فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

Archive for سپتامبر 2014

with one comment

بوده‌ی نابوده منم، دیده نیاسوده منم

بازنده‌ی این بازیِ بیهوده منم

راهِ نپیموده تویی، خاطرِ آسوده تویی

جامانده‌ی این پیکر فرسوده منم

یک بار قبلاً این ترانه را اینجا نوشته‌ام. اما می‌خواهم قصه‌اش را هم بگویم.

ده سال پیش بود یا همان حوالی. زندگی تازه سر گرفته بود. تازه زندگی دست از سرم برداشته بود و من دست از سر خودم. پسرک آمده بود و توی مشتش آرامش و عشق و شوق آورده بود به خانه. خوش بودم و سامان می‌گرفت کم‌کم کلافِ پیچ در پیچِ روزگارم. رفقای اهل خواندن گیتار به دست می‌آمدند و می‌نشستیم به خواندن و کم‌کم نوشتن. به ترانه ساختن. یک ملودی را توی آشپزخانه زدیم و ضبط کردیم و رویش کلام گذاشتم و اسمش را گذاشتیم ستاره. ترانه‌ای پر از کلمه در روزگاری که هنوز رپ خوانی مد نبود. کیف کردیم از چیزی که ساختیم. نمی‌دانستیم این ترانه به نارفیقی می‌افتد به دست خواننده‌ای زیر آسمان همین شهر و ده سال طول می‌کشد تا بخواندش و همه‌ی آن شوق و شور را تبدیل به چند دقیقه سر و صدای معمولی و پر از غلط کند. فکر می‌کردیم افتاده‌ایم به آفریدن ترانه. فکر می‌کردیم قرار است ترانه‌ها را جمع کنیم و تنظیم کنیم و آلبوم به بازار بدهیم. فکر می‌کردیم دنیا امان می‌دهد به زندگی کردن در هوایی که دوستش داریم.

یک روز ساسان آمد پیشم. نشست و گیتارش را درآورد و یک ملودی زد. تمام که شد گفتم لعنتی من با این همه غم چه کار کنم؟ نگاهم کرد و خندید و گفت من قدر تو شاد و خوشبخت نیستم این روزها عمو فرجام! ضبط را روشن کردم و دوباره زد… یک هفته ملودی توی گوشم می‌چرخید و تکرار می‌شد. عین بازیگری که حس می‌گیرد فرو می‌رفتم در هوای نت‌ها که غم بود و اشک و یاس. تمام روزهای اضطراب و غم پشت سرم دوباره جان می‌گرفت. تصویر بخار گرفته‌ی آینه که من را نشان می‌داد با تیغ توی دست چپ و رد خون تازه روی دست راست. تصویر پوزخندِ آن که توی آینه بود که نترس! می‌دانی مال مردن نیستی! نترس! … تمامش کردم. ساسان نشست و ترانه را خواند و گفت خوب شد. و من نمی‌فهمیدم. توی سرم فقط صدای پتک می‌آمد. تصویر آینه‌ی بخار گرفته و روشویی سفید با شتک‌های قرمز پاک نمی‌شد. سایه‌ی مرگی که مرده بودم تا ترکش کرده بودم دوباره افتاده بود روی نفس‌هایم. جان گرفته بود توی ترانه و زمزمه می‌کرد بوده‌ی نابوده تویی! جامانده‌ی این پیکر فرسوده تویی … و من گنگ تکرار می‌کردم منم! توی آشپزخانه زدیم و ضبط کردیم در حالی که پر بود از صدای پسرک که گریه می‌کرد و می‌خواست در را باز کند. ساسان می‌گفت خیلی خوب شد. هم ترانه را می‌گفت هم حال خودش را. از خط‌های روی دست من انگار خون تازه می‌چکید اما. ترانه را گفته بودم و تیرش به جانم نشسته بود. این ترانه که هیچ وقت هیچ کجا خوانده یا شنیده نشد، برایم خیلی گران تمام شده بود. خیلی زیاد!

گاهی می‌خواهی چیزی بنویسی و کلمه‌ها را وزن می‌کنی و جابجا می‌کنی که بی‌هوا می‌رسی به چیزی که قبل‌تر نوشته شده و مات می‌مانی. ده بار و صد بار می‌خوانی و نمی‌فهمی چطور کسی تمام چیزی که تو قرار بود بگویی را نوشته. حتی اگر آن کس خودت بوده باشد. چند سال قبل‌تر و جوان‌تر و ندانسته‌تر. این ترانه را شاید باید این روزها می‌نوشتم.

من تصویر منحوسِ آینه‌ی بخار گرفته را خوب می‌شناسم. و نفس سرد و سنگینش را. هر چند سال که بگذرد نمی‌شود که نشناسم. راه فراری ندارم جز این که خودم را غرق کنم در زندگی. و غرق شدن در زندگی راهی ندارد برایم غیر از برگشتن به معلمی. و نمی‌دانید چقدر سخت است معلمی برای آدمی که دیگر چیزی برای یاد دادن در دستش نمانده. اما خیلی زود باید چیزی در دستهایم باشد برای یاد دادن و گفتن و آموختن. تصویرِ منحوسِ آینه‌ی بخار گرفته بلندتر می‌خندد و جان می‌گیرد اگر دیر بجنبم.

شما را مهمان می‌کنم به ضبط کهنه و تمرینی ترانه‌ی بی‌رحم این قصه، بدون اجازه از خواننده و نوازنده‌ و رفیقِ قدیمی این ترانه به دلایلی که خودش می‌داند:


آیینه – ساسان شب افروز

 

روزایی که زندگی‌مو میشد ارزون بخرم

چی میشد از این شبای بد می‌دادی خبرم

به خیالم مثِ کوهِ آهنی پشتِ سرم

حادثه رسید و تو خودت شکستی کمرم

منی که هم‌نفس جاده و مردِ سفرم

توی این شهرِ سیاهِ لعنتی دربه‌درم

به خدا خسته‌تر از زدن به سیمِ آخرم

نه می‌خوام بیافتم از پا، نه می‌تونم بپرم

گفته بودم که می‌خوام سر به بیابون بزنم

نه که با دستِ خودم گورمو این‌جا بکنم

به تقاصِ هوسِ تو آسمون پر زدنم

حالا باید تو قفس، بی آسمون جون بکنم

چی نصیبت شده از زحمتِ زانو زدنم؟

تو کی هستی که شکستی دل و بستی دهنم؟

تهِ قصه‌ی شکستن اومدی به دیدنم

توی آیینه نگام کردی و … گفتی که منم!

Advertisements

Written by فرجام

سپتامبر 30, 2014 at 11:44 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

گرگینه

leave a comment »

مثل گرگینه‌ای که هر مهتاب

خوی خوابیده‌اش شود بی‌تاب

ماه کامل که می‌شوی، گرگم!

شهوتی ناگهان و چون گرداب

عادتِ ماهیانه‌ی خون‌ریز

قرص ماهِ تو و تنِ بی‌خواب

شرمِ شرقیِ جان خراشیده

به گناه رفاقتی ناباب

با تو گرم از گناه می‌گردم

ماهِ معصومِ ساده‌ی کمیاب

بی تو ماهی اسیرِ انسانم

چون هلالی خمیده بر محراب

سوت و کور و تکیده و تاریک

آسمان شبم، شب مرداب

بی تو مرداب و با تو گرگینه

تشنه کامی ز خون دل سیراب

توبه‌ی گرگِ خسته از مرگم

ماه من! گرگ خسته را دریاب

پنج‌شنبه 27 شهریور 93 – در شبی که ماه کامل نیست

Written by فرجام

سپتامبر 18, 2014 at 10:40 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

آخر بازی

leave a comment »

عاشق فوتبال بودم. آن قدر که نمی‌شد من و فوتبال را از هم سوا کرد. معلوم نبود کداممان کدامیم. از یک جایی دیگر نمی‌کشیدم، نمی‌شد و من هنوز زور می‌زدم توی زمین باشم و بازی کنم و کم نیاورم و نمی‌شد. خوب که فکر می‌کنم از همان هشت سالگی مچ پایم ورم می‌کرد و از همان اول نفسم جایم می‌گذاشت و من تا جایی که نفسم درمی‌آمد زور می‌زدم و همیشه بدهکار بودم به زمین. درد و لذت را با هم می‌کشیدم و کیف می‌کردم. همیشه یک زخم و مرض و مرگی داشتم از فوتبال و چاره‌ای نداشتم. این بزرگ‌ترین لذت زندگی بود که می‌شناختم. تنها جایی از دنیا که می‌شد خودم باشم و پر باز کنم و بجنگم و باشم.

بیرون شهر زندگی می‌کردیم. زمستان شایع شد شب از بیابان سگ حمله کرده به شهرک. شب بود و باید زباله‌ها را می‌بردم تا جایی دور خالی کنم. همیشه سگ‌ها را دوست داشتم و آنها هم مرا. شده بود غریده باشند به رویم اما پاره‌ام نکرده بودند. از دور چند صدای پارس خشمگین هجوم می‌آورد. نشستم و چمباتمه زدم و خیره شدم به جلو. بلد بودم که حمله‌شان را دفع می‌کند و نکرد. چند ده قدم مانده بود تا پاره پاره شوم که غریزه‌ام انگار فرمان را گرفت. بلند شدم و با سریع‌ترین گام‌هایی که یاد دارم و بلندترین نعره‌ای که از خودم شنیده‌ام حمله کردم طرف‌شان. سگ‌ها انگار باورشان نشد. اول اعتنا نکردند، بعد کند کردند، ایستادند و چند قدم مانده به رسیدنم برگشتند و فرار کردند.

حمله می‌کردم. هر جا که هیچ راه و چاره‌ای نبود حمله می‌کردم. چیزی که یاد گرفته بودم از آن شب زمستان این نبود که جانم دریده نشده بود که گمانم باید می‌شد. این بود که روحم را نگه داشته بودم و شکست نخورده بودم. در فوتبال هم حمله می‌کردم. هر جا کم می‌آوردم این کشف هوشمندانه را به کار می‌زدم. جای دل دل کردن و فرارکردن و احتیاط و فکر کردن و حساب کردن حمله می‌کردم. تا یک جا که به خودم آمدم و دیدم زمین‌گیرم. پاهایم و کمرم و نفسم جایم گذاشته بود و مانده بودم با یار و حریف و داور و شماتت و تحقیر و ریشخند و تاسف. حمله کردن دیگر جواب نمی‌داد. جان می‌خواست و نفس و انگیزه. هیچ کدام را دیگر نداشتم. عشق و لذتی نمانده بود توی این زمین چارگوش دیگر.

تابستان بود. بعد مدتها باز آمده بودم توی زمین فوتبال و سربزنگاه کم آوردن باز حمله کرده بودم و پایم شکسته بود. هم جانم شکسته بود هم روحم. حمله کردن دیگر جواب نمی‌داد. مثل فرار کردن. مثل ترسیدن. مثل هیچ کاری نکردن. یک جمله گفتم و همه خندیدند. گفتم: دیگر بازی نمی‌کنم! و ذهنم از را زمین بازی بیرون کشیدم. بدون افتخار یا هیجان یا اشک یا دلتنگی یا نفرت.

حالا می‌شود پشت سرم توی زمین فوتبالی که عمری بر سینه‌اش دویدم یک قهرمان باشم، یا یک ترسو، یا یک خیانت‌کار، یا یک احمق، یا یک هر چیز دیگر. می‌شود یار و حریف سابق بفهمند یا نفهمند. می‌شود تا عمر دارم قاعده‌ی بازی را به رویم بزنند یا خاطره‌های شیرینش را یاد کنند یا همت و توان و داشته‌ها و نداشته‌هایم را وزن کنند. من نه حمله می‌کنم، نه دفاع، نه فرار. من دیگر بازی نمی‌کنم. این قدر بازی یادم هست که یادم نرود قاعده‌ی بازی مال زمین بازی است. اگر بیرون زمین بازی هنوز دعوای شکست و پیروزی و خطا و درست توی چشمت می‌کنند، اگر کفشهایت را آویخته‌ای، از من به تو نصیحت، لبخند بزن و سکوت کن!

راستی یک نصیحت دیگر. وقتی چند کارت قرمز توی بازی گرفته‌ای و هنوز میان میدانی هم، بازی را رها کن و برو. چه حمله و دفاع و فرار جواب بدهد یا ندهد. وقتی بازی قاعده‌ی خودش را نمی‌داند زمین بازی زمین سوخته است. من فکر می‌کنم زندگی برای رسیدن به آرامش است نه رسیدن به پیروزی. و فکر می‌کنم به این که ترک کردن زمین باید یک بار برای همیشه باشد. و من این‌ها را که می‌گویم خیلی وقت نیست که می‌دانم و خیلی وقت نیست که دیگر خشمگین و به جان رسیده و زمین‌گیر نیستم.

Written by فرجام

سپتامبر 6, 2014 at 9:35 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: