فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

Archive for آوریل 2009

خوشبخت بودن یا نبودن. مسئله این است

with 7 comments

این نوشته ادبی نیست. مخاطب عام هم ندارد. حاصل چند ساعت نوشتن و پاک کردن است. حاصل حال یک آدم در حال انفجار است که هر چه می خواهد بگوید را به دلیلی نمی تواند…
می شود بدانی خوشبختی چیست و خوشبخت نباشی؟ یا ندانی چیست و باشی؟ می شود بخواهی و خوشبخت شوی؟ می شود خوشبختی را یاد داد یا خرید یا فروخت؟ نمی دانم. من نمی دانم . اما من می دانم خوشبختی را می شود فهمید. خیلی ساده است. لااقل ساده تر از نفهمیدنش. خوشبختی حتی فهمیدنش هم مزه دارد.
وقتی به کسی می گویی تو خوشبختی تنها چیزی که می فهمم این است که خوشبختی را نمی فهمی. فارغ از این که من خوشبخت باشم یا نباشم. بنده خوشحال خدا! هزار مرد و زن اگر بگویند تو خوشبختی و بخواهند جای تو باشند به مفت نمی ارزد اگر تو بخواهی جای کس دیگری باشی ته دلت. یا جای دیگری باشی در خیالت… و ته بدبختی شاید این است که ته خوشبختی باشی. جایی باشی که دوست نداشته باشی جای هیچ کس دیگری باشی، و جای خودت هم جایت نباشد، یا چه می دانم باشد…
اینها را اگر نمی شود فهمید حتماً تقصیر از فرستنده است. فرستنده ای که گاهی بلد نیست به زبان حال ساده حرف بزند. فرستنده ای که گاهی خیال می کند حق دارد حرفش را بزند و می ترسد از هزار نگاه که گیجی چشمهایش را پی می کنند نه رد خون قلمش را. چشمهایی که نویسنده را کمین می کنند نه نوشته را. ترجمه فارسی اینها یعنی هوا طوفانی است. آدم پشت این صفحه در مرز یک چیز بدی است که مودبانه اش می شود ترکیدن. حسرت ترس خورده دست چپی است که زورش به ناکار کردن دست راست نرسید تا امروز یک روح دیوانه زنجیر شود در قالب یک آدم معقول. چه خوب است آدم بیست سال بعدش را همان بیست سال بعد می بیند. چه خوب است آن پسرک دیوانه و رها مرا ندید و تمام شد و رفت پی کارش با دیوانگی هایش. چه خوب است هنوز دستهایم یادشان هست وقتی زنجیر نبودند چه قدر بلند بودند. چه خوب است هنوز زنجیرها به خیالم نرسیده اند….

Advertisements

Written by فرجام

آوریل 26, 2009 at 5:16 ق.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

تو مسئول گلت هستی

with 8 comments

ورودی نوشتن این صفحه را بسته اند و به مکافاتی بعد دو روز بازش کرده ام. نمی دانم باز هم باز بشود برای باز هم نوشتن یا نه. اینجا انگار فکر کردن هم قدغن است. چیزی که هنوز ننوشته ای را هم قضاوتش کرده اند که نباید نوشته شود. بگذریم….

من روی مردی که خلبان بود و قصه ای نوشت درباره شازده کوچولویش تعصب دارم. روی خلبانی که مثل شازده کوچولویش روزی گم شد، با هواپیمایش. روی طرح های مدادی گوسفند توی جعبه و سوراخهایش. روی پوزه بندی که خلبان من یادش رفت بندش را بکشد. روی سیاره ای که می شود یک روز 44 بار غروب را در آن نگاه کرد. یک روز خیلی غمگین. من روی شازده کوچولویی که جواب هیچ سوالی را نمی داد تعصب دارم. پس مواظب باش!

به هم که می رسیم می گوییم مرا اهلی کن. بعد از مراسم اهلی کنان هم چشم تنگ می کنیم و ناز می کنیم که: تو مسئول گلت هستی! و این انگار یعنی که ما اهل اهلی کردنیم، اهلی شده ایم و شازده کوچولو را هم خوانده ایم ضمناً. فقط می خواهم یادت بیاندازم که نه! نیستی! نشده ای و خوب هم نخوانده ای این درس را.

…شازده کوچولویی بود که عاشق گلش بود. گل سنگ دلش که به خارهای کودکانه اش می نازید و با زبانش زخم می زد، نه خارش. گلی که اهلیش کرده بود و فراریش. میانه فرارش و قصه اش رسید به روباهی که می خواست او اهلیش کند و او اهلیش کرد و ما انگار خیلی خوشمان آمده از این لحظه میان این قصه. زوزه می کشیم که اهلیمان کن! و احساس اهلی شدگی که کردیم سفت می چسبیم یقه را که کجا؟ تو مسئول گلت هستی!

روباه می خواهد که اهلیش کنند. راه اهلی شدن را هم خودش می گوید. و اهلی می شود. شازده کوچولو وقت خداحافظی اشکهای روباهش را می بیند و می گوید: پس اهلی شدن هیچ برای تو خوب نبود. و روباه می گوید چرا! برو گل های سرخ را تماشا کن! و شازده کوچولو تازه می فهمد که آنها هیچ نیستند پیش گلش، چون شبیه روباهند وقتی تازه با او آشنا شده بود. و روباه رازش را می گوید: اون چه گل تو رو این قدر مهم کرده، عمریه که به پاش صرف کردی. تو مسئول گلت هستی!

تو مسئول کسی هستی که اهلیت کرده، دیوانه ات کرده، مسافرت کرده. گلی که شازده کوچولویی را اهلی کرده. شازده کوچولویی که روباهی را اهلی کرده و خلبانی را و مرا و شاید تو را. فکر کن به این. تو مسئول کسی هستی که اهلیت کرده. تو مسئول گلت هستی، نه روباهت. این را من نمی گویم. این اتفاقاً آخرین جمله روباه بود وقت خداحافظی. اهلی کردن کاری ساده و از سر خوشی نیست. چرا می خواهی اهلی شدن باشد؟ واقعاً چرا؟ وقتی اهلی کردن درد دارد، چرا اهلی شدن نداشته باشد؟ اون چه مهمه، چیزیه که دیده نمی شه. یادت نره!

Written by فرجام

آوریل 11, 2009 at 9:17 ق.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

بوی عیدی

with 10 comments

روز اول عید
سال تحویل می شود. پدر حافظ باز می کند و بوی اسکناس تازه مستمان می کند. می رویم خانه عزیز، مادر بزرگم، که همه جمعند آنجا برای ناهار. لباس های نو در آغوشم گرفته اند. همه چیز مهربان است. همه چیز بهار است. هشت ساله ام.

روز دوم عید
می رویم خانه پسر عمو ها و پسر عمه های پدر. آخرین عید دیدنی است و آخرین عیدی ها که خواهیم گرفت ازشان. بزودی می روند خارج و بر نمی گردند دیگر. دوازده ساله ام.

روز سوم عید
عید دیدنی تعطیل است و زندگی زهرمار. سرم را خورده اند بسکه می نالند درس بخوان و نمی خوانم. کنکور دارم. هفده ساله ام.

روز چهارم عید
عید دیدنی ها را رفته ایم و می توانیم کمی در خیابان های خلوت بهار دست هم را بگیریم و راه برویم و نفس بکشیم و عاشقی کنیم. زنگ می زنیم و قرار می گذاریم و قلبم بلند بلند می زند. انگار سال تحویل هشت سالگی. بیست و دو ساله ام.

روز پنجم عید
وقتی عزیز دیگر نیست، وقتی پسر عمو ها و پسر عمه های پدر رفته اند آن سر دنیا، وقتی همه با هم قهرند و عید دیگر کارش آشتی دادن نیست، عید دیدنی ها زود تمام می شوند. مثل پول حقوق اسفند و عیدی. رفقا را می بینیم و تعطیلات را فقیرانه می گذرانیم در خانه اجاره ای کوچکمان. سی ساله ام.

روز آخر عید
حافظ را باز کرده ام و بوی اسکناس مستش کرده در لباس نو. بعد از عید دیدنی ها عیدی هایش را گذاشته در یک کیف نو و چشمش حریصانه برق می زند وقتی برایش می شماریمشان. نمی گذاردمان دست بزنیم به اولین سرمایه شخصیش. خسته از بازی و گردش سیزده دستش را گذاشته روی سینه ام و در آغوشم بی هوش خوابیده. نگاهش که می کنم انگار بعد سی و پنج سال دوباره پنج ساله ام و یک عید را مزه کرده ام تا ته و خسته و مست خوابیده ام. وقتی نفس می کشد همه چیز مهربان است، بهار است، خردسال است. من قطعه ای از کودکیم را و خودم را، محکم تر در آغوش می گیرم و می خوابم.

Written by فرجام

آوریل 4, 2009 at 5:36 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: