فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

Archive for سپتامبر 2012

سر به هوای هجرتت

with 9 comments

گمانم دو سال بیشتر گذشته از وقتی سرهرمس پرسیده بود چرا مانده‌اید؟ چه سوال وسوسه کننده‌ای بود و سکوت کردن چقدر سخت. چرا سکوت؟ چه جوابی می‌شد داد بیش از این کلیشه که من ریشه‌ام این‌جاست و منِ بی‌ریشه کجا و چه‌قدر مگر دوام می‌آورد؟ امروز اما که قصه دیگر نه وسوسه‌ی رفتن، که وحشت ماندن است، این سوال باز زنگ می‌زند و خودش را روزی هزار بار می‌پرسد. در جغرافیایی که سایه‌ی جنگ و فقر و فساد و دروغ هیچ روزنه‌ی نوری باز نگذاشته، این سوال بی‌رحم‌تر و بی‌صبرتر خودش را روزی هزار بار می‌پرسد. و این‌جاست که می‌فهمم جوابِ آخرم را به این که چرا مانده‌ام… جوابی که همان است که من ریشه‌ام این‌جاست و منِ بی‌ریشه کجا و چه‌قدر مگر دوام می‌آورد؟ و این را انگار تازه خودم امروز می‌فهمم. که چه‌قدر مهم است بدانم و چه‌قدر مهم است بگویمش.

من توی کوچه‌های این شهر بزرگ شده‌ام و زندگی کرده‌ام. این نه فخرِ جاهلانه است برایم نه شرمِ روشنفکرانه. این شهر، تهران، دفتر زندگیِ من است. خیابان به خیابانش مرا ساخته. از کجایش برایت بگویم تا بشناسی مرا؟ از جوب گردی‌های پس کوچه‌های شوش پیِ تیله‌های شیشه‌ایِ رنگی؟ وقتی شوش هنوز میدان تره بار بود و جوادیه هنوز کشتارگاه؟ از تشتک و تیله و گردو و کاشی بازی تابستان؟ از کارت بازی‌های کنار پیاده رو؟ از توپ پلاستیکی دولایه که بیش از هر چیز در زندگی دنبالش دویده‌ام؟ از فوتبال‌ در جای هنوز گود نشده‌ی کنار گذرهای میدان آزادی در شب‌های گرم رمضان؟ از میان بر زدن کوچه باغ‌های طرشت؟ از پارک خرم و لوناپارک و زیرانداز و شام زیر نور پیکان؟ از سر پل تجریش و فال فروش و ساز زن؟ از زمین بازی به اندازه‌ی دنیا بزرگِ پارک لاله؟ یا دراز کشیدن روی چمن‌های پارک شهر و صدای سوتِ عاصی پیرمرد نگهبان پارک؟ از کجای این شهر شلوغ و بی‌حساب و بی‌رحم بگویم تا بفهمی مثل زخم ناسورِ کهنه‌ای چسبیده به جانم و از هم رها نمی‌شویم تا ابد؟

حرفِ خاطره و دلتنگی نیست. از همه‌ی دفترهای خاطراتِ سوخته همین خیابان‌ها فقط مانده برایم. ردِ بردن‌ها و باختن‌ها و عاشقی کردن‌ها و خوشگذرانی‌ها و همه‌ی بن‌بست‌هایم میان همین خیابان‌ها و خانه‌های بی‌قواره است که مرتب فرو‌می‌ریزند و سرکش‌تر و زشت‌تر سربلندتر می‌کنند. غروب تمام قد شهریور تهران‌نو را زار زدن. بی‌خیال، برگ‌های شناور جوی پهن ولیعصر را دنبال کردن، جان بی نفس از درکه و توچال و دربند بالا کشیدن و پتوی خاکستری همیشه کثیف روی سر این شهر بی سر و ته را نفس زنان نگاه کردن و سر تکان دادن، پشتِ‌شهرداری را پیِ فلان قطعه مغازه به مغازه جوریدن. عاشقی را از میرداماد تا انقلاب پیاده آمدن. در گورستانِ جلوی دانشگاه دنبال روزهای خوبِ کتاب گشتن. دل‌ریختگیِ سر توی بازار تهران کردن و از کدام راسته سر بیرون کردن، دلتنگِ جوانی‌های دورِ هنوز لم داده روی صندلی‌های تنگ و تاریک سینما شدن، سفارش ساندویچ آن سال‌ها را دوباره دادن و با بغض دوباره خوردن. اشک‌های بی‌مهار را وادادن در پناه درختان ابن بابویه. این‌جا شهر پدران و مادرانم نیست که فقط پیشینه‌ام روی سنگ‌های بهشت‌زهرایش باشد. این شهر همه‌اش بهشت زهراست. بهشت زهرای جوانی و کودکی من.

من این‌جا بزرگ شده‌ام. یاد گرفته‌ام. کتک خورده‌ام. فحش و تحقیر کشیده‌ام. غارت شده‌ام. شیطنت کرده‌ام. عاشق شده‌ام. زمین خورده‌ام. خوشی کرده‌ام. رفاقت کرده‌ام. فریاد کشیده‌ام و بغض کرده‌ام. کار من و این شهر از این حرف‌ها گذشته که او به درد من یا من به درد او بخورد یا نخورم. ما بختِ سیاهِ در هم تنیده‌ی همیم. چه بلایی می‌خواهد سرم بیاورد که نیاورده؟ بیکارم کند؟ فقیرم کند؟ بترساندم؟ زندانیم کند؟ موشک به سرم بریزد؟ جانم را به بازی بگیرد؟ زندگیم را به باد بدهد؟ عشق‌هایم را تار و مار کند؟ از مردن بترسم در شهری که تلفات هر روز خیابان‌هایش از هر میدانِ جنگی بیشتر است؟ از سر نیزه‌ی زور بیگانه باید بترسم در خیابان‌هایم؟ من که همه‌ی این سال‌ها زور و ترس به زبان خودم، همیشه ماشه کشیده و بی‌رحم بالای سرم بوده. از قحطی بترسم؟ من که با نان و شیر و گوشت جیره‌ای بزرگ شدم و خیال می‌کردم موز قطعه‌ی یدکی ماشین است؟ کجا بروم وقتی هنوز جواب خونِ ریخته‌ی هم‌فریادهایم را پیدا نکرده‌ام؟ کجا بروم وقتی تازه یاد گرفته‌ایم با هم بودن را؟

این بی‌شک طعنه نیست به رفیق‌های رفته. رفتن چیزی به تو می‌دهد و چیزی از تو می‌گیرد حتمن. رفتن امنیت و آرامش و ثبات و آزادی دارد. می‌دانم. من اما امنیت ندارم اگر دستم از بودن این‌جا کوتاه شود. آرامش و ثبات و آزادی را میان حجم خالی نبودنِ شهرم می‌خواهم چه کنم؟ من عرضه‌ی بریدنِ این ریشه‌های پاگیر و گندیده را می‌دانم ندارم. روزگاری می‌خواستم وطنم را نجات دهم. روز دیگری می‌خواستم خودم را. امروز فقط می‌خواهم دلم را نجات دهم. می‌خواهم بمانم همین جا و سفت بچسبم شهرم را. خراب‌تر می‌شوم اگر این‌جا بدون من خراب‌تر شود. جایی از این دنیا آغوش باز نکرده به روی من. تصویرم از این‌جا نبودن تصویر روشنی نیست. من زبان و پیشینه و خیابان هیچ شهر دیگری را نمی‌شناسم. به ریزه‌کاری‌های شوخی‌ها و طعنه‌های هیچ کجا این قدر وارد نیستم. دست بالا بتوانم گوشه‌ی ناکجایی از دنیا خودم را جا بزنم و آن قدر بکوشم و یاد بگیرم که بیگانه بودنم را پنهان کنم. و پنهان شدن کاری نیست که من بلد باشم. اصلن از رفتن نوشتن کار من نیست. کار آن‌هاست که رفته‌اند خوب و بدش را می‌شناسند. من فقط می‌شود بگویم چرا بلد نیستم بروم. من چاره‌ای جز این خاکِ غمگین ندارم. چاره‌ای ندارم جز ماندن و جنگیدن برای روزهای به سامان‌تر و شبهای مهربان‌تر، در همین شهر. میان همین خیابان‌ها. هر وقت هم زیاد نا امید می‌شوم تاریخ ورق می‌زنم. از روزهای مشروطه، روزهای سید ضیاء، روزهای بعد از کودتای مرداد، روزهای سال 60، روزهای سال 67، روزهای کوی دانشگاه، روزهای انتخابات… تا یادم نرود این شهر مثل من ناکام زیاد به خودش دیده. بمانم و چشم در چشمش بدوزم شاید خجالت بکشد روزهایش بهتر شود. روزهایی شاید برای فرزندان من.

خلاصه کنم. حرف آخر من به جنگ و قحطی و ویرانی و هر چه بدبختی است، حرف آخر من به رفتن یا ماندن همین است:

من فقط از دار دنیا … یک وطن دارم، همین جا

 

 


 

Advertisements

Written by فرجام

سپتامبر 25, 2012 at 11:45 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

خودم را که ورق می‌زنم

with one comment

پیش آمده بنشینی و خودت را ورق بزنی؟ برگردی به صفحه‌های دوری که فراموشی برگ‌هایش را به هم چسبانده. خودت را ورق بزنی تا صفحه‌هایی که دلت تنگ‌شان شده. برسی به صفحه‌هایی که هیچ دوست نداری باز زیر دستت ورق بخورند. ورق بزنی خودت را تا صفحه‌هایی که خودت را دیگر یادت نمی‌آید و نمی‌شناسی زیر دستت. صفحه‌هایی که پاک شده و گاهی نمی‌دانی و گاهی خوب می‌دانی چرا. پیش آمده ورق بخوری زیر دست خودت؟ از همان وقت‌ها که انگشت‌هایت دلتنگ لمس کردن گم‌شده‌های خودت می‌شوند. وقت‌هایی که می‌فهمی باید بگردی در خودت. بیافتی به ورق زدن خودت.

یک وقت‌هایی هست برای من، که هراس محاصره‌ام می‌کند. مضطرب و دستپاچه و انگار چیزی گم کرده، می‌افتم به ورق زدن خودم. ورق می‌زنم و می‌گردم. ورق به ورق و حریص و دل‌ناگران، انگار عزیز گم‌شده‌ای دارم میان این برگ‌های بر من گذشته. ورق می‌زنم و هزار گم شده و از یاد رفته‌ را می‌یابم، که هیچ کدام آن نیست که پی‌اش می‌گردم، آن که می‌گردم و نمی‌دانم چیست. مثل غریبه‌ها خودم را ورق می‌زنم و بند بندِ شیرازه‌ام زیر دستم بی‌قراری می‌کند با ورق‌هایم انگار. و باید آن قدر بگردم و نیابم تا گم‌شده‌ام نشانی بدهد به سر انگشتانم، میان صفحه‌های آخر خودم که ورق می‌زنم. صفحه‌های آخرِ سفیدم با نوشته‌های کم و کم‌رنگ و بی‌رمقی که به شکل شرم آوری شبیه هم‌اند. گم شده‌ی من میان برگ برگِ صفحه‌های آخرم است که هر چه ورق می‌زنم چیزی نمی‌خوانم جز هیچ، جز پوچ، جز تکرار. گم‌شده‌ی من که نفسم را بند می‌آورد و هراس به روزهای زشتِ زمستانیِ مانند همم می‌پراکند، شعری است در تنم … که هنوزش نگفته‌ام.

شاید روزهای آفتابی، روزهای روشن‌تر، روزهای نیامده که انگشتهایی این روزها را ورق بزند، دیگر این نمانده باشد بر این ورق‌ها که این روزها چه سخت بود برای نوشتن و اندیشیدن، که چه بی بها شد و چه تاوان می‌گرفت و چه نفس می‌گرفت اندیشیدن و نوشتن، که آسایش نمی‌تابید و آرامش می‌مکید اندیشیدن و نوشتن. شاید جایی بر هیچ سرانگشتی جا نماند در روزهای روشن‌تر نیامده که حتی زمان هم امان نمی‌داد به نوشتن و اندیشه. شاید هیچ جا قصه‌ی تلخ‌کامی‌های بی‌صدایی که ما کشیدیم برای نوشتن ردی نگذارد، جز همین غزل‌های تلخ و بی‌کس، که از ما جا می‌ماند بر این ورق‌ها.

دست‌های فردا که این صفحه‌ها را ورق می‌زنی! یادت نرود که بهایی گران از ما گرفتند برای نوشتن این ترانه‌ها بر این ورق‌ها. بهایی که دادیم و دم نزدیم و خیر ندیدیم.

شعری است در تنم … ‌

Written by فرجام

سپتامبر 1, 2012 at 11:14 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: