فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

Archive for سپتامبر 2010

سرباز وظیفه گارد ملی کاظم کاظمی

with 2 comments

برادر کوچک خانواده است. خانواده ای در ده نزدیک کارخانه. پنچ برادرش هر کدام دوره ای با ما کار کرده اند. کار کارگری. سالم اند و قوی و سر به کار و مغرور. کاظم 17 ساله بود که آمد. هنوز فرق کارگری و شاگرد مدرسه بودن را نمی فهمید. شر می کرد. قهر می کرد و شیطنت. کژ دار و مریز نگهش داشتم تا سرباز شد و رفت.

ماه پیش دوباره آمد که خدمتم تمام شده و بیایم سرکار. گفتم آن طور که بودی نمی شود. گفت می دانم. بچه بودم. آمده ام کار کنم. گفتم یک ماه هم را امتحان کنیم. گفت قبول. سر به کار شده بود. به قول خودش بزرگ شده بود و خبری از شیطنت و بچگی نبود. اما انگار چیز دیگری هم رفته بود. خنده و شادی پیدا نمی کردی دیگر در وجودش. چند روز کار کرده بود که گفت مرخصی می خواهم. باید بروم تسویه خدمتم. یک روز مرخصی گرفت و رفت و آمد.

روز بعد سرمان به کار بود که پرسیدم کاظم کجا خدمت می کردی؟ نگران و سر به زیر تند گفت افسریه. گفتم کجا یعنی کدام نیرو؟ گفت گارد ملی. گفتم گارد ملی که بساط شاه پیشین بود پسر! منظورت یگان ویژه است؟ همه برگشتند طرفش. همه که می گویم هم ولایتی هایش یعنی و کارگرهای دیگر. همان ها که سال پیش می خندیدند که ما سیب زمینی و سهام عدالت مان را گرفته ایم و شما بدوید دنبال رای تان. همان ها برگشتند با غیظ به رویش. خواستم با شوخی جمعش کنم و خندیدم که پس شما بودید که پارسال کتک مان می زدید. یکی بلند گفت جیره خور. یکی دیگر گفت آدم کش. کاظم هراسیده و تند گفت: من نبودم. من نزدم. پرسیدم پس روزهای شلوغی کجا بودی؟ گفت میدان انقلاب. گفتم بعد نبودی و نزدی کلک؟

فهمیدم تند رفته ام. اما دیر فهمیدم. من بالادست بودم و او کارگر این جا. داشتم بی انصافی می کردم. تصمیم گرفتم ادامه ندهم و کلمه ای نگویم. کاظم آستین لباس کارش را بالا زد و با بغض گفت: یا باید می زدی یا باید می خوردی. این جا را دختری چاقو زد و فرار کرد… مچش را نشان داد… این جا را سنگ زدند… بازویش را می گفت… ما هر کس را که می زد می زدیم. گفتم به عمرت چند دختر چاقو کش دیده ای پسر؟ گفتم و زبانم را لعنت کردم که باز شده بود. گفت یا باید می زدی یا باید می خوردی… نگفتم دیگر که کاش حرف بزنیم  و حرف بخوریم اگر باید… گفت سرمان ریخته بودند و میزدند… نگفتم دیگر که دست تو چه بود و دست آنها چه… گفت من خودم به میر رای داده بودم و الان پشیمانم… نپرسیدم دیگر که کدام را داری دروغ می گویی کاظم جان؟

گفتم این جا قرار است کار کنیم. این حرف ها مال این جا نیست. رها کنید و بچسبید به کار. چند دقیقه بعد عرقمان در آمده بود زیر باری که با هم زور می زدیم تکانش بدهیم. کاظم دلگیر و با حرص کار می کرد و حق داشت. ما کارگری را به جرم سربازی قضاوت می کردیم. این پسرک 20 ساله سه سال پیش این همه موی سپید نداشت.

این قصه را نمی خواستم حکایت کنم. اما دیروز که خبر آوردند کاظم گفته همه خدمتم به قدر این چند روز کار سخت نکرده ام و نمی آیم سوختم. این جا می نویسم تا فرماندهش شاید خبردار شود از حال آدمی که ساخته، اگر به ثواب و عقابش فکر می کند. این را نوشتم برای همه آن ها که می گویند بریزید و بزنید و بپاخیزید و بشکنید. من شک ندارم از این شکستن برای آن که اسمش مردم است دیگی داغ نمی شود. چه آن طرفی چه این طرفی. ما یک کاظم باخته ایم و کاظم یک آینده را.

پی نوشت: نام مستعار است.

Advertisements

Written by فرجام

سپتامبر 21, 2010 at 8:31 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

سینما پارادیزو

with 9 comments

سینمای رنگ و رو رفته ما انگار قرار است این روزها دست به دامن هامون شود تا هوس کنیم باز روی صندلی هایش بنشینیم. می خواهم بروم باز از روی پرده هامون ببینم. نمی دانم برای چندمین بار دیگر. واقعا نمی دانم.

به دیدنش که فکر می کنم گیج می خورم. هامون دیدن امروز ما حکایت پیرمردی است که سر پیری قرار است باز عشق زیبا روی نوجوانیش را ببیند. نمی دانم شما این بازی را با خودتان دارید یا نه. گاهی در کوچه و خیابان و مترو و اتوبوس زل می زنم به چهره پیرمرد یا پیرزنی و صورت تازه و جوانی را می جویم که چین و چروک و خط قایمش کرده. گاهی هم موفق می شوم. چه مزه ای می دهد پیدا کردنش. یک بار پیرزن نمکینی را نگاه می کردم و مات جوانیش شده بودم. نگاه مان به هم که افتاد حال مرا انگار هم می فهمید و هم نمی فهمید. انگار یک جوری داشتم نگاهش می کردم که سال ها بود یادش رفته بود. انگار هم یادش بود و هم یادش نبود. دخترانه و مادرانه خنده تلخی کرد و ماند روی نگاهم. خنده اش انگار پس می زد همه غبار سال های روی صورتش را. نه چیزی گفتیم نه چیزی شنیدیم. اما انگار خوب فهمیدیم حال هم را.

ما و هامون همان پیرمرد و پیرزن عاشق دیرینیم. چیزی نداریم از هم قایم کنیم. چیزی نداریم به هم بدهیم. چیزی نمانده دیگر. حتی این که نگاه هم کنیم و بفهمیم چقدر عمر و سال گذشته هم دیگر تازه نیست. شاید نگاه هم کنیم تا ببینیم از آخرین باری که هم را دیدیم چقدر عوض شده ایم. ما رفقای دوره جوانی همیم که روزگارمان و چهره های مان و حال و روزمان دیگر شده.

آخرین باری که دیدمش هامون مرده بود. همان روز مرده بود ذلیل مرده. هر کدام مان یک گوشه وا رفته بودیم و قدم به قدم اشک می ریختیم تا آخرش که هامون را از آب می کشند و هامون نفس می کشید. فرقش با آخرین بار قبل از آن که دیده بودیمش این بود که هامون دیگر نفس نمی کشید. داشت دروغ تحویل مان می داد این بار.

ما می رویم هامون ببینیم. شاید هم هامون بهانه است. ما عمر رد کرده ایم و تصویر هامون هم اگر پیر نشده خوب نخ نما شده. ما می رویم ببینیم از آخرین بار پیش از این چقدر عوض شده ایم. چقدر اخلاق و نگاه مان جور دیگر شده. می رویم ببینیم چند نفر از آن همه مای هامون باز مانده اند و سر قرار می آیند. چند نفر هست که بیاید و قیافه های پیرزن و پیرمرد شده ما را بجورد وقت زل زدن به آن پرده نقره ای و دنبال جوانی های بیست سال پیش بگردد. این هامون در این روز ها وداع است. میهمانی خداحافظی است با جوانی ناکام ما که از دست هامون حرص می خورد و حتی هامون هم نشد.

اگر این نوشته به فکرتان انداخت بروید فیلمی به اسم هامون را ببینید، یادتان باشد هامون فیلم این روزگار نیست. هامون امروز فقط نشانه روزگار سپری شده یک سری آدم است.

پی نوشت: عنوان این نوشته ترجمه نام مجموعه پردیس سینمایی ملت است و ارزش قانونی دیگری ندارد.

Written by فرجام

سپتامبر 4, 2010 at 10:52 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: