است که خودش را باز بسازد و دیگر و دیگرگون شود. می‌خواهم که با تعریفی که بلدم آدم باشم. می‌خواهم بلد باشم اتو دست بگیرم اگر باید دوباره. می‌خواهم بتوانم. می‌خواهم دیگر نجنگم و آرامش تمرین کنم. حالا اما بوی بخار گرم اتو، مثل همه‌ی بهانه‌های خستگی ناپذیر اطرافم کرکری می‌خواند و هل من مزید می‌طلبد که ترسو! می‌‌ترسی بجنگی؟ به نقطه ضعفم سوزن می‌زند و شماتت و تحقیر مداوم می‌کند و ثانیه شمار ناقوس می‌کوبد و پیش می‌برد تا لحظه‌ی تحویل سال.

دارم با دست راست اتو می‌کنم. برای کسی که عمری است اتو نکشیده دست چپ و راست چه فرقی می‌کند؟ اما برای شمشیر زنی که عمری با دست چپ شمشیر زده با دست راست غلاف کردن و اتو کشیدن نمی‌دانم می‌دانید چقدر سخت است یا نه؟ تنها جای امیدواز کننده‌ی قصه این است که با خودم می‌گویم تو عمری است جنگیده‌ای کهنه سرباز! بدیهی ترین کار برایت جنگیدن تا حد مرگ و زدن و خوردن و کشتن و کشته شدن است. رد تیغی که تنت را تکه تکه کرده‌ای یعنی آماده ای همیشه برای مردن و کشتن. پس افتخار نیست یا شرمی در جنگیدن. تلاشت را بکن تا آرام باشی و نجنگی. شاید نتوانی. اما این تلاش برای تو شاید لازم  باشد.

تحمل یعنی ریختن توی ظرفی. ظرفی که هر قدر بزرگ هم باشد پر می‌شود. روزگار من روزگار تحمل است. آن قدر یاد نگرفته‌ام که آبکش باشم. می‌دانم با این اوضاع ظرفم همین حالا هم باید سر رفته باشد. می‌خواهم تا آخرین قطره ظرفم سعی کند سرریز نشود. شاید بشود این لحظه‌ها پیش از توفان نباشد و توفانی نیاید و مفهوم بوی بخار اتو به نسل بعد از من سرایت نکند.

نفس عمیق بکشیم، لباس نو بپوشیم، لبخند بزنیم و صدای ناقوس ثانیه شمار را مهار کنیم تا تک تک کند و توپ سال نو نرم در برود و سالی را با امید و مهربانی شروع کنیم. حتی اگر آخرین تحویل سال قبل از جنگ باشد. حتی اگر سال نو پرچم دار توفان باشد. امیدوار باشیم که نباشد و بتوانیم پرچم خشم را تا کنیم و توی صندوق بگذاریم با لباسهای کهنه‌ی بی‌نیاز از بوی بخار اتو.

عیدتان مبارک. خوابتان آرام. سیاهی کینه از دل و دیده‌هایتان دور.

Written by فرجام

مارس 20, 2015 at 11:56 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

در روزهای آخر اسفند

leave a comment »

شما هم دل و دماغ شادی و نوروز ندارید؟

از کی این طور شد؟ از چند سال پیش؟ یقه‌ی این رگه را که بگیری و ریشه‌اش را که بیرون بکشی شک نکن می‌رسی به وقتی که بچه بودی. به روزهای بی‌دغدغه و کم خط و پررنگ مدرسه. که مدرسه امان می‌داد دو هفته‌ای، لباس‌های گرمت را کم‌کمک در می‌آوردی به عشق نونواری و تازه پوشی. خواب می‌دیدی که با پول‌های تا نخورده‌ای که می‌گیری چه قرار است بکنی. خواب می‌دیدی که چقدر عیدی منتظر مشت و جیب و قلکت نشسته‌اند. خواب می‌دیدی برای هفت سین و حافظ و هم‌نشینی خانه‌ی مادربزرگ. دل و دماغ نوروز مال آن سالها بود که میان فرش شستن و خانه رفتن شیطنت می‌کردی و لحظه شماری تا لحظه‌ی سال نو که ساعت و دقیقه و ثانیه‌اش را از هفته‌ها قبل حفظ بودی. راستی سال تحویل امسال شب است یا روز؟

راستی آن روزها روزگار بهتری بود یا ما بودیم که روزگارمان خوش بود؟ آدم‌های آن روزگار، پدر و مادرهای‌مان مثل ما بودند یا دلِ خوش‌تری داشتند در روزهای آخر اسفند؟ می‌دانم امروز همه می‌گویند دریغ از آن روزها. اما آن روزهای آن‌ها راستی شبیه روزهای آرزو می‌گذشت؟ حسرت عیدهای کودکی را نمی‌خوردند؟ پای کرسی و گردسوز و برنج سالی یک بار شب عید؟ غم کم نداشتند همان روزها؟

این راست است که بین این همه رنگ و لعاب و دنگ و فنگ روزگار پر زیر و بالای امروز، نوروز دیگر لحظه‌ای نیست که برایش توپ در کنیم. حتی توپ در کردن هم دیگر نه تازه است نه خواستنی. نوروز دیگر روزی نیست که بعد شش ماه برف‌گیری و خانه‌نشینی، کشت کارانی از کومه بیرون بیایند و رهایی و راه گرفتن زندگی را دوباره سرود کنند. اما ته دل من چیزی می‌گوید آن شادی سبزه رویاندن و نونوار شدن و پنجره گشادن و خانه تکاندنِ روزگار زمین کاری و بیل به دستی هم بهانه‌ای بوده تا دست‌های پرپینه و خالی و سفره‌هایی پر از خالیِ تمام نشدنیِ یک عمر رنج را به روی دنیای بی‌خیال کودکی نزنند و هوای دل بچه‌هایی که کم وقت دارند تا بیافتند لای چنگک زندگی را داشته باشند. نوروز حرمت داریِ کودکی است به چشم من. حرمت داریِ نسل به نسلی که خواسته امید و شادی و رنگ را به دنیای کودکی بنشاند به بهانه‌ای همه گیر.

ما چقدر یادمان است سفره‌ی روز اول سال، که با یک ایل بچه دورش را پر می‌کردیم، چطور پیرزن و پیرمردی به سختی و آبرو داری چیده بودند؟ چقدر می‌دانیم پدر و مادر با چه مکافاتی خودشان را رسانده بودند به رخت و لباس نوی ما؟ کی فهمیدیم شیشه و فرش و دیوار خانه را کسی جانِ بی نفس دست نمی‌گرفت به تازگی و تمیزی اگر ما نبودیم ؟ آن روزها دل‌ها از امروز فقط خوش‌تر بود شاید، اما دل‌خوشی می‌دانیم که نبود. دل خوشی هیچ وقت نبوده. سال‌ها و دهه‌ها و قرن‌هاست که ما میزبان غم و رنج و یأسیم در این سرزمین. نوروز اما انگار قدیمی‌ترین سپر ماست برای تسلیم غم و مرگ فراگیر دور و برمان نشدن. برای امیدوار ماندن کودکان‌مان به سبز شدن و تازه شدن و نو شدن.

میر نوروزی نوروز بی شک کودکی است. نوروز چیزی است مثل همین قرارهای «از همین شنبه‌ی» خود ما برای لاغرتر شدن، بیشتر ورزش کردن، منظم‌تر شدن، درس خواندن و هزار قصه‌ی دیگر. انگار جد و آباد آریایی اهورایی ما همه‌ی قرارهای از همین شنبه را یک کاسه کرده‌اند در وقت با مسمایی که دنیا هم قصد می‌کند جوان و تازه شود، که هیچ وقت هم یا نمی‌شود، یا نمی‌ماند، مثل خود ما. می‌شود این قرار قدیمیِ جمعی، بیرون زدن برای کاشتن زمین نباشد، می‌شود پلو خوردن سالی یک بار دیگر نباشد، می‌شود فقط لبخند زدن باشد. به کوچک‌ترها، به کودکان، به کودکی، به کودکان درون و پیرامون‌مان. این لبخند می‌شود به احترام تمام آدم‌های غمگینی باشد که نوروز را به لبخند و شادی گذراندند به حرمت کودکی که ما بودیم. می‌شود به عبرت آدم‌های غمگینی باشد که یادشان رفت حرمت کودکی ما را نگه دارند در روزهای خوش و قشنگ نوروز. می‌شود به نیت بیست سال و سی سالِ دیگری باشد که مردان و زنانی یاد امروزها کنند وقتی دل و دماغِ نوروز را دیگر ندارد و نمی‌دانند چه بر سر دلِ خوشِ نوروزیِ آدم‌ها آمده.

نوروز بیش از آن که به اجداد پرافتخار ما مربوط باشد به کودکان پر شور و شادی‌مان بسته است. لبخند بزنید، نونوار شوید، خود و خانه را بتکانید و دنبال اسکناس تا نخورده باشید برای عیدی دادن. آن که قرار است حال و هوای عید را به این شهر بیاورد من و توایم و بچه‌ها منتظرند.

نوروزتان کودکانه، کودکان‌تان بهروز، کودکی‌های‌تان پاینده

Written by فرجام

مارس 12, 2015 at 12:33 ق.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

خروسی که می‌خواست مرغ باقی بماند

with one comment

سفرنامه‌ی پرندگان نوشته بود هفت وادی‌ رفتن طلب است و عشق و معرفت و توحید و حیرت و فقر و فنا. جوجه‌ی زرد ناچشیده‌ای بود که طلب را می‌فهمید و معرفت را و یگانگی را و حیرت را و فقر را و فنا را. می‌سوخت از خواستن. ذوب معرفت بود و حیران یگانگی و در حسرت فقر و تشنه‌ی فنا. عشق اما نفهمیده بودش.

تا لبه‌ی گذشتن از فنا هم پرپر زد و عشق پیدا شد و در آغوشش گرفت. عشق طلب را لبریز کرد. معرفت را و یگانگی را و حیرت را باز معنی کرد و فنا را دور کرد. و خروس نوکاکلی بود که تاج آتشین عشقش سربرآورده بود به سلام دنیا.

عشق اما بها می‌خواست. یگانگی قیمت طلب می‌کرد. سکه‌ی معرفت شکسته بود و حیرت هر چه می‌رفتی ته نداشت و فقر نفس سرد و خشکش را به روزگار می‌دمید و فنا پوزخند می‌زد به دست و پا زدنش در چنگ هیولای دنیا. و خروس جنگی شکسته تاجی بود که می‌دانست پشت دنیا را خم می‌کند تا پلی بزند از عشق به یگانگی.

عشق بود، طلب راه خودش را می‌رفت، معرفت از نفس افتاده بود، حیرت مبهوت شده بود و فقر فراموش و فنا بی‌قرار. و خروس خسته‌ی پر ریخته‌ی خشمگینی بود که پشت دنیا را خم کرده بود تا جواب هفت سوالش را بگیرد و هفت جواب شلخته و ریخته داشت هر کدام راهی سمت دیگری…

آخر سفر نامه‌ی پرندگان سی مرغ سیمرغ را پیدا می‌کنند. فقط یک آینه است آخر خط. آخر این راه می‌فهمی این هفت وادی، پله و مرحله و پس و پشت هم نیستند که از یکی بگذری و به یکی برسی. انگار همه چیز توی همان آینه است. طلب و عشق و معرفت و وحدت و حیرت و فقر و فنا همه‌ی من است. همه‌ی تو. چیزی در من و تو یا از من و تو. می‌فهمی حیف از زحمتی که می‌بری و می‌دهی به  آینه شکستن تا تکه‌های بدش را در بیاوری از تصویر خودت یا طرفت. می‌فهمی آدم جعبه‌ی پرتقال نیست که دست ببری به سوا کردن و دست چین کردنش. می‌فهمی عشق قرار نیست تو را بفهمد و پیدایت کند. عشقی که عین هوا و نور و شادی فقط منتظر است نفست را رها و چشمت را باز و دلت را سبک کنی. می‌فهمی آخر راهی در کار نیست و تا آخر در راهی. می‌فهمی حتی اسم این کمی بیشتر فهمیدن‌ها هم فهمیدن نیست.

آخر قصه‌ی خروس جنگی، مرغ خانگی سنگین بی دست و پایی است که طلب و عشق و معرفت و توحید و حیرت و فقر و فنایش، زرد و گرم و تپنده زیر بالهایش جا می‌شود. خروس جنگی‌ای که باید خشم را سکوت، غم را لبخند و فریاد را لالایی کند تا هفت شهر عشقش زیر پرش بپاید، باید بشود مرغ خانگی. مرغ خانگی شدن یک خروس جنگی سخت‌ترین شیرینی و شیرین‌ترین سختی روزگار است تا جایی که من فهمیده‌ام.

عشق‌هاتان مانا، غم‌ها‌تان میرا

Written by فرجام

مارس 1, 2015 at 3:17 ق.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: