فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

Archive for اکتبر 2009

درخت – پاییز – خزان

with 11 comments

همه ما درختی داریم. چه بدانیم چه ندانیم. چه بخواهیم چه نخواهیم. درختی که سایبانمان می شود. ریشه دارمان می کند. باردارمان بوده و یادگارش هستیم. همه ما حتماً درختی داریم. حتی اگر در هفت آسمان یک ستاره هم نداریم یا همه آسمان را در مشتمان داریم. درخت ما حتماً جایی هست یا بوده. شاید پشت کرده ایم به تنه اش رو به بیابانی و انکارش می کنیم. شاید در شاخه هایش احساس خفگی می کنیم. شاید ساقه اش روی دوشمان یا کمرمان طاقتمان را  محک می زند. درختی که شاید ریشه کن شده و ندیدیمش یا نفهمیدیمش یا نرسیدیمش. درخت ریشه کن شده جگر می درد وقتی به یادت می آید و به دستت نه.

گاهی می بینی درختت خم شده، پوسیده شده، زرد شده و خزان به روزگارش افتاده. و تو نمی دانی یا نمی توانی یا نمی فهمی راه راه بستن به غارت خزان را. شاید خودت را به در و دیوار بزنی، شاید سرت را، شاید بنشینی و به نفس افتادنش را نفس بکشی… نفس بکشی تا از نفس افتادنش. شاید باور نکنی. شاید جدی نگیری. اما قصه پاییز و درخت شوخی بردار نیست. و وقتی زمستان برسد، آن وقت است که می فهمی درخت تو برای تو درخت بوده. فقط برای تو. اما برای پاییز مثل همه بوته های دیگر. ساقه ترد خشکیده ایست که قصه اش تمام شده و باید آخرش نقطه گذاشت.

و من این را هیچ وقت نمی فهمم. هیچ وقت نه می خواهم ، نه می توانم بفهمم. روزگارم این طور چرخید که بجنگم و تبر بشوم به تنه درختم و به تنه خودم. و به شانه خودم می زنم که راهی نبود غیر از این. و بهترین سالهای تکیه دادنم را باختم، نمی گویم گرفتی روزگار نامرد، باختم… و حالا باورم نمی شود درختی را که زرد شده و پیر شده. نمی فهمم این شوخی احمقانه را. من عزیزترین رفیقم را باختم تا برسم به فتح بزرگ نباختن زندگی. من همه کودکیم را به دست فروش های نامرد فروختم برای مقوایی که بشود سقف بالای سر زندگیم. و حالا که کولاک نشسته و طوفان شکسته و می خواهم بنشینم به تنه درختم، تکیده خسته ای نشانم می دهی که بیا! این هم طلبت! درختت!

من که به این هم راضی شدم. به همین لحظه های کوتاه و دور به دور و دیر به دیر میان همه بهانه ها. یعنی چه آفت؟ خزان؟ زمستان؟ سنگ؟ … تا کجا امتحانم می کنی؟ نخوانده برایت میخوانم که نیستم. با توام! رفیق قدیمی! حریف قدیمی! دشمن عزیز! محرم گمشده! نمی بینی این تشنگی را که این همه سال به جانم انداختی؟ نمی بینی که علاجم فقط شده تشنه ماندن؟ که هر درمانی فقط تشنه ترم می کند در داشتن و دوست داشتن؟ با توام رفیق! با توام درخت! با تو ام پیرمرد! من طاقت این بازی را ندارم. من طاقت این رنگ پاییزی را روی چهره لعنتی مغرورت ندارم. مواظب باش! مواظب خودت باش پدر! پدرم در آمد این قدر این بغض را فرو دادم و لبخند زدم. مواظب رفیق اول و آخر کودکی و نوجوانیم باش! مواظب برگهای درخت من باش آقای پدر که نمی دانم چقدر مریضی…

Advertisements

Written by فرجام

اکتبر 27, 2009 at 6:42 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: