فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

Archive for اوت 2010

شب نشینی در شهریور

with 12 comments

روزهای اول شهریور برای هر کس معنایی دارد. شروع پایان تابستان. اغاز آمدن پاییز یا مدرسه. تجدیدی. مرگ اخوان و فرهاد. سرما. اما برای شما… برای شما به قول خودت یعنی طناب. یعنی تیر باران.

نشسته ایم به مهمانی در خانه ات. با سرهای گرم و دل های پر. مثل همیشه به هم می پریم و به هم تند می شویم. از صبح می دانستم امشب طاقتت می برد. میدانی که طاقتت می برد. می دانم و می دانی و می بری. می دانی طاقت ندارم و می دانم جان نداری برای یادش یا روایتش. این شب نشینی نیست. یاد بود و یادواره است برای شب های شکنجه ات. حرف هایت را دیگر فقط خودت می فهمی و شاید من. آهنگ می گذارم. آمدی جانم به قربانت… پایت را بالا می گیری و با چشم خیس می گویی  می دانی هزار ضربه کابل یعنی چه. سر تکان می دهم یعنی می دانی که می دانم که نمی دانم. می روم به آهنگ بعدی… نه مجنونم که دل بردارم از دوست…می گویی صد نفر رفیق اعدامی می دانی یعنی چه؟ می دانی که نمی دانم. مرا ببوس… برای آخرین بار… آرش را نشان می دهی و می گویی ما همیشه شرمنده ایم که هستیم و سعید نیست. پدرش نیست… ما را شکنجه می کنی با شکنجه خودت.

ما آن قدر سن نداشتیم که اعدام شویم رفیق. آن قدر سن نداشتیم که شهید شویم. نه به جبهه راهمان می دادند نه به زندان. خاک روزگار شما که نشست ما خانه پرش شده بودیم 16 سال… اما شما هم ندیدی آن ها را که ما دیدیم. شب که پدر با چشم سرخ می آمد و سر به دست می گرفت پشت میز و می فرستادمان به اتاق و می شنیدیم که لیلا رفت در درگیری. مادر از در می آمد و می افتاد پای جا کفشی و روزبه دیگر نبود. زنگ در می خورد و کسی خبر می داد و می رفت و من دیگر خاله پروین نداشتم. کتاب های جزنی و صمدم از قفسه کتاب ها کم می شد و کیسه ای از خانه شبانه می رفت. نوار خلق ترکمن گم می شد و از حمام صدای فرو خوردن آب می آمد. ماشین پاترول چهار در سفید با خط سبز ترمز می کرد و ما قلب مان نمی زد و زنگ خانه کناری را می زدند می بردند و نمی آوردند. معلم دینی فکر می کرد ما پیش نمازیم و ما می ترسیدیم پای تخته عکس بطری بکشند. صدای آژیر بلند می شد و وقت نبود بفهمیم زرد است یا قرمز و می چپیدیم به انباری. ضد هوایی بالای سرمان آتش بازی می کرد و جایی در این شهر می ترکید و ما می پرسیدیم تمام شد؟ برویم بخوابیم؟… شما فکر می کنی ما نمی فهمیم و ما فقط می دانیم که شما چه کشیده اید.

کسی نپرسیده از ما تا به امروز که چطور گذشت آن سالها به آن بچه ها رفیق. ما شما را که می بینیم خجالت می کشیم. خاک خاوران را که می بینیم خجالت می کشیم. پلاک و چفیه و نام کوچه های محل را هم که می بینیم باور کن خجالت می کشیم. کسی هم تا امروز نپرسیده حال تان چطور بود آن روزها و حال تان چطور است امروز. ما کوچکتر از آن بودیم که عقیده ای داشته باشیم. ما پای عقیده عمو هایمان نشستیم. شاید هم پای خاک شان. ما نسل سوخته هم نیستیم عمو. ما نسل خاکیم. نسل خاکستریم. ما حتی حق نداشتیم بفهمیم. حق نداشتیم بدانیم. حتی حق نداشتیم گریه کنیم یا گریه پدر و مادرمان را ببینیم. همین است که تا اسم آن روزها می آید بغض می کنیم و می ترکیم و شما خیال می کنی نمایش در می آوریم عمو. این ها یک کودکی سوخته است عمو . کودکی بی گناهی که نبودن شما به سیخش کشید. به ما چپ چپ نگاه نکن انگار که نفهمیم . ما حتی اگر نفهمیم مقصرش نبوده ایم . می دانی که دوستت داریم عمو. می دانی که می فهمیم عمر باخته ای و رفیق و آرمان. دل مان را ریش نکن در این شهریور سگی. دلمان را بیشتر از این ریش نکن. دیگر آن قدر بچه نیستیم که تظاهر کنیم نمی فهمیم.

Advertisements

Written by فرجام

اوت 27, 2010 at 12:51 ق.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

کودکانه

with 7 comments

دلم تنگ شده برای روزهای رفته و  دل نمی رود به تکرار کردن و تکراری شدن. ما که در نوشتن کلنگ می زنیم پی گنج دوست داشته شدن، خدا نکند کلنگ مان گیر کند و صدا کند و چند نفری بگردند به نگاه کردن. فرق نمی کند به گنج زده ایم یا سطل سوراخ. ول نمی کنیم دیگر. می کوبیم پشت هم  و سوراخ ها را پیدا می کنیم و کلنگ مان را تا گلو فرو می کنیم داخلش. تکرار سوژه و تکرار واژه و تکرار تکنیک اگر داشته باشیم. یادمان می رود شاید بهتر است چند نفری خوششان بیاید فقط. اما هزار بار خوششان بیاید. می خواهم خودم را تکرار نکنم با یاد دوباره گسی طعم محو روزهای کودکی و می خواهم مزه کنم روزهای رفته کودکی را.

پس یادتان می دهم ماشین زمان بسازید و کودکی تان را دوباره در آغوش بگیرید. مواد لازمش شاید خیلی ساده نباشد. اما خیلی سخت هم نیست. یک بالش بزرگ می خواهیم و صندلی عقب یک ماشین که در جاده ای براند که رو به غروب می رود. بالش را تکیه می دهید به در و دراز می کشید روی صندلی و سرتان را آن قدر بالا می آورید که قدتان می رسید در چهار یا پنج یا شش سالگی. همان وقت ها که چشم تان از خط پنجره پایین تر بود و اگر می خواستید خیابان و بیابان را ببینید می ایستادید و دست به شیشه می گرفتید و مادر نهیب می زد: بشین! دستتو نبر بیرون!… اما شما سرتان را همان جا نگه دارید که لم می دادید و با خودتان تنهایی می کردید روی آن صندلی عقب. از شیشه پنجره از همان پایین به بالا نگاه کنید تا کم کم یادتان بیاید. این زاویه نگاهی است که بزرگ شدن مدت هاست از ما به غفلت گرفته. فقط آسمان را دارید و زمین را فراموشی می گیرد.

ابرها تکه تکه دنبالتان می آیند. گاه به گاه ساختمانی یا تپه ای به رویشان می پرد و می گریزد. شکل به شکل می شوند و هزار تصویر میان شان بازی می کنند و نگاهتان می کنند، یا نمی کنند. سیم های برق رقص کنان بر شانه تیرها و دکل ها بالا می روند و قوس بر می دارند و اوج می گیرند تا شانه تیر بعدی. رقص بی وقفه تکرار می شود و ضرباهنگش را گودی و بلندی کنار جاده فرمان می دهد. گاهی سیم ها هم را در آغوش می گیرند و یکی می شوند و باز ترک هم می کنند و بر می گردند سر جایشان روی دکل. سیم ها به پرنده ها می مانند وقتی چشم بر نمی داری از دیدن شان.

چراغ های جاده که روشن می شود وقت چشمک بازی است. نورشان را ناگهان می ریزند به صورتت و کم کم جمع می کنند و هنوز این دور نشده چراغ بعدی باز می شود به صورتت. هم چشمت درد می گیرد و هم خوشت می آید. گاهی این وسط یک چراغ قالت می گذارد و خاموش رد می شود. گاهی یک مسیر کامل مهمان چشم گذاشتن چراغ ها می شوی در خیابانی بی چراغ.

همه چیز بازی می کند و بازیت می دهد و می رود و می آید و پنجره را پر می کند و ترک می کند، غیر از یک هم بازی. ماه نقره ای نگران که مثل مادر دلواپسی انگار دنبالت می دود و یک گوشه پنجره می ماند و تند و کند نمی کند و چشم از تو بر نمی دارد. نگاهش که می کنی دوستش داری. نور دارد و ماندنی است. بازی نمی کند و بازیت نمی دهد. آخر ناچار می شوی همه بازی ها را رها کنی و خیره شوی به دیدنش. حس می کنی چقدر چروک و چین دارد به صورتش. چقدر پیر است. چقدر خسته است… چقدر خسته ای… چشم هایت باز و بسته می شود آرام و فقط چقدر خسته را یادت می آید… می خوابی…

چشم هایت را ببند و بخواب. برای بیدار شدن عجله نکن. برای برگشتن به دنیای آدم بزرگ ها هیچ وقت دیر نمی شود. ترمزی یا توقفی یا صدای بوق و ناسزایی برمی گرداندت بی شک. نترس! در کودکی نمی مانی. این ماشین تا همین جا را بلد بود. بقیه اش را فقط می توانی خواب ببینی. دست بزرگ و گرم مادر یا پدری که مهربان می گیردت و خسته غر غر می کند که چقدر سنگین شده ای و تو را، مست خواب می غلتاندت به آغوش و شانه اش. و تو در کودکی می مانی و می خوابی، تا یک عمر طول بکشد برسی به خواندن یا نوشتن این کلمه ها…

خوب می دانم شرمنده شدم پیش همه آن ها که کودکی کردند بدون جای خالی در صندلی عقب ماشین، بدون صندلی عقب ماشین، بدون دست پدر یا بدون آغوش مادر. و من کار خوبی نکردم با یاد کردن شان. همین است شاید که اشک هایم جمع نمی شود.

Written by فرجام

اوت 21, 2010 at 10:02 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

کارگاه کوچک خاطره سازی

with 6 comments

بعضی جاها هستند که معنی یک آدمند برای آدم . یک خاطره حک شده اند از ناب ترین لحظه های بودن مان. یا تکرار جای پای غصه ها شده اند یا خوشی ها یا بی خیالی ها. پیاده روی سمت چپ فلان خیابان مثلاً. از تقاطع اول تا دکه سیگار فروشی. حریم قدم رو یک پارک که ختم می شود به نیمکتی و درختی. میز دو صندلی کنارشیشه یک اغذیه فروشی. صندلی چندم از فلان ردیف یک سالن نمایش. خط سبقت یک بزرگراه خلوت شمال به جنوب. چیزهایی را یادمان می آورند که راستش هیچ وقت یادمان نمی رود. خاطره هایی که خشت های بودن و نبودن های امروزمان را چیده اند و راهی نداریم غیر از اشک با یادشان.

و امان. امان از وقتی که نشانه ها چیده می شوند کنار هم وقت دیدن جاهای زندگی مان. پیاده رو سمت چپ را زیر سیل باران دوباره ببینی. نشسته باشی پشت همان میز دو نفره با همان سفارش همیشه. بالای آن پشت بام همان روز سال باشد و همان غروب نفس گیر تمام قد. همان موسیقی صدا کند در گوش هایت وقت راندن در خط سبقت همان بزرگراه خلوت. امان از وقتی که نشانه ها انباشته شوند در قاب چشمت تا تصویر خاطره ات کامل شود. یک بغض کامل می شود از خاطره ای که مثل موش گیرت می اندازد در خودش.

زندگی من پر است از این قاب ها. بعضی آن قدر دیر و دور شده اند که زخم شان دیگر کاری نیست. خاطره درد یا خوشی گذشته ای است که خانه پرش لبخندی دارد یا لرزش چشمی. بعضی آن قدر تازیانه واقعیت خورده اند که دیگر حس نداری احساس شان کنی. بعضی هم تنیده است در زندگیت و می ترسی یادشان کنی. ترس نداشتن داشته هایت را یادت می آورد و می گذری از یادشان.

وقت هایی که سرم گرم است و دلم پر است و دست هایم سرد و گیر می کنم میان نشانه های چیده شده از تصویرهای جاها و آدم ها، فکر می کنم از همه دفترهای خاطرات ننوشته و سوزانده ، فقط همین تصویرهای جاها و خیابان های این شهر باقی مانده برایم که هر گوشه اش یاد چیزی است، یاد کسی است و یاد روزی. از نبودن دیگر می ترسم. حتی از نبودن خودم. شک می کنم به این باور قدیمی که نبودن فراموشی می آورد. جاهای گوشه و کنار این شهر برایم یک آلبوم عکس متحرک است که گاهی چنان اجزایش با دقت کنار هم روزی و روزگاری را یاد می آورند که نمی شود دلت ریش نشود…

همه این فکرها می آید و می رود و من خیابان سر بالای نرمی را می روم و در آخرش نقطه می شوم و گم می شوم و خیال می کنم چیزی نیافته ام و چیزی نساخته ام. نمی دانم تصویر دیگری حک شده در این پیاده رو. نمی دانم روزگار دیگری شاید سواره این خیابان را در یک ظهر آخر مرداد گرم خواهم رفت و خودم را خواهم دید در این پیاده رو با این خیالات در این سربالایی نرم و افسوس خواهم خورد …

 

Written by فرجام

اوت 17, 2010 at 10:07 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

چینی بند زن

with 6 comments

این نوشته مخاطب خاص دارد. اما کاش به درد کس دیگری هم بخورد.

بعضی شغل ها تاریخ مصرف شان به پایان می رسد یا رسیده. امروز دیگر دوره دوره گرد ها نیست. دوره گردهایی که کارشان را جار می زدند و دنبال مان می آمدند تا در خانه. چینی بند زن یکی شان بود که به عمر خیلی از ما قد نداد. چینی شکسته بند می زد و کارش هم سکه بود.

امروز برایم نوشتی زور می زنی برگردی. برگردی مثلاً به زندگی و حواست باشد به دلت که شده مثل چینی بند زده. پرسیدی نمی دانی اصلا دلِ مثل چینی بند زده خوب است یا نه. من هم فکر کردم نمی دانم. اما فکر که کردم دیدم می دانم.

چرا که بد باشد رفیق؟ چینی بند زده یا دل بند زده چرا که بد باشد؟ بهترینش این که یعنی آدم روزگارت نشده ای هنوز. روزگار ظرف یک بار مصرف. که تمام که شد زباله اش کنی. آداب دان اگر باشی با دو انگشت ولش کنی میان سطل آشغال و نباشی هم که شوتش می کنی وسط خیابان زیر دست و پای ملت. آدم روزگار رابطه های یک بار مصرف نبودن چیز بدی نیست.

بعد هم که وقتی چیزی را بند می زنی یعنی ارزشش را داشته. به قول خودت مثل چینی بند زده های مادربزرگ می شود. عمر دارد و خاطره. روزگار از رویش گذشته و سرما و گرما دیده و هنوز می ارزد به آن که دستت بگیری و نگاهش کنی. حتی اگر از ریخت افتاده باشد. اصلا همین که نگاه راه ترکش می کنی و یاد افتادنش می افتی و شکستنش. محکم تر توی دستت نگاهش می داری.

از این ها گذشته، بعضی شکستگی ها را فقط چینی بند زن می شناسد و آن که چینی را شکسته. رگ و راه غریبی ندارد برای آن که قبلاً ندیده. یک جور چینی است یا یک جور دل است که شاید حتی رگ و راه هم اگر داشته باشد اسم و رسمش شود. چیزی که بقیه چینی ها ندارند. رد شکستگی می گوید که چینی تو شکستن دیده و هنوز سرپا است. یعنی می شود رویش حساب کرد و گرم و سرد داخلش ریخت. از آن طرف می گوید حواست باشد گرم و سرد را چطور می ریزی. حواست به شکستن باشد.

اصلاً همه این ها به کنار. بند نزنی چه بکنی؟ دل شکسته و چینی شکسته را کجای دلت می خواهی نگه داری؟ دست کم چیزی می شود ریخت توی چینی و دل بند زده. می شود گرم و سرد طعم داری را نگه داری میانش و به لبت ببری. بقیه شاید شکسته و بند زده را دوست دارند یا ندارند. برایشان فرقی دارد یا ندارد. برای من و تو اما شکسته و بند زده فرقش روی تاقچه ماندن و انبار شدن است. جنس بند زده شاید زیاد مشتری نداشته باشد. اما جنس شکسته تنها مشتریش خاک انداز است رفیق من.

یک مزه دیگر هم دارد چینی بند زده یا دل بند زده. وقتی دستت گرفتی و بی خیال چرخاندی و براندازش کردی، شاید یاد نگاه خیره چینی بند زن بیافتی وقت بند زدنش. یاد جار زدنش توی کوچه. یاد دوره گردهایی که دوره شان گذشته. آن ها که دنبال مان می آمدند تا در خانه که کمک مان کنند. گمانم همین هم غنیمت است در روزگاری که کاسب کار ها پشت صفحه کلیدشان خیز برداشته اند تا با پای خودت بیایی و غارتت کنند. خودت را و دلت را. شاید مثل من حرص هم بخوری که آیا فقط پیشانی نوشت دوره گرد ها بود که شغل شان تاریخ مصرف داشته باشد؟

Written by فرجام

اوت 7, 2010 at 8:25 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

عزیز

with 7 comments

سلام عزیز! چطوری؟ روبراهی؟ دلم ناغافلی تنگ شد برایت. می دانی که مال شب جمعه نیست. همچنان بی غیرتم. کارم افتاد به از پهلوی بهشت زهرا رد شدن و  چشمم خورد به قطعه ای شبیه آن که گذاشتیمت و آمدیم. می دانی که بلد نیستم کجا خوابیده ای. نمی دانم مال حال ابری این روزها است یا این ترانه که می خراشدم خواندنش. نامش یاسمین لوی است این خانم عزیز جان! می دانم خوشت نمی آید و باز دهن کج می کنی و با آن لهجه ناز بروجردیت غر می زنی و کلفت می گوییش.

زده به کله ام عزیز! عقلم رسید بیایم سر تنها سنگ قبری که راهش را بلدم وسط ابن بابویه. چطور رسیدم تا ابن بابویه بماند. چقدر از بهشت زهرا تا این جا بغضم گرفت و ریخت و باز پر شد هم بماند. نشسته ام روی سنگ پیرمرد جوانیم و دارم بعد سالها نامه کاغذی می نویسم. برای تو که نامه های کاغذیت را خودم می خواندم. پدر بزرگ حسابی که نداشتم مادر بزرگ بامعرفت! این پیرمرد شده بود برایم پدربزرگ.

هوایم گرفته و تنگ است عزیز. دلم فرار می خواهد. قرار می خواهد. خلاصی می خواهد. می دانی که می گویم خلاصی بی هوا یادت می افتم. یاد صبح های تابستان کودکی که چشم باز می کردیم به بوی خوش و ناخوانده اجاقت. می کوبیدی از ته تهران با دوطبقه می آمدی و کله صبح بساط ناهارت را راه می انداختی و سکان خانه ما را از دست دخترت می گرفتی و ما چشم باز می کردیم به شیرینی خنده مادر بزرگ که از رختخواب بیرونمان می کشید. پیک میرنوروزی بود آمدنت. پادشاه خانه می شدیم. پادشاه خانه می شدم. هر قانون و تنبیه و جریمه ای بود، با آمدنت تعطیل می شد. حیاط نرفتن و اتاق جمع کردن و نوشابه برای ناهار نخریدن و هزار اما و اگر و باید و نباید دیگر را دیگر نداشتیم. حکم خلاصی بودی عزیز!

تو که وسط آن همه نوه قد و نیم قد چشمت نوه ارشد را گرفته بود، گمانم بد عادتم کردی عزیز! یادت هست شش ساله که بودم می آمدم خانه تان و پا می کوبیدم به در و می پریدم به حیاط و لای کت جامکو را مثل تبلیغش باز می کردم و همه باید دراز به دراز غش می کردند روی زمین؟ یادت که نرفته تنها بزرگتر بودی که منعم نمی کردی و پشتم بودی به هر کاری؟ به حکم خلاصی دادن بد عادتم کردی عزیز!

پیرزنی آمده مثل گربه نشسته روبرویم و ورد می خواند سر سنگ. گفتمش من و صاحب این قبر فهم این حرف ها را نداریم. بخوانش برای عزیز خانم. دارد برایت می خواند عزیز. می رسد یا نمی رسد؟… چه خوب کردی یادم کردی عزیز! داشت می ترکید این لعنتی. می دانی؟ من مرضی گرفته ام به نام نوشتن که درمانی دارد به نام نوشتن و دردی دارد به نام نوشتن. حساب کن درد بی درمان. چشم اولت که می گفتی، مانده بدون خلاصی خلاصه. کسی نیست برایش لاپوشانی کند دیگر عزیز خانم! تنها ماندن گمانم از مردن هم بدتر باشد عزیز! یادم نرفته می فرستادیم نان سنگگ  بگیرم که وقتی فاتحانه از در آمدم دم بگیری پسری که نون میاره، خدا نگهش می داره.

دلم برایت گل های رنگی ریز چادر تیره ات تنگ شده. برای موهای حنایی مجعدت که فقط شیمی درمانی حریف سفیدکردن شان شد. برای لبخند لجبازت که چیزی جلودارش نبود. برای قابلمه غذای اعصاب خورد کن ات با آن دم کنی رنگی که عصرهای جمعه می کشاندی مان به نزدیک ترین دار و درخت برای بساط کردنش. برای دلمه های برگ که بوی حیاط خانه ات را می داد تنگ شده. برای یکه به دو کردن هایت با همه، که این پسر خیلی هم پسر خوبی است. دلم تنگ شده برای بوی چادرت عزیز. خلاصی از این بغض وقتی نیستی نیست. نوه اول بودن بدیش این است. قبل از همه می شوی خرس گنده ای که دیگر خجالت می کشد از چپاندن هیکل درازش میان آغوشت، و بد سر دلت می ماند وقتی هوایت می آید و خودت رفته ای…

این پیرزن مثل گربه رفت. این شمع سوخت و تمام شد. سنگ این پیرمرد خسته شد از سنگینی من. اشک هایم هم تمام شد و این کاغذ هم سیاه شد. مرسی عزیز جان!  می بوسمت. مثل آن وقتها که گوشه چادرت را می بوییدم و می بوسیدم و می گرفتی به بوسیدن پیشانیم و می گفتی نکن تاج سر! سر ما که بی کلاه ماند عزیز خانم. باز هم به مهربانی تو که آمدی و افتادی به دلم. شکاندن بعضی غصه ها فقط جایش آغوش مادربزرگ است. یادت همیشه عزیز من!

Written by فرجام

اوت 5, 2010 at 1:27 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

آخرشاهنامه

with 3 comments

ویار چیز مزخرفی است. خیال نکن ویار فقط یعنی هوس و خواستن. اصلش یعنی بد آمدن و نخواستن. کسی یا چیزی یا مزه و  طعمی که پیش از این حتی شاید دوستش داشتی را دیگر تحمل نکنی. ویار چیز گندی است که نشانه خبر خوبی است. ویار یعنی باردار شدن و باردار بودن. و وای از روزی که ویار خبرت کند بارداری و بارت خبر خوشی نباشد. انگار کن چیزی باشد مثل غصه. وای به روزی که ویارت از غصه ای باشد که در دل داری و زمینش نگذاشته ای.

باید کشیده باشی که بدانی. باید چشیده باشی که بفهمی. از چیزهایی دلت به هم می خورد که باور نمی کنی. چیزهایی را می خواهی که باز هم باور نمی کنی. وقتی بارت خوش خبری است با روز و تاریخ معلوم، ویار را می کشی و تحمل می کنی. به شیرینی هم تحمل می کنی. هر بار که دل آشوب می شوی و بالا می آوری، خیال می کنی قدمی از راهی را رفته ای و قدمی به جایی نزدیک تری. به جای خوبی. اما وقتی بارت خوش خبری نیست و غم است، وقتی باردار غصه ای و تاریخ و ساعتی جایی ننوشته اند برای زمین گذاشتنش، آن وقت ویار می شود شکنجه ای که ته ندارد. دردی که تسکین ندارد.

از دوست داشتن هایت گریزان می شوی. کارها می کنی که پیش تر منکرش بودی، می شوی کسی که نبودی و باور نمی کنی. یادت می رود ویار نشانه بار غم است و به همین سادگی ویار می شود خود خود غم. دیگر باور نمی کنی که غم را باید زمین بگذاری تا فارغ شوی از این دل آشوب شدن و خواستن و نخواستن های غریب. این سنگ آسیای سنگین را به گردن می گیری و می چرخی و باور می کنی که باور نکنی خلاصی را.

بدتر و غم انگیز ترش هم این که دو نفر باشی جای یک نفر. روبه رو و رودر روی هم . هر دو باردار غصه ای که اگر هم غصه هم باشید، هم ویار هم نیستید. دل آشوب شدن و دل به هم خوردن ها مثل هم می شود و دل آشوب کن ها سوای هم. هر که باشی و هر چه باشی و از هر کجا و تا هر کجا که آمده باشی و رفته باشی، باور کن اگر حریف فارغ شدن از آن بار غصه نباشی، حریف این ویار هم نیستی. از غصه شاید بشود فارغ شد، اما از ویار نه. این یکی خودش نشانه است. علت نیست که بشود درمانش کنی. اگر نفهمی این نوزاد شوم را باید سقط کنی و زمین بگذاری، به بارش میاوری و بارورش می کنی و زمینش که گذاشتی خودت سر زا می روی.

این ها که نوشتم دل نوشته نبود. شاید بشود گِل نوشته یک به گل نشسته. نوشته ای برای خودم یا خودش یا چیزی در همین حدود. فوقش شاید آن یکی خودم. خط های آخر یک شاهنامه است… بدی آدمی که چیزی خلق می کند و خودش پیش از دیگران خودش را نفی می کند شاید همین است. آخرش یک عوام الناسی با حق و فهمی معمول که گاهی از دستت در می رود و چیزکی می سازی و آفرینی هم از سرت زیاد است. حق نداری بخواهی فهمیده شوی بیش از قاعده ها. آن جاست که گام به گام میروی برای سر به نیست کردن خودت. مجازی و واقعی.به خاموش کردن همه چراغ ها فکر می کنی. به سیم برق. 

وقتی نمی شود ویارت را زمین بگذاری، چه ویاری که در تو است و چه ویاری که برتو، وقتی نمی توانی فارغ شوی از بار غمت هم، به سرت می زند دلت را زمین بگذاری. از دلت فارغ شوی. از خودت. از خودت فارغ شوی.

Written by فرجام

اوت 3, 2010 at 7:57 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: