فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

Archive for مارس 2016

تردید

leave a comment »

حس تلخ و غریبی جانم را گرفته. حس این که روزهای کمی و شب‌های کم‌تری مانده دارم و باید هر چه نانوشته و نیم‌نوشته دارم را سر و سامان دهم. یعنی شعرها و داستانک‌هایم را، جای تک جمله‌های پرمخاطب لودگی. ساعتها به حسین منزوی فکر می‌کنم و وزن‌های بعید شعرش و فرجام بعیدش. این چند خط را به روان سبزش می‌سپارم که مرا با وزن‌های سخت و بعید شعر آشنا کرد

شاید این بار تو را عاقبت انکار کنم، شاید نه
شاید اندوه تو را غم‌زده تکرار کنم، شاید نه

راز من بود و زدی زار مرا در بازار ای بیزار
شاید اسرار تو را در دلم انبار کنم، شاید نه

فارغ از دغدغه‌ی آن‌چه تو با ما کردی می‌خواهم
به گناهان قدیمی خود اقرار کنم، شاید نه

صبر و خشم من و تو از نفس افتاد در این ویرانی
مصلحت بود بر این صبر من اصرار کنم؟ شاید نه

جای جنبیدن و جوییدن و جبران کردن، جنگیدن
تکیه بر حاصل این عمر اسف‌بار کنم، شاید نه

جان رنجور درختی که خزانیدیمش را اینک
تنه‌ی تن‌کِش* تنگ‌ِ تن تب‌دار کنم، شاید نه

من که کابوسم و رویای تو بودم عمری در یادت
باید از خواب خوشت یک‌سره بیدار کنم، شاید نه

*بهرام بیضایی تابوت را تن‌کِش نامیده

Advertisements

Written by فرجام

مارس 8, 2016 at 1:15 ق.ظ.

نوشته شده در ترانه ها

سرشکسته

with one comment

تنها نشسته بود در ایستگاه و خیره به دوردستی که قرار بود اتوبوس بیاید. دست کم سی سال پیرتر از من و انگار توی این دنیا نیست، انگار مال این دنیا نیست.
پرسیدم: خیلی وقته منتظرید؟
بدون این که نگاهش را برگرداند آرام گفت: خیلی وقته. بالاخره اومدی؟
پرسیدم: با منید؟
خیره به همان دور گفت: بشین! چند دقیقه هنوز مونده.
فهمیدم وقت‌های آمدن اتوبوس را حفظ است و مرا با کسی اشتباه گرفته. آلزایمر لابد. برگشت و با دقت و صبر براندازم کرد و لبخند تلخی گوشه‌ی لبش نیامده خشکید.
پرسید: چهل ساله‌ شدی؟
گفتم: چهل و دو.
و تکرار کرد: آره! چهل و دو، و دیگه مطمئنی از این تنهاتر و بدبخت‌تر که شدی امکان نداره. ها؟ چشمهایش مثل پسرک شیطان خردسالی درخشید. خواستم بازی را به هم نزنم و خیال این که مرا می‌شناسد را و نتوانستم به واندادن و گفتن این که: بدبخت‌تر شاید نه، اما تنهاتر رو راستش مطمئنم دیگه.
با شیطنت خندید و دستهای چروکیده‌اش را به سر بی‌مویش برد و به جای فرورفته‌ی شکستگی کهنه‌ای سمت چپ پیشانیش مالید و گفت: یه ذره دیگه هم دووم بیار! داره می‌رسه.
اتوبوس را می‌گفت که از آن دور پیدا و نزدیک می‌شد. با هیجان گفت: حاضر شو و راه بیافت بچه! خیلی زود می‌فهمی به این همه تنهایی و سختیش می‌ارزید.
پرسیدم: شما با این اتوبوس نمیایید؟
خندید و نگاهم کرد و گفت: اومدم دوباره ببینم که تو هم نمی‌ری.
اتوبوس تکانی خورد و ایستاد و آنها که رسیده بودند پیاده شدند.
پاشدم که سوار شوم و پرسیدم: دفعه‌ی قبل که دیدم‌تون رو یادتونه؟…
که حرفم را یادم رفت. تمام رخ زندگی انگار روبروی صورتم از اتوبوس پیاده شد، با چشم‌های خیره‌ی یک آهوی وحشی انگار و در یک لحظه تبدیل شد به نیم رخی که موهای مشکی بلندی پرده رویش کشید و بعد زنی شد که با گام‌های شمرده از من دور می‌شد و چیزی از مرا انگار با خودش می‌برد. چیزی که با همان یک نگاه از جا کنده بود. نفهمیدم لبخند پذیرا و گرمی را در همان یک لحظه دیدم، یا خیال کردم که دیدم.
صدای پیرمرد زیر گوشم گفت: یادمه! سی سال پیش، همین روز، همین جا… برگشتم. پیرمردی در کار نبود. اتوبوس را رها کردم. به زنی که با گام‌های شمرده اما آرام دور می‌شد و انگار منتظر بود تصمیم بگیرم نگاه کردم، دست به جای شکستگی کهنه‌ی سمت چپ پیشانیم، میان موهای کم پشت سرم کشیدم… و راه افتادم.

telegram.me/farjamc

Written by فرجام

مارس 7, 2016 at 12:44 ق.ظ.

نوشته شده در قصه ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: