فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

Archive for دسامبر 2012

فراسوی درد

with 2 comments

بچه که بودم یکی از بزرگترین هدفهای زندگیم خنثی کردن درد بود. با خودم خیال می‌کردم درد یک چیزی است مثل برق. کلید خاموش و روشنی دارد که جایی پنهان شده و بعضی‌ها پیدایش می‌کنند. مثل آن مرتاضی که توی قصه‌های تن‌تن روی میخ می‌نشست. دوست نداشتم اما مرتاض شوم. می‌خواستم به شیوه‌ی خودم آن کلید را پیدا کنم. دستم را زخم می‌زدم و به خودم می‌گفتم این درد فقط یک پیغام است از انگشتت به مغزت و ربطی به تو ندارد. این آزمایش تا آن‌جا که طاقتم تاق می‌شد و اشکم درمیامد همیشه ادامه پیدا می‌کرد. وقتی که بچه بودم درد فقط زخمی بود که جایش کبود می‌شد و از آن خون می‌آمد.

اما واقعن لازم نیست مرتاض باشید تا این کلید را پیدا کنید. اگر اهل ورزش و تمرین‌های سخت باشید، اهل دویدن‌های طولانی یا وزنه‌زدن‌های پشت هم یا شنا کردن‌های بی‌وقفه، این را می‌شناسید که یک جایی هست که به جانِ آدم می‌رسد خستگی و درد. انگار بدن جواب می‌کند و سرباز می‌زند از جلوتر رفتن. چشم‌ها سیاهی می‌رود و یک قدم بیشتر یا پیشتر ناممکن‌ترین گزینه می‌شود. آدم خیال می‌کند چند ثانیه بیشتر ادامه بدهد از هم می‌پاشد. آن‌ها که این سرِ گردنه را رد کرده‌اند اما، می‌دانند پشتش چه سرزمین عجایبی است. انگار خودِ تازه‌ای از خودت را پیدا می‌کنی آن پشت. خودِ شگفت آوری که تازه آغاز می‌کند دویدن و تپیدن را. همه‌ی آن ذرات خستگی انگار می‌شکفند و نیرو می‌شوند. آدم انگار استخوان می‌ترکاند و بندهای تنش می‌شکند. آدم حس می‌کند هیچ وقت تمام نمی‌شود.

اگر اهل دعوا کردن و کتک خوردن بوده باشید هم این حس را می‌شناسید. آنجا که آن قدر کتک می‌خوری که دیگر درد و ضربه معنی گم می‌کنند. از یک جایی به بعد هر ضربه‌ای که فرو می‌آید انگار نفتی است که به آتشت می‌ریزند. اگر اهل کتک کاری هم نباشید این لحظه را شاید دیده‌اید آنجا که ابیِ فیلم کندو کافه‌های آخر را از پا در‌می‌آورد. ابیِ فیلم کندو این قصه را قدم به قدم فریاد می‌زند و بازی می‌کند. این جای عجیب که پشت کوهِ مردافکن خستگی پنهان شده سرزمینِ خستگی ناپذیری است، سرزمین رویین تنی. شک ندارم آن که اولین بار قصه‌ی رویین تنی از ذهنش گذشته این لحظه‌ها را مزمزه کرده و در رخوت و خلسه‌ی بهشتیِ بعد از این حال شاخ و برگش داده.

اما هنوز نمی‌دانم، با دردی که از دویدن و شنا کردن و کتک خوردن نمی‌آید هم می‌شود این معامله را کرد؟ با دردی که از سرزمین ناجوانمرد غصه می‌آید و می‌زند و معلوم نمی‌کند کی و کجا فرود آمده و جایش که درد می‌کند همه جای آدم است. غم هم آیا مثل خستگی شنای استقامت یک جایی هست که از پا درمی‌آید و مثل پیله‌ی کهنه‌ای کنده می‌شود و از دستش می‌شود خلاص شد؟ می‌دانم آنها که می‌خواهند لاغر شوند هیچ وقت نمی‌توانند مثل آنها که می‌خواهند قهرمان شوند به دل خستگی بزنند و فراسویش را ببینند. آیا می‌شود فرق باشد بین آنها که می‌خواهند از غم خلاص شوند و آنها که می‌خواهند غم را به چنگ بگیرند؟ می‌شود به بهشتی رسید فراسوی غم مثل بهشتی که فراسوی خستگی است؟ می‌شود غم کهنه را به زانو درآورد و با بودنش پرکشید؟ می‌شود حریف زخم‌های کهنه‌ای شد که کبودی و خون‌ریزی ندارد، ولی خیلی درد دارد؟ نمیدانم چطور … اما می‌دانم که می‌شود.

Advertisements

Written by فرجام

دسامبر 16, 2012 at 1:14 ق.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: