فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

Archive for اوت 2008

هیچ وقت نمی گویم

with 2 comments

هیچ وقت به تو نگفته ام چقدر دوستت دارم. هیچ وقت هم نمی گویم. هیچ وقت. این گفتن چشم اسفندیار جادوی جاودانگی داشتن است. مثل هم آغوشی. مثل خیلی چیزهای دیگر که قرار نیست خودشان تیشه و تبر بودن خودشان شوند، اما می شوند. نمی دانی چقدر سخت است یاد بگیری شبیه خودت نباشی. نمی دانی چقدر از خودت چندشت می شود وقتی نه شبیه ایده آل هایت  که شبیه نفرت هایت می شوی. انگار کن لخت راه بروی وسط خیابان محلتان و سعی کنی لبخند بزنی و سعی کنی نفهمی قضیه خوب و بد برهنه شدن نیست. قصه این است که اینجا جایش نیست، چه خوب و چه بد.

باز یادم می رود که مهم نیست که من یادم می رود یا نه. که مهم تکرار بی رحمی است که من نمی توانم هلاکش کنم با یک تازگی، با یک واکنش پیش بینی نشده، که مثل همانی نباشد که کاش نباشد ولی هست و کم کم به آخر قصه بودنم می رسم و هنوز فقط یک عالمه خاطره بد و تکه پاره دارم از بودن ها. و من وسط این همه تکه پاره عمر که روی اعصابم رژه می روند و با انگشت نشانم می دهند که چه می خواستی و چه شد، وسط این همه خاطره تکه پاره که فقط پاره های تحقیر و تقصیرشان توی دستم مانده، وسط این همه اشتباه شبیه هم که به تکرار امیدواریم به بودن آن که مثل همه نیست چوب و فلکش را خورده ام، فقط برایم این مانده که تکرار کنم : هیچ وقت به تو نگفته ام چقدر دوستت دارم و هیچ وقت هم نمی گویم…. و فقط خودم می دانم این بلند بلند تکرار کردن برای نشنیدن زهر خند تمسخری است که سعی می کنم باور نکنم صاحب صدایش را ، خودم را ، می شناسم که پوزخند می زند و می گوید: باز هم نمی توانی، باز هم می گویی ، باز هم پشیمان می شوی…..

 

تقدیم به کسی که هنوز باور نکرده ام که نیست:

 

 

 

 

گل دل نازک دل شکسته ام

موج بی تاب به گل نشسته ام

 

من بی ساحل و بی موج و اسیر

من که دل به بودن تو بسته ام

 

ضربان اضطراب عاشقی

بی تو من سلسلهء گسسته ام

 

عشق من باش و بمان نماندنی!

عاشقم باش و نگو که خسته ام!

Advertisements

Written by فرجام

اوت 31, 2008 at 6:17 ب.ظ.

نوشته شده در ترانه ها

ریحون

with 6 comments

این غصه قصه یک بغض قدیمی و یک راز مگو است

 

روزگاری، من بودم و پدری و مادری و خواهری و برادری. خانواده ای. من بودم دنیایی که توی مشتم بود. دنیایی که دیوار نداشت. نشد نداشت. محال نداشت

 

من شدم و عشقی که نشد بود. محال بود. دیوار داشت. و من که از پدر همیشه رفیق یاد گرفته بودم دیوار را بشکنم و محال را باور نکنم، دیوار را شکستم و محال را باور نکردم و رسیدم به عشقی که بهایش رفاقت پدر و محبت مادر و گم کردن خواهر و برادر و ماندن پشت یک عالمه دیوار بود. من ماندم و یک عشق که دیگر داشتمش و یک بی کسی که قبلاً نداشتمش.

 

…تو خواهر من نبودی تا وقتی هم غصه ات شدم. نشد که بشنوم و بگذرم بغض هایت را. حس کردم آواری دارد خراب می شود روی یک معصومیت بی پناه و نخواستم بشود. و تو خواهرم شدی و می دانی بیش از خواهرم. من بودم خواهری که پدر و مادر و خانواده ام شده بود و من هنوز ایستاده بودم بین او و آواری که منتظر بود تا روی سرش بریزد و من نمی خواستم، نمی گذاشتم. که دیگر خواهرم بودی و بیش از خواهرم.

 

من و تو و ما بزرگتر شدیم و خسته تر. آوار هم بزرگتر و خسته تر برای فرو آمدن. همه می گفتند: «نمی گذاری زندگی کند». من چشمم ترسیده بود و هر سایه ای را آوار می دیدم و شمشیر می کشیدم. تو خسته بودی و من هم. همه زندگی شده بود جنگیدن با آواری که زورش به اندازه زندگی زیاد بود. من خسته بودم و تندخو و تو هم. آوار هم چنان فرو می آمد و به جای تو، من را فرو می برد. و تو بالاخره گفتی: » نمی گذاری زندگی کنم» و من در حالی که زمزمه می کردم:» نمی گذارم زندگی کند؟» فرو ریختم میان آوار. لحظه ای که از روی من رد می شدی تا بروی زندگی کنی نتوانستم ریشخندت را به آن من میان آوار نبینم. و امروز که برگشته ای نمی فهمم چطور می شد خسته ای را ریشخند کرد وقتی خستگی امروز تو از همه آن آوارها دردش بیشتر است.

 

نمی دانم باور می کنی یا نه، که می دانستم آوار رهایت نمی کند. که می دانستم روزی باید باشد که من را به خطای هر چه کردم قضاوت کنی نه بدی طینتی که نداشتم. می دانستم روزی می رسد که تو مرا ریشخند نمی کنی. اما من تو را نفرین نکردم. به حرمت تمام آواری که کشیدم. خوب یادم نیست چه شد و نشد. فقط می دانم آرزو کردم. برای خودم. تا جایی باشد، روزی باشد، کسی باشد که بفهمد من نخواسته بودم بدی کنم. که خواسته بودم برادری کنم حتی اگر بلد نباشم و گند زده باشم. که من خواسته بودم کمک کنم حتی اگر نتوانسته باشم.

 

و من نمی دانستم ممکن است آرزوها برآورده شوند. و امروز دنیای من پر است از خواهرهایی که بدون این که خواسته باشم مرا برادر خودشان دانسته اند و آوارشان را روی من جاگذاشته اند و یا رفته اند یا قرار است بروند. خواهرهایی که  وقت رد شدن از روی این من میان آوار به جای ریشخند گریه می کنند. و نمی دانند من چرا این قدر از خواهر داشتن می ترسم.  و من میان این همه کابوس که از خواب این همه خواهر دیده و ندیده گرفته ام و دیگر نمی دانم کدامشان مال کیست و این همه آوار که هر روز بغل باز می کنم برای فروآمدنشان، فقط این سه حقیقت را می دانم: که من برادر خوبی نبودم و من برادر بد دلی نبودم  و من درست آرزو نکردم.

 

سالها گذشته و ما دوباره روبروی همیم. نمی دانم چه کار کنم که دوباره پشیمان نشوم. نمی دانم. فقط می دانم نباید دوباره آرزو کنم. بگذار مهمانت کنم به نوشته ای مال همان چند سال پیش که آوار و من داشتیم یکی می شدیم. نترس! عادت کرده ام به شماتت شدن به خاطر نوشتن.

 

 

حیف ازعشقی که دستاویز شد

نوربارانی که ظلمت خیز شد

 

مهرورزی های مجنون وارمان

دشمنی های جنون آمیز شد

 

با نسیم رستگاری آمدی

رفتنت طوفان رستاخیز شد

 

جامهای چشم ونوشانوش و خشم

پر شد و خالی شد و لبریز شد

 

باغبان باغ باقی بودنت

هیچ فهمیدی خودش پاییز شد؟

 

قسمتی از بودنم بودی عزیز

قسمتم ازبودنت پرهیز شد

Written by فرجام

اوت 18, 2008 at 7:29 ب.ظ.

نوشته شده در ترانه ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: