فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

Archive for اوت 2012

خوشه‌های خشم، ریشه‌های خشم

with 2 comments

این بخشی از تلاش‌های یک آدم خشم‌گین است، برای خشم‌گین نبودن. تلاشی که اگر به فرجام رسیده بود نیازی به نوشتن این نوشته نبود. پس عجیب نیست اگر نویسنده‎ی این خط‌ها با مخالفان این نوشته مخالف نباشد. پس چرا می‌نویسمش؟ … شاید تلاشم به جایی رسید. یا شاید تسکین آدم خشم‌گین دیگری شد. می‌بینید که! این روزها ما همه خشمگینیم.

خشم انگار حنجره‌ی گلو گرفته‌ای است درون ما، که هنگام خروشان شدنش می‌جوشد و ما را راسخ و نیرومند و بی‌برگشت به پیش می‌راند. بی ترس و بی‌گدار از هیچ چاله و دیواری. خشم نهیبی است به سکوت و طاقت و سر به زیریِ همیشه‌ی ما. پاسخی است به ضربه‌های آشکار و پنهان تازیانه‌های به زعم ما ناجوانمردانه‌ی زندگی و آدم‌های زندگی. خشم پیش‌راننده‌ی ماست آن‌جا که عقل و منطق به گل نشسته‌اند.

شاید خشم خوب است گاهی. چون دوای ترس است و تردید. و چون چاره‌ی خفتِ مردن از ترسِ مردن است. خشم تلنگرِ لازمی است به غیرتِ خفته‌ی ما و عقلِ ترسیده‌مان و منطقِ نان به نرخ روز خورمان. ولی از همه مهم‌تر همان است که خشم داروی دردِ بی درمانِ ترس است. ترس از هیولاهای خودساخته‌ای که هر روز دور خودمان باد می‌کنیم و زیر سایه‌شان ترسیده پنهان می‌شویم.

اما خشم اگر خوب است هم همان گاهی خوب است. خشم که خانه کند درون کسی، هر کسی که باشد، بد است. آدم خشمگین آدم خطرناکی است. آدم خطرناکی می‌شود. خاصه که اسیر خشمی کهنه باشد. خاصه که به خشم عادت کرده باشد. خشم جسارت و بی‌باکی و بی‌قیدی می‌زاید و از یاد تو می‌برد خودش میوه‌ی مرگِ امید و عقل و مهربانی است. یادت می‌رود خشم واکنشی آنی و ناخودآگاه بود وقتی نخستین بار مزمزه‌اش کردی. دیگر باور نمی‌کنی چیزی به نامِ خشم کهنه وجود ندارد.زیر بار نمی‌روی که خشم کهنه نام نامبارکش همان کینه است. نمی‌فهمی افسارت را دستِ بد کسی داده‌ای، یا دستِ بد چیزی…

سیاه‌ترین روی خشم اما گمانم ماندگار شدن و تطهیر آن است. خشمی هار و بی‌مهار یا همان خشم مقدس. یعنی که همه‌ی حق این طرف است و همه‌ی گناه آن طرف. همه‌ی حق حقِ این سو است و به کام آن سو. و کیست که نداند دروغی بزرگتر از این وجود ندارد که جنگ و رنجش و چالشی باشد و همه‌ی حق یک طرف باشد؟ غیر از این است که می‌خواهیم خجالتِ خشم‌گین شدن را فراموش کنیم و تن به راه سخت‌تر و مفیدتری ندهیم که نامش گفتگو است؟ غیر از این است که نمی‌خواهیم به تقصیرهای خودمان نگاه کنیم؟

ما، خشم‌گین که می‌شویم، مرتکب حرکاتی می‌شویم که وقت‌های دیگر از دیدنش هم شرم داریم. ما، خشم‌گین که می‌شویم، تصمیم‌هایی می‌گیریم که بعدتر حتی جرات برگشتن از آن‌ها را نداریم. ما، خشم‌گین که می‌شویم. دیگر خودمان نیستیم و وقتی خشم در ما لانه می‌کند دیگر فراموش می‌کنیم که خودمان نیستیم و خودمان باشیم و خودمان بشویم. دیگر پای‌مان نمی‌کشد به برگشتن. این شاید خطرناک‌ترین نتیجه‌ی خشم است.

خشم، جنگجوی از جان گذشته‌ای است که از دیار ناامیدی و ناچاری و تنهایی می‌آید. از دست رفته‌ای است که از دست دادن برایش ترسی ندارد. فرصت‌ها و ارزش‌ها و دوستی‌ها برایش شکستنی‌های گران‌بهایی نیستند. او حبابی است که دیر یا زود می‌ترکد و خودش خوب می‌داند. او چیزی به نام فردا ندارد که به خاطرش کاری بکند یا نکند. او که رفت و ترکید اما، ما می‌مانیم و حاصل ریخته‌ها و شکسته‌ها و سوخته‌هایش. شاید بهتر است ما مثل او نباشیم. شاید بهتر است ما تا دم آخر به پایش نایستیم. شاید بهتر است کمی صبر کنیم. شاید سخت نباشد فهمیدن این که بهتر است افسار دست من باشد یا دست خشم. حتی اگر به دست گرفتنش کار سختی باشد. شاید سخت نباشد تشخیص این که افسار حالا دست کیست. باید ببینیم در اوج دل‌گیری و مظلومی و تنهایی، آیا این واژه در دهان‌مان می‌چرخد… یا نمی‌چرخد؟

آیا کار ساده‌‌ای است، گفتنِ «ببخشید!»؟

Advertisements

Written by فرجام

اوت 7, 2012 at 9:00 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: