فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

سر-گردان

leave a comment »

جای بگذار مرا باز و بزن باران را

باز برگرد و ببین رد شدن از توفان را

 

باز هم می‌شود آیا که روایت بکنیم

قصه‌ی ما شدن عشق و من و ایمان را؟

 

گرمی دست گره خورده به دستانم بود

که جدا کرد من و جمع تهی‌دستان را

 

ظهر در همهمه‌هایش چه کسی می‌فهمد

خالی ناب خیابان شب تهران را؟

 

ما بنا بود که با عشق کمی چاره کنیم

زخم‌های بدن این وطن ویران را

 

نه که با چشم پر از اشک تماشا بکنیم

تک به تک گم شدن و کم شدن یاران را

 

خاطرت هست که رفتی و دریغم کردی

نوش‌داروی من و مرهم و هم درمان را؟

 

پس از این هم اگر از خاطره‌ام می‌گذری

سر بگردان و نبین این من سرگردان را

غزل با من قهر کرده بود. من هم با غزل. شاید این غزل آشتی کنان است. شاید برگشتن به باور عاشقی و امید و باران است. هنوز نمی‌دانم. اما این قهر خیلی طول کشید، و خیلی جان

Written by فرجام

مه 25, 2017 at 9:54 ب.ظ.

نوشته شده در ترانه ها

مرگ، خون، آغوش

with 2 comments

چند روزی است قدیمی‌ترین رفیقم مرده. قدیمی‌ترین رفاقت گسسته و شکسته‌ام هم، مهم‌ترین رفاقت شکسته‌ای که بعد سال‌ها باز یافتمش هم. همه‌ی این‌ها یک نفر بود. مردی که جدای همه‌ی این‌ها پدرم هم بود. میانه‌ی من و مرگ همیشه انکار بوده و سکوت. تا جایی که ممکن بوده از خاک‌سپاری و ترحیم فرار کرده‌ام. در نزدیک‌ترین رخ‌دادن‌های مرگ هم همیشه در دورترین گوشه‌ها سنگر گرفته‌ام. ته آشپزخانه به شستن ظرف‌ها، توی زیرزمین به سرگرم کردن و پرت کردن حواس بچه‌ها. چند خیابان دورتر به تسلی دادن آسیب دیده‌ترین آدم از عزا. به دلقک بازی و فضای عزا را شکستن. همیشه به دورترین جای ممکن که به چشم نیاید فرار کرده‌ام. حتی در عزای عزیزترین‌هایم.

با این مرگ اما، مرگ پدرم، سال‌هاست زندگی کرده‌ام، گریسته‌ام، فرار کرده‌ام و هضمش کرده‌ام و دوباره برخاسته‌ام. از اولین بار که نوجوان بودم، آن شب که توی باغ از بالای درخت فروافتاد پیش پایم و کمرش صدای بلندی کرد و دقیقه‌ای بی‌تکان ماند پیش پایم و خشک شده بودم که ابرقهرمانم، رفیقم، مرد. آن جا که قهر کردیم و  گذاشتمش و رفتم پی زندگی و برایم شکست و صدایی توی گوشم گفت اگر ندیدیش و مرد؟ و سال‌ها تمرین کردم کابوسم را که مرده و برایم خبر آورده‌اند. وقتی همین دو سال پیش هدیه‌ی تولدم آوازهایی که می‌خواند را با صدایی که دیگر اوجش مرده بود و خسته بود ضبط کرد و  گذاشت توی دستم و گفت: این هم مداح مراسم ختم پدرت! و خندید، و خندیدم. و از بعد از آن هر روز توی جاده‌ای که تمام نمی‌شد تا کار می‌راندم و می‌شنیدم و زیر صدایش می‌خواندم و زار می‌زدم. هر روز. رفت و برگشت. تا همین دو ماه پیش که دکتر خودش را و مادر را که فرستاد نگاهم کرد و سر تکان داد و گفت فقط چند روز وقت داری. سعی کن همه را آماده کنی! و همه را آماده کردم و آمدند و چسبیدند به تیمار کردنش و کم‌کم جان گرفت. و من باز در دورترین گوشه تمرین درآمدن از عزای نبودنش را کردم.

آن روز که مرد، من و برادرم، آخر آن مسیر جهنمی که از خانه تا بیمارستان رسانیدمش و پشت سرمان و دورمان و جان‌مان قرمز بود از خونی که بالا می‌آورد، آخر آن مسیر که تمام جان‌مان را گذاشتیم تا جان بی‌جانش را زود و سالم برسانیم به درمان و رساندیمش و احیا شد و بعد ساعتی برای همیشه از دست رفت، آخر آن مسیر کابوس‌وار، نشسته بودیم و برای اولین بار در آغوش هم بی‌پناه مثل پسربچه‌های خرد سال اشک می‌ریختیم و عذاب داشت می‌کشت‌مان که پایش را کجا زدیم که زخم شد؟ و مادر دو روز بعد به دادمان رسید که پایش میخچه داشت و صبح آن روز حمامش کردم و زخمش تازه شد. هر چه لباس‌هایم را شستم بوی خونی که شکمش پس زد از بی‌طاقتی هنوز پر است در هوا.

چند روز اول را گذراندم به جمع کردن عزا، جمع کردن آدم‌ها، جمع کردن لکه‌های کابوس. هزار بار تمرین کرده بودم رفتنش را. اما تا جمع می‌شدم ضربه‌ی ناغافلی دوباره می‌ریخت به هم همه چیز را. حالا عزا تمام شده، جمع کردن‌ها هم، من هم برگشته‌ام به غارم. مثل همه‌ی عمرم، دورم باز پر است از دهان‌های گشاد با مغزهای فقیر با پچ‌پچه‌های بی‌پایان همیشگی. چرا این قدر گریه کردی؟ مگر قهر نبودید؟ چرا می‌خندی؟ مگر عزادار نبودی؟ چرا گاهی می‌خندی و گاهی گریه می‌کنی؟ کدام را باور کنیم؟ چرا حالت بد است؟ چرا حالت بد نیست؟ … و بر خلاف همیشه هیچ هیجانی به پاسخ یا غم‌گین و خشم‌گین شدن ندارم. می‌فهمم باید به سکوت پناه ببرم و دستم اما هنوز از بلند بلند نوشتن نمی‌ایستد. فهمیده‌ام عزا بسیار از من پیرتر و مسلط‌تر است. هر چه تمرین کرده باشی جای خالی را، به صدایی که هست از آدمی که نیست را، به زنده‌ای که دیگر زنده نیست را، هر چه تمرین کرده باشی از پس نبودن برآمدن را، به سادگی راهش را پیدا می‌کند برای یافتن بی‌دفاع‌ترین جای جانت. از راه و جایی که فکرش را هم نمی‌کردی. انگار آبی که به جوبی ریخته و راهش را می‌یابد به راه گرفتن و نشت کردن به جان آدم. 

همیشه پیش روی آدم‌ها ویرانه‌هایی است که انتخاب نکرده‌اند و انتخابشان کرده. ویرانه‌هایی که گرداب و مرداب فرو رفتن‌اند. ما اما باید انتخاب کنیم و تصمیم بگیریم راهی که ادامه می‌دهیم یا ادامه‌مان می‌دهد. حالا منم و این غم قدیمی تمرین شده که به سادگی از جاهایی که فکرش را هم نمی‌کردم مچم را و جانم را خم می‌کند. تصویر آدمی را در آینه می‌بینم که تا هست درگیر غم پیچیده‌ و چند لایه‌ای خواهد بود، بسیار وخیم‌تر از مرگ و عزای آدمی که از وجودش بوده. اما می‌خواهم اسیر این تصویر نشوم. می‌خواهم از این کابوس و باتلاق بیرون بیایم و زندگی را بردارم و مرگ را نگذارم چیره شود بر جانم. مثل همیشه می‌خواهم در دورترین فاصله از مرگ بنشینم. هر چند این بار خنجرش نه به کنارم، که به جانم نشسته. می‌خواهم در آغوش شادی پناه بگیرم، فارغ از پچ‌پچه‌های مغزهای فقیر با دهان‌های همیشه باز و تشنه‌ی شهوت قضاوت. با عشق بسیار بزرگی که عمری زخم خورد و امروز مرده. من اما سکوت را هم برمی‌دارم برای ادامه‌ی این روزها. چون می‌دانم پشت همه‌ی تلاطم‌های جنگ تن به تن غم و شادی و تصویر آدمی ناپایدار و نامعلوم که منم، از این درد خرد کننده که به خاطر خطر عفونت، تمام آن روزهای آخر نتوانستم در آغوشش بگیرم، جان به در نخواهم برد. از پوستی که وقتی لمسش کردم دیگر زیرش زندگی نبود. از فرق پوست زنده و پوست مرده و بی‌نبض، که بین‌شان یک دریای خون فاصله است.

پدرم بود، شما می‌دانید

مرد هم بود، شما می‌دانید
در شب شرم شرافت در شهر

صبحدم بود، شما می‌دانید
هر چه از عاشقی‌ش می‌گفتیم

باز کم بود شما می‌دانید
هر قدم در پدری، هم‌راهی

هم‌قدم بود، شما می‌دانید
پشت آن شیطنت و کودکی‌اش

کوه غم بود، شما می‌دانید
بودنش بوی نوشتن می‌داد

او قلم بود، شما می‌دانید
سر بازار سخاوت این مرد

محتشم بود شما می‌دانید
غرق دریای غمم من دیگر

او بَلَم بود شما می‌دانید

Written by فرجام

آوریل 4, 2017 at 10:35 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

باید بلد باشم

with 2 comments

فردا شانزده اردی‌بهشت روز از دست رفتن حسین منزوی است. مردی که عشق مثل خنجر در دلش بود و مثل خورشید بر شعرش. مرد وزن‌های سخت غزل. بیشترین چیزی که خواندم در سالی که رفت همین غزل‌ها بود و تار و پود جانم را گرفت. من عاشق غزل‌های منزوی‌ام. این غزلم را عهد کردم پیش از فرا رسیدن فردا تمام کنم و تقدیمش کنم به معلم نازنین و ندیده و سوخته‌ام در غزل نو. یادش سبز. جان رنجیده‌اش آرام.

باید بلد باشم دلم را زود نسپارم
یا دست فرجامی چنین نابود نسپارم

باید بلد باشم دلم را دیر بردارم
اما به مرگی که مرا فرسود نسپارم

شاید بفهمم عاقبت باید بلد باشم
جان در جهانی گیج و ناموجود نسپارم

زخمی که لب وا‌می‌کند می‌گویدم تا دل
در خنده‌های زخم خون‌آلود نسپارم

نقش و نگار زخم‌های دردناکم را
بر رشته‌های تنگ تار و پود نسپارم

موجی که مجبور است بر زنجیر لج‌بازی
باید به این دریای قیراندود نسپارم

دریا نمی‌داند که من تصمیم دارم
این موج را غیر از به دست رود نسپارم

پانزدهم اردی‌بهشت نود و پنج

Written by فرجام

مه 4, 2016 at 7:01 ب.ظ.

نوشته شده در ترانه ها

که یادم نیست

leave a comment »

به بی‌وفایی مردانه‌ای که یادم نیست
به زیر و رو شدن خانه‌ای که یادم نیست

به عشق‌های پر از خالی پیاپی هم
به گرگ وحشی دیوانه‌ای که یادم نیست

تمام راهِ پر از خستگی و سختی را
شدم تباه در افسانه‌ای که یادم نیست

سرم سُریده به حسرت‌سرای دستانم
برای تکیه به آن شانه‌ای که یادم نیست

اگر تو مستِ غروری، سکوت می‌بارم
به جای نعره‌ی مستانه‌ای که یادم نیست

دوباره بال درآورده‌ام که پیله کنم
به پرکشیدنِ پروانه‌ای که یادم نیست

میان آینه من را نگاه می‌دارد
نگاهِ دشمنِ بیگانه‌ای که یادم نیست

بامداد دوشنبه سیزده اردی‌بهشت نود و پنج

Written by فرجام

مه 2, 2016 at 1:34 ق.ظ.

نوشته شده در ترانه ها

نترس

leave a comment »

روی سنگ قبر عزیزترین آدمی که از دست داده‌ام نوشته: دلم از وحشت زندانِ سکندر بگرفت. عزیزترین آدم از دست رفته‌ی زندگی من پیرمرد بی‌نظیری بود. سرسخت و دانا و مهربان و نترس. عمر و آزادی و آرامش و خانه و فرزند داده بود پای سرسختی و عقیده‌اش، هر کدام را بیش از یک بار. برای همه نماد ایستادگی بود و شجاعت و ایمان. وقتی عقل من به داشتنش رسید، نوجوانی شده بودم پر از تردید و شوق و سرکشی و بسیار شیطان و پیرمردی شده بود در قدم‌های آخر، رنجور و کم حوصله و خسته، اما هنوز سربلند.
روزهای کم اما کوبنده‌ای واقعاً داشتمش. از کاسه‌ی عمیق چشمان درشتش و از زیر ابروهای سفید پرپشتش خیره می‌شد به من که تند و بی‌وقفه می‌گفتم و می‌پرسیدمش. نگاهش دلم را میلرزاند، پر از غم و نگرانی، آمیخته با عطوفت بی‌نظیری که جایم را در دلش برای دیگران علامت می‌گذاشت. و هیچ کس دلیل این محبت یگانه‌اش را به من نمی‌دانست، حتی خودم.
یک روز، از آن روزهای آخر، که باز نشسته بودم پای بَرخوانی‌های تمام نشدنی‌اش از شعر و پشت هم می‌پرسیدمش از عشق و مرگ و وصل و فصل، ناگهان نگاهم کرد و پرسید: می‌دانی که چقدر می‌ترسی؟
گفتم از چی؟
گفت: از تنهایی.
گفتم نمی‌ترسم.
گفت خیلی باید ببازی تا تازه بفهمی.
گفتم از کجا می‌دانید؟
گفت من تو را زندگی کرده‌ام پسرجان.
گفتم باور کنم شما از چیزی بترسید؟
عمیق نگاهم کرد. چشم‌هایش را بست. با صدای خوش و خش‌دارش که پیری چنگ می‌زد و غرور کم نمی‌آوردش دم گرفت: خرّم آن روز کزین منزل ویران بروم … به «دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت» که رسید چشم‌هایش را باز کرد و نگاهم کرد. در مردمک مردی که زندگیش زندان را به ستوه آورده بود، چیزی می‌لرزید.
وقتی مُرد، در آن زمستان سرد پر از نکبت ناکامی، مثل بدبخت‌ها، مثل ترسوها، مدتها پنهان شدم. سال‌ها گذشت تا یاد حرفش بیافتم. تمام سال‌هایی که نماد سرِ نترس بودم برای دیگران، یادم می‌آمد چقدر بیشتر از من از تنهایی ترسیده و چه توفانی ساخته از ترسش تمام عمر و چقدر خسته بود از تنهایی، وقتی فکر می‌کردم فهمیدمش و چقدر خوب تمام عمر مرا دید در یک نظر.
کنار سنگش که می‌نشینم، دست می‌کشم روی کلمه‌های زندان و دلم. خاک را با انگشت می‌روبم از گودی‌شان. حرف‌هایش می‌پیچد لای درخت‌های ابن بابویه. اول عشق دنبال آدم می‌گردد، آخرش آدم دنبال او. شاید هیچ وقت هم را پیدا نکنند. آدم از ترس است که یک‌جا نمی‌ماند تا پیدا کند یا پیدایش کنند.
چشم‌های خیسش را بست. رویش را از من برگرداند و خواند: رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم…

Written by فرجام

آوریل 16, 2016 at 10:30 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

تردید

leave a comment »

حس تلخ و غریبی جانم را گرفته. حس این که روزهای کمی و شب‌های کم‌تری مانده دارم و باید هر چه نانوشته و نیم‌نوشته دارم را سر و سامان دهم. یعنی شعرها و داستانک‌هایم را، جای تک جمله‌های پرمخاطب لودگی. ساعتها به حسین منزوی فکر می‌کنم و وزن‌های بعید شعرش و فرجام بعیدش. این چند خط را به روان سبزش می‌سپارم که مرا با وزن‌های سخت و بعید شعر آشنا کرد

شاید این بار تو را عاقبت انکار کنم، شاید نه
شاید اندوه تو را غم‌زده تکرار کنم، شاید نه

راز من بود و زدی زار مرا در بازار ای بیزار
شاید اسرار تو را در دلم انبار کنم، شاید نه

فارغ از دغدغه‌ی آن‌چه تو با ما کردی می‌خواهم
به گناهان قدیمی خود اقرار کنم، شاید نه

صبر و خشم من و تو از نفس افتاد در این ویرانی
مصلحت بود بر این صبر من اصرار کنم؟ شاید نه

جای جنبیدن و جوییدن و جبران کردن، جنگیدن
تکیه بر حاصل این عمر اسف‌بار کنم، شاید نه

جان رنجور درختی که خزانیدیمش را اینک
تنه‌ی تن‌کِش* تنگ‌ِ تن تب‌دار کنم، شاید نه

من که کابوسم و رویای تو بودم عمری در یادت
باید از خواب خوشت یک‌سره بیدار کنم، شاید نه

*بهرام بیضایی تابوت را تن‌کِش نامیده

Written by فرجام

مارس 8, 2016 at 1:15 ق.ظ.

نوشته شده در ترانه ها

سرشکسته

with one comment

تنها نشسته بود در ایستگاه و خیره به دوردستی که قرار بود اتوبوس بیاید. دست کم سی سال پیرتر از من و انگار توی این دنیا نیست، انگار مال این دنیا نیست.
پرسیدم: خیلی وقته منتظرید؟
بدون این که نگاهش را برگرداند آرام گفت: خیلی وقته. بالاخره اومدی؟
پرسیدم: با منید؟
خیره به همان دور گفت: بشین! چند دقیقه هنوز مونده.
فهمیدم وقت‌های آمدن اتوبوس را حفظ است و مرا با کسی اشتباه گرفته. آلزایمر لابد. برگشت و با دقت و صبر براندازم کرد و لبخند تلخی گوشه‌ی لبش نیامده خشکید.
پرسید: چهل ساله‌ شدی؟
گفتم: چهل و دو.
و تکرار کرد: آره! چهل و دو، و دیگه مطمئنی از این تنهاتر و بدبخت‌تر که شدی امکان نداره. ها؟ چشمهایش مثل پسرک شیطان خردسالی درخشید. خواستم بازی را به هم نزنم و خیال این که مرا می‌شناسد را و نتوانستم به واندادن و گفتن این که: بدبخت‌تر شاید نه، اما تنهاتر رو راستش مطمئنم دیگه.
با شیطنت خندید و دستهای چروکیده‌اش را به سر بی‌مویش برد و به جای فرورفته‌ی شکستگی کهنه‌ای سمت چپ پیشانیش مالید و گفت: یه ذره دیگه هم دووم بیار! داره می‌رسه.
اتوبوس را می‌گفت که از آن دور پیدا و نزدیک می‌شد. با هیجان گفت: حاضر شو و راه بیافت بچه! خیلی زود می‌فهمی به این همه تنهایی و سختیش می‌ارزید.
پرسیدم: شما با این اتوبوس نمیایید؟
خندید و نگاهم کرد و گفت: اومدم دوباره ببینم که تو هم نمی‌ری.
اتوبوس تکانی خورد و ایستاد و آنها که رسیده بودند پیاده شدند.
پاشدم که سوار شوم و پرسیدم: دفعه‌ی قبل که دیدم‌تون رو یادتونه؟…
که حرفم را یادم رفت. تمام رخ زندگی انگار روبروی صورتم از اتوبوس پیاده شد، با چشم‌های خیره‌ی یک آهوی وحشی انگار و در یک لحظه تبدیل شد به نیم رخی که موهای مشکی بلندی پرده رویش کشید و بعد زنی شد که با گام‌های شمرده از من دور می‌شد و چیزی از مرا انگار با خودش می‌برد. چیزی که با همان یک نگاه از جا کنده بود. نفهمیدم لبخند پذیرا و گرمی را در همان یک لحظه دیدم، یا خیال کردم که دیدم.
صدای پیرمرد زیر گوشم گفت: یادمه! سی سال پیش، همین روز، همین جا… برگشتم. پیرمردی در کار نبود. اتوبوس را رها کردم. به زنی که با گام‌های شمرده اما آرام دور می‌شد و انگار منتظر بود تصمیم بگیرم نگاه کردم، دست به جای شکستگی کهنه‌ی سمت چپ پیشانیم، میان موهای کم پشت سرم کشیدم… و راه افتادم.

telegram.me/farjamc

Written by فرجام

مارس 7, 2016 at 12:44 ق.ظ.

نوشته شده در قصه ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: