فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

می‌نوشت

leave a comment »

یک خسته از مسیر پر از گرد می‌نوشت
از خاطرات صحنه‌ی آورد می‌نوشت

در مرز حد فاصل مابین هر دو عشق
می‌مرد و زنده می‌شد و با درد می‌نوشت

مستِ هوای وحشی و دیوانه‌ی بهار
از روزهای بی‌رمق و سرد می‌نوشت

در جنب و جوش سبز و جوان جوانه‌ها
از برگ‌های خشک و تب زرد می‌نوشت

تاوان تلخ بخت پر از کیش و مات را
با تاس خوش نشسته‌ی بر نرد می‌نوشت

فرجام را همیشه قلم‌دار کینه‌توز
یا روزگار برزخ نامرد می‌نوشت

او هر چه آرزو که نمی‌شد نفس کشید
یا هر چه زندگی که نمی‌کرد می‌نوشت

بیست و چهارم اردی‌بهشت نود و هفت

Advertisements

Written by فرجام

مه 14, 2018 at 9:00 ب.ظ.

نوشته شده در ترانه ها

یادت هست؟

leave a comment »

قرار رفتنِ بی‌من نبود، یادت هست؟
بهار فصل نبودن نبود، یادت هست؟

به هیچ هم نخریدی جهان و حتی مرگ
از این معامله ایمن نبود، یادت هست؟

هزار حرفِ نگفته، هزار رازِ مگو
اسیر ذهن سترون نبود، یادت هست؟

به جرم‌ آن همه آهن‌دلی نفهمیدیم
که قلب گرمت از آهن نبود، یادت هست؟

تنت چه حیف تکید از هجوم تنهایی
اگر چه مثل تو یک تن نبود، یادت هست؟

فروتنانه به نفرت فراق بخشیدی
ولی فراق فروتن نبود، یادت هست؟

هنوز عشق عزیزت نبود بی‌فرجام
چراغ کینه که روشن نبود، یادت هست؟

Written by فرجام

مه 11, 2018 at 9:02 ب.ظ.

نوشته شده در ترانه ها

فرجام سکوت

leave a comment »

در من هزار زخم زبان‌نعره می‌زنند
از جان و خون‌چکان و دمان، نعره می‌زنند

تمرین صبر می‌کنم و خشم‌های من
از عمق چاله‌های زمان، نعره می‌زنند

کابوس می‌شود همه‌ی خواب‌های شعر
تا واژه‌های پرهیجان، نعره می‌زنند

دل‌مرده‌ایم و در رگ‌مان جوی‌های خون
با قلب‌های بی‌ضربان نعره می‌زنند

آبستن است مادر باران و برق و رعد
سخت است زایمان و زنان نعره می‌زنند

ماییم و مرگ و پیله‌ی تن‌پوشِ خامُشی
واماندگانِ جامه‌دران نعره می‌زنند

گاهی به عمر صبر و به شکل شکوفه‌ای
بذر سکوت‌های نهان نعره می‌زنند

Written by فرجام

مه 8, 2018 at 11:25 ب.ظ.

نوشته شده در ترانه ها

اسبِ سرکشِ دوست داشتن

leave a comment »

آدم، هوس سوار شدن به اسب سرکش دوست داشتن که می‌افتد به سرش، همه چیز سربالایی است. آینده در ارتفاع و اوج نشسته. همه چیز سخت و دست نیافتنی است و هر دست یافتنی یک معجزه و پیروزی است. همه‌ی چیزهای خوب پس از سوار اسب سرکشِ دوست داشتن شدن قرار است که اتفاق بیافتند. همه‌ی چیزهای خوب، آن بالای ابرها، با توسن عشق فقط به دست خواهند آمد.

آدم، از اسب دوست داشتن که می‌افتد، همه چیز در حضیض و سرازیری است. آینده، کثیف و بی‌مصرف و از ریخت افتاده، افتاده پشت سر. هیچ چیز، روشن و درخشان و جذاب دیگر نیست. چیز خوبی دیگر قرار نیست اتفاق بیافتد. همه‌ی چیزهای خوب، قبلا رنگ و رخ‌شان را باخته‌اند، به تجربه.

آدم، از اسب دوست داشتن که می‌افتد، گاهی بیش از پیش از سوار شدن نیاز دارد به دوباره سوار شدن. چون نیازش این بار نه به رویای فتح آینده، که به باز دوختنِ بخت باخته است. آدمِ از اسب دوست داشتن افتاده، دیگر پیِ هیچ اسبی نیست. پیِ خودِ باخته‌اش است و بس. پیِ آن‌که شده بود و نشد که بماند. می‌داند که آن بالای ابرها، با خواستن و تنیده شدن و حل شدن زیر پاست. می‌داند که ابرها زیر پای ما شدن است. می‌خواهد و اما می‌ترسد.

از اسبِ دوست داشتن افتاده، مار گزیده نیست که از ریسمان سیاه و سفید بترسد. سقوط کرده‌ای است که از کسی می‌ترسد که خودش است. سقوط کرده‌ای است که انگار تا ابد همچنان سقوط می‌کند و دلش خالی می‌شود و حتی به هیچ زمینی هیچ وقت نمی‌خورد. میان آن‌چه باید باشد و نیست است، به همان غم‌ناکی که داریوش می‌خواند. جوجه‌ای نیست پر از شوق و ترس پریدن، عقاب پر ریخته‌ای است که تمام زیر و بم پرواز را می‌داند و فقط دیگر پر ندارد و به جای پر، زخم خون‌ریزِ سقوط روی تنش پرپر می‌زند.

با آدم از اسب دوست داشتن افتاده، باید مثل پرنده‌ی پر ریخته و از آسمان زمین خورده پیش آمد. خدا نکند خیال کنی جوجه‌ی پرواز ندیده است. خدا نکند ترس‌هایش و ردهای سقوط بر تنش را نبینی و نفهمی. آدم از اسب دوست داشتن افتاده، چیزی که ندارد پر است، نه شوق پرواز؛… و چیزی که دارد، کابوس و ترس است، نه شوق و اشتیاق.

Written by فرجام

مارس 5, 2018 at 9:06 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

پای کسی ایستادن

leave a comment »

پای کسی ایستادن شاید سنگین‌ترین وزنه‌ی هر رابطه است، جدی‌ترین محک هم، مهم‌ترین خاطره‌ی هر رابطه هم شاید. اما راستی پای کسی ایستادن یعنی چه؟ در روزگاری که هر کس وقتی با کسی گذرانده حتما می‌شمرد این پای دیگری ایستادن را. می‌شود آیا که همه پای هم ایستاده باشند؟

زندگی به من یاد داده، با درد و تاوان و تلخی البته، برای پای کسی ایستادن اول باید از جای خودت تکان بخوری. آن هم نه کمی و اندکی. اگر کسی آمده و سر به دامانت گذاشته، اگر خاکی بوده‌ای که نهالی در دلت کاشته‌اند، اگر برجی بوده‌ای که کبوتری پناهت آورده، و خلاصه که اگر پیش و پس از واقعه‌ی یکی شدن، تو همان جا هستی که بوده‌ای، راستش این است که تو جای خودت ایستاده‌ای، نه پای کسی. حتی اگر ابی ترانه برایش خوانده باشد.

دوم که گمانم این جابه‌جا شدن باید با خواست و اراده بوده باشد. باید تو که پای این وطن ایستاده یا نشسته‌ای، انتخاب یا انتخاب‌هایی داشتی برای رفتن، او که پای اعتقادش ایستاده، چیزی غیر اعتقادش را باید بلد یا دست‌کم فهمیده باشد، یا من که ایستاده‌ام پای تصمیمم، غیر تصمیمم چاره‌ای هم داشته باشم که تصمیم باشد نه ناچاری. وگرنه روغن ریخته و نذر امام‌زاده را که همه بلدیم و همه اما به روی خودمان و هم معمولا نمی‌آوریم.

سوم هم زمان است. اگر جایت را تکان داده‌ای به جای سخت‌تری و اگر انتخاب کرده‌ای این جابجا شدن را و مختار بوده‌ای به‌ جابه‌جا نشدن، باید مدید و بادوام باشی تا بیارزد اسمش را گذاشت ای کسی ایستادن. با یک تکان و چند روز و چند بار تحمل و بعد بریدن، می‌شود گفت پای کسی ایستاده‌ایم. همان قدر که می‌شود بباورشششش نکنیم، حتی خودمان.

اما راستی، سخت‌ترین و بایسته‌ترین و شایسته‌ترین کسی که نمی‌شود پایش نایستی را می‌شناسی؟ توی آینه نگاه کن، پیدایش می‌کنی. کسی که پای خودش نمی‌ایستد، اگر دیدی که پای تو ایستاده حق داری که بترسی و بپرسی که چرا. آن که ایستاده پای تو، اگر می‌داند زیر پای خودش را خالی کرده، پس می‌داند که دارد از خودش فرار می‌کند. این که تو هم بدانی یا ندانی را من نمی‌دانم. فقط می‌دانم که عاقبت می‌فهمی. دیر یا زودش را هم‌ خودت خواهی فهمید. با سوخت یا سوزش.

روی پای خودت بایست رفیق. وگرنه تا آخر عمر روی پای دیگران ایستاده‌ای، نه پای هیچ کسی.

Written by فرجام

فوریه 4, 2018 at 12:48 ق.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

مرگِ میلاد

leave a comment »

حالا تولدت، منم و شمع سوخته
تقویم روز آمدنت را فروخته

حالا نبودنت، نفس و ازدحام حبس
با قلب پاره پاره‌ی بیهوده دوخته

حالا تولدت، قفسی بی تو ساخته
آن خاطرات خوب به تقدیر باخته

جایت که بوده‌ای و به جانم نشسته بود
این خالیِ عمیق و دریغِ گداخته

حالا خیال و خاطره‌های گریخته
باران و بادِ یادِ فراموش و ریخته

با مرگ رفته‌ای و عجب جای مانده‌ایم
ما زنده مردمان هنوزش نبیخته

سی و یکم تیر نود و شش

Written by فرجام

ژوئیه 22, 2017 at 9:55 ب.ظ.

نوشته شده در ترانه ها

سر-گردان

leave a comment »

جای بگذار مرا باز و بزن باران را

باز برگرد و ببین رد شدن از توفان را

باز هم می‌شود آیا که روایت بکنیم

قصه‌ی ما شدن عشق و من و ایمان را؟

گرمی دست گره خورده به دستانم بود

که جدا کرد من و جمع تهی‌دستان را

ظهر در همهمه‌هایش چه کسی می‌فهمد

خالی ناب خیابان شب تهران را؟

ما بنا بود که با عشق کمی چاره کنیم

زخم‌های بدن این وطن ویران را

نه که با چشم پر از اشک تماشا بکنیم

تک به تک گم شدن و کم شدن یاران را

خاطرت هست که رفتی و دریغم کردی

نوش‌داروی من و مرهم و هم درمان را؟

پس از این هم اگر از خاطره‌ام می‌گذری

سر بگردان و نبین این من سرگردان را

غزل با من قهر کرده بود. من هم با غزل. شاید این غزل آشتی کنان است. شاید برگشتن به باور عاشقی و امید و باران است. هنوز نمی‌دانم. اما این قهر خیلی طول کشید، و خیلی جان

Written by فرجام

مه 25, 2017 at 9:54 ب.ظ.

نوشته شده در ترانه ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: