فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

Archive for مه 2014

شعر هم به گل مانده

leave a comment »

من سخت خسته بودم و راهم نساخته

در من غروب سر زد و شب ناشناخته

 

پیچیده شد به چنبر بیچارگی چنین

آن من که تن نداد به این بختِ باخته

 

درد دمادم است و دریغ است و داغ دل

تردید بی‌ترحمِ تا ریشه تاخته

 

آخر به خاک و خون و جنون ختم می‌شود

شریان خشم و شهوت شمشیر آخته

 

سد سکوت با چه صدایی شکسته شد

موسیقیِ به صورتِ سیلی نواخته

 

حرفِ نهفته ماند و گرفتارِ گفتنش

این در گلو، گلوله‌ی گرم و گداخته

 

شهد و شراب دادمت و شوکران شدی

ای زهر ریخته به تنِ خشکِ یاخته

Advertisements

Written by فرجام

مه 17, 2014 at 6:42 ب.ظ.

نوشته شده در ترانه ها

روز کارگری با دست‌های خالی

with 4 comments

روز کارگر برایم مثل روز عید شده. مهم‌ترین روز در دنیای کار که همه‌ی دنیایم را پر کرده دیگر و مرا کنده از هر چه و هر جا که بوده‌ام. روز تسویه حساب بدهکاری‌هایم است با آدم‌هایی که همیشه عقبم از آنچه وظیفه دارم در برابرشان، روز آدم‌های زندگیم. کارگرها. کارگرهای سخت کوش و مرد رند و ساده و لجباز و پر از معرفت و بدبین. اینجا که آمده‌ام هنوز تازه‌ام. ریشه ندارم آن قدر که بگویم و بشود. آمده‌ام در فضایی که خوب تا نکرده با مردهایش، کارگرهایش. فضا خسته و بدبین و ناامید است. یک هفته دویدم که ثابت کنم این‌جا وقت و جای جبران است و نشد. آن قدر کار زیاد است و دردسر فراوان که کسی وقت ندارد برای این بازی‌ها. پاداش خواستم، کارت هدیه، هدیه، مراسم … نشد. آخر نتیجه‌ی سماجتم شد برای هر نفر یک ساک و یک ساعت و یک دفترچه، خرت و پرتهای تبلیغاتی ته انبار که ارزش و جلوه‌ای ندارد برای‌شان. و آن چه زور خودم می‌رسید نفری یک دانه شیرینی بود و یک برگ کاغذ چاپ شده.

عاقلانه‌ترین نصیحت این بود که کوتاه بیا! این‌ها را ندهی بهتر است و این کار را نکنی محترمانه‌تر. این‌ها چاله‌های زندگی‌شان را می‌خواهند کمی پر شود جای این بازی‌ها و اداها. حرف درستی بود. کارگرهای حاشیه‌ی شهر آدم‌های سختی هستند. مثل زندگی‌شان. اما من مدتی است از کوتاه آمدن کوتاه آمده‌ام. روز کارگرم را نمی‌توانستم برگزار نکنم و اضافه کنم به فهرست طولانی کارهایی که زورم نمی‌رسد برای‌شان بکنم. چند جعبه شیرینی خریدم و نفری یک برگ کاغذ رنگی با خط خوش و حاشیه چاپ کردم که رویش از نام با برکت‌شان که روح و شخصیت کار است نوشته بودم و تبریک روزشان و سپاس از همت و همیّت‌شان. در آمد برگی چهارصد تومان و توی جلد مشمایی گذاشتیم‌شان روز قبل.

امروز صبح با دو تا از بچه‌های آشپزخانه قرار گذاشتیم و یک ربع زودتر آمدیم و لباس کار پوشیدیم و پشت کارت زنی ورودی به خط شدیم و بچه‌ها با برگه‌ها و جعبه‌ی شیرینی پشت سرم. خبردار ایستادم و با هر چه قدر شناسی و احترام که بلد بودم، دویست و بیست و یک بار دست دادم و به چهره‌های خواب آلود و متعجب‌شان لبخند زدم و صبح بخیر و خسته نباشید و روزت مبارک گفتم و برگه و شیرینی را تعارف‌شان کردیم.

تمام امروز سوله‌های عبوس و خسته و عصبانی‌مان پر شده بود از سرهای بالا و مهربانِ پر شده از لبخند. یکی پیش آمد و از طرف بچه‌های ایستگاه‌شان گفت خستگی‌مان در رفت. یکی خندید که ناقلا! یک میلیون هم می‌دادی این قدر نمی‌ارزید. یکی که زبانش می‌گیرد ایستاد و کارش را رها کرد و با دو دست دست داد و برگشت و دوباره نشست سر ایستگاهش. برگشتم توی اتاقم و صورتم را پاک کردم و نشستم و نفس عمیق کشیدم. ننوشتم که دستهایم یخ کرده بود و می‌لرزید سر صبح که رفته بودم به میدان با دست خالی. از دیروز طی کرده بودم خرت و پرت‌های تبلیغاتی را وقت بیرون رفتن تحویل بدهیم. تیرم به هدف نشسته بود و خوشحال‌تر از این نمی‌شد که باشم.

اگر از محصولات امروز کارخانه‌ی ما خریدید، شک نکنید جنس خوب گیرتان آمده. مردهایی که آماده‌اش کرده‌اند حال‌شان خوب و سرشان بالا و لب‌هایشان با لبخند بوده است. روزشان مبارک.

Written by فرجام

مه 1, 2014 at 10:02 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: