فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

Archive for اوت 2011

خاطره‌های بودار

with one comment

خصلت‌هایی هست که داشتن‌شان دردسر کم ندارد. مثل حافظه‌ی خوب. مثل شامه‌ی قوی. اولی را من ندارم . دومی را چرا. بو شاید فعال‌ترین حس میان زندگی من است. بو جای حافظه‌ی خوب که ندارم را هم گرفته. حس‌هایی با بوهایی برایم تعریف شده‌اند. بوهایی که رسوب کرده‌اند در جان من و چیزهایی را تعریف کرده‌اند برای من. بوهایی که معمولاً تعریف‌شان مانده و خاطره‌شان پاک شده. لحظه‌های غریبی هستند وقتی خاطره‌ها و شان نزول بوهای تعریف شده‌ات را ناگهان به خاطر می‌آوری.

یک بویی هست که برای من معنی داشتن است. معنی رفاه و تمول. معنی خوشبختی. وقت‌هایی که خیلی خوشم و زندگی به کام، انگار این بو از جایی ترشح می‌شود. انگار پراکنده می‌شود و فضا را قبضه می‌کند. بوی خشک و شیرین و گرم و ملایمی است با ته مزه خاک. خاک نه، غبار. بوی اتاق رو به آفتابی که پنجره اش را از صبح بسته ای و همه‌ی خوشی ها را داخلش حبس کرده‌ای. خودم اسمش را گذاشته‌ام بوی پولداری. اولین بار که از مغازه‌ای نان بسته‌ای بی‌صف برداشتم بویش را حس کردم. یا هر وقت می‌روم یک رستوران پدر مادر دار با قیمت‌های بی پدر و مادر. یا هر وقت برای پسرکم چیزی را که می‌خواهد و خریدنش سخت است می‌خرم. بوی پولداری یک بوی خیلی قدیمی است که هیچ وقت سر نیاوردم بوی چیست یا کجا. تا امروز. تا امروز صبح که فهمیدم و یادم آمد.

امروز پشت در آسانسوری همیشگی دوباره بوی پولداری آمد. چند طبقه مانده بود تا در باز شود و چاره‌ای نداشتم غیر از فکر کردن. تصویرهایم یک دفعه رنگی شد و جان گرفت. موکت بلند و خوش رنگ اتاق. نوری که از باغچه‌ی حیاط می‌افتاد روی فرش. عروسک‌های نخ‌دار خیمه‌شب‌بازی و عروسک‌های دستکشی توی کمد. ردیف کتاب‌های تن‌تن که برق می‌زد. کامل و بی کسری. همان که من سه تا پاره پوره‌اش را داشتم. خانه‌سازی‌های لگو . از آنها که آدم داشت و سرها و تن‌هایشان جابجا می‌شد. بوی پولداری را پیدا کرده بودم. از سی سال پیش که گم شده بود. این بوی اتاق و اسباب بازی‌های کیومرث بود . هم‌بازی کودکی‌ها که گاه به گاه و دیر به دیر هم را می‌دیدیم. عمویش از انگار انگلیس برایش اسباب‌بازی می‌فرستاد در آن سال‌های سخت و جنگ. اسباب‌بازی‌های حسابی. بوی پولداری بوی اسباب‌بازی‌های چوبی و پارچه‌ای توی کمد بود. بوی چیزهایی که نداشتم و هیچ وقت رو نداشتم حتی به نداشتن‌شان فکر کنم. این بوی نفس کشیدن آسان در آن سال‌های سخت بود.

حساب کن گم‌شده‌ی چندین ساله خیالت را ناگهان پیدا کرده‌ای. بی‌خبر از آن که کجایی و با که. میان خیابان یا یک قرار رسمی کاری یا پیش دوستی. لبخند روی صورتت ولنگار پهن می‌شود و شعفی کودکانه می‌پیچد به تنت، انگار که کشورت آزاد شده یا دربندت رها. اما این آزادی و رهایی را نمی‌توانی با کنار دستی‌ات شریک شوی. حتی نمی‌توانی تعریفش کنی. یا مجبوری لبخند و رقصت را درز بگیری و این شوق هم‌‍آغوشی با گم شده‌ی چندین ساله را خفه کنی و بگذری یا که تن بدهی به نگاه‌های هاج و واج انگار که دیوانه‌ای بی دلیل لبخند زن و رقص کنان و انگار که شبحی پررنگ رد می شوی. راستی کدام درست تر است؟

Advertisements

Written by فرجام

اوت 29, 2011 at 10:36 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

از آن است که نیست

with 4 comments

این که غصه‌هایت را بشناسی فرق می‌کند با این که تو را با غصه‌هایت بشناسند. غمگین بودن پرچم نیست که تو را جار بزند. زخم است که تو را تاراج می‌کند. بی آن که کسی بشنود یا ببیند. غم را که بیرون می‌ریزی برای تسکین است. برای شریک کردن با دیگری و دیگران. گرچه گاهی غصه آفریدن و غمگین بودن می شود روش و منش و جا خوش می‌کند در بودن ما. می‌شویم چشمه‌ی جوشنده‌ی غصه‌هایی که معلوم نیست چه از جان خودشان و ما و دیگران می‌خواهند.

غصه‌هایت را اگر بشناسی گاهی دیگر دل‌ت نمی‌آید آوارشان کنی بر سر آن‌ها که دوستت دارند. لبخند می‌زنی و به دوش و دل می‌بری و صدای‌شان را در نمی‌آوری.اما گاهی غصه‌ها آن قدر بزرگند که جایی و کسی پیدا نمی‌شود برای جا گذاشتن‌شان و آن قدر عمیق که واژه پیدا نمی‌شود برای گفتن‌شان. گاهی غصه‌ فقط آغوشی می‌خواهد که تو را در خود و غم‌ را در تو گم کند. گاهی غصه چیزی نیست جز وحشت بیابان تنهایی، درست میان شلوغ ترین لحظه ها. گاهی غمگین درد بی درمان نفهمیدنی. همان وقت‌هایی که غصه‌هایت اگر تو را بفهمند و بشناسند، تو دیگر غصه‌دار نیستی.

Written by فرجام

اوت 24, 2011 at 12:25 ق.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

آخرین سنگر

leave a comment »

همیشه آخرین سنگری هست که پشتش پناه بگیری و به باخته‌هایت بیاندیشی و بترسی از این که پشتش هیچ پناهی دیگر نباشد. پشت آخرین سنگری که همیشه هست. آخرین سنگر همیشه هست و همیشه همراهت می آید. کمی پیش‌تر یا کمی پس‌تر همیشه پیدایش می‌کنی. آخرین سنگر جای این است که نفس تازه کنی و خودت را جمع کنی تا کمی گم شوی و دیده نشوی تا حمله‌ی بعدی و فرار بعدی و آخرین سنگر بعدی. آخرین سنگر همیشه دارد شمایل عوض می‌کند. گاهی کسی است . گاهی چیزی. گاهی بستگی و وابستگی و بهانه‌ای. گاهی جایی است و گاهی زمانی و وقتی. این که وقت کنی و آخرین سنگرهایت را کنار هم بگذاری و نگاه کنی، کمترین فایده‌اش این است که ببینی از کجا به کجا رفته‌ای یا افتاده‌ای. بفهمی آن‌ها را که باخته‌ای و ببینی آن‌ها را که داشته‌ای و ندیده بودی در آخرین سنگرهایت. همان‌ها که چند قدم عقب‌تر شدند آخرین سنگر تازه‌ات. وگرنه سنگر جای این است که نفس تازه کنی برای پس گرفتن داشته‌هایت که توی دستت نیست. آخرین سنگر این است که پنهان نشوی پشت چیزی یا کسی برای جنگیدن. آخرین سنگر این است که بایستی و بمانی و به سوراخت نخزی. آخرین سنگر این است که روبروی آینه بایستی و چیزی را که می‌بینی باور کنی. باور کنی و باورش‌کنی. سنگر آخرین ندارد. آخرین سنگر این است که نترسی.

Written by فرجام

اوت 13, 2011 at 10:23 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

شکستنی

with 5 comments

چیزی در من شکسته دیگر. کسی در من گریخته. کسی در من ریخته.شکسته‌های گریخته و بر زمین ریخته‌ام را جمع می‌کنم پیش خودم به دوباره چیدن و دوباره ساختن. تکه‌هایی را زور می‌زنم به هم بچسبانم که چفت هم نیستند. که مثل من نیستند. این تکه‌ها تکه‌های من نیستند که از زمین جمع کرده‌ام. کنار هم نمی‌نشینند. می‌فهمم از کنار هم نشستن‌شان هم، اگر بنشینند کنار هم، من در نمی‌آید. هزار صدا بالای سرم شماتت می‌کنند به فریاد که چرا نشسته‌ام، که چرا شکسته‌ام. من دست می‌کشم روی زمین دنبال تکه‌های خودم و سکه‌هایی پیدا می کنم که تکه‌های من نیستند. من تکه‌تکه شده از شکستنی که تکه‌هایم را به هزار قصه‌ی گم شده پاشیده، ناگزیر و ناامید، دست برنمی‌دارم از دست کشیدن به زمین. دست بر نمی‌دارم از کنار هم چیدن تکه‌هایی که می دانم من نیستند و می‌خواهم کنار هم من را دوباره بسازند. من می‌دانم حاصل این دست بر زمین کشیدن‌ها و تکه‌های یافته را کنار هم چیدن، ساختن کسی است که من نیست. به قول هامون من خودم نیست. می‌دانم که این ساخته را وقتی که ساختم می‌شکنم و تکه‌هایش را می‌پاشم میان هزار تکه‌ی گم شده دیگر روی زمین. می دانم که او خواهد نشست و دست بر زمین خواهد کشید، مثل من و تکه هایی خواهد جست که می‌تواند تکه‌های من باشد یا او یا هر دو. می‌دانم که او تکه‌ها را کنار هم خواهد چید تا خودش را دوباره بسازد، مثل من. می‌دانم چیزی خواهد ساخت که من او نخواهد شد، مثل من. و این هزار آدم شکسته در من که نشسته اند دنبال تکه های خودشان، نمی‌دانند قصه این نیست که تکه‌ها را گم کرده‌اند. نمی‌دانند حکایت این است که من را دیگر یادشان رفته که که بود و چگونه بود. آن منِ گم شده که سال‌ها است خوابیده، معلوم است چرا نمی‌فهمد من این قدر خسته ام.

Written by فرجام

اوت 9, 2011 at 9:17 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: