فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

Archive for ژوئن 2011

غزل بودن، یا غزل گفتن

with 2 comments

یک وقت هایی برای خودت توی دلت زمزمه می کنی. وسط یک قفس تنهایی، بلند بلند حرف‌هایت را به خودت می‌زنی. یک گوشه‌ی چرک و پاره‌ای برای خودت می‌نویسی. این وقت‌ها می‌شود گفته‌ها را فراموش کرد و دفن کرد و پاره کرد. اصلاً نمی‌شود نگه داشت و حفظ کرد و واخوان کرد یا واگو. گم می شود حرف‌هایت، ترکیب‌هایت، جمله‌هایت و لحظه‌هایت. یک وقت‌هایی هم وسوسه می‌شوی بلند بلند بگویی برای غیر از خودت. بنویسی برای مثل خودت. یک وقت‌هایی از خودت خسته می‌شوی و دست به زانو می‌گیری که بروی آن بالا و برای همه حرفت را جار بزنی … که نمی شود. می‌ترسی. می‌مانی. شک می‌کنی. نمی‌خواهی. نمی‌گذارند. نمی‌بینند. آخرش می‌شود همان، نمی‌شود. نوشتن‌های تو را روزگارت نمی‌خرد.

بعد میایی و می‌نشینی وسط این دایره کوچک نور که دور تا دورش را تا آن دورها سیاهی نشسته. آرام آرام می‌گویی و کم‌کمک صدایت اوج و موج برمی‌دارد. بلند می‌شوی و بلند می‌گویی و می‌چرخی در دایره کوچک نوری که در این سیاهی، خط کشیده‌ای برای خودت. رو می کنی به جمعیتی که سیاهی است و نطق می‌کنی و بالا و پایین می شوی و هیجان‌ات را مهمان‌شان می‌کنی. بعدتر عادت می‌کنی به دایره‌ی کوچک این صحنه نور در دنیای تاریکی. خیال می کنی دورتادورت توی سیاهی پر است از آدم‌هایی که حتی پلک نمی‌زنند و نشسته‌اند به شنیدن تو. پا که در سیاهی می گذاری و زمین خالی را لگد می کنی و کور مال کورمال می گردی دنبال چیزی که نیست، آهسته آهسته دست‌گیرت می شود که صحنه‌ از تو پر است و سیاهی پر است از خالی. یاد می‌گیری که باز هم هیچ کس نیست که بشنود. اما تو آمده‌ای به بلند گفتن و برای فقط خودت نگفتن. عادت کرده‌ای برای کسی بگویی و بنویسی. حتی اگر آن کس هیچ کس نباشد. کم‌اش این است که دیگر برای خودت نمی نویسی. گاهی صدایی و تکانی و برقی از گوشه و کنار خیال برت می دارد. گاهی خنده و تکانی دو دل‌ات می کند که این سیاهی واقعاً خالی نباشد. گاهی تک و توک صدای مهربانی دل گرم‌ات می کند که فقط برای خودت نمی‌نویسی و مثل خودت را پیدا کرده‌ای و خیال می‌کنی نفسش را می‌شنوی و می‌شناسی.

کم کم که چشم‌ات عادت می کند به نور و به تاریکی، سایه‌ها را می‌بینی میان سیاهی. اما هنوز سایه می شود که سیاهی باشد و سیاهی می تواند که سایه. تو هم‌چنان می‌گویی و می‌نویسی در این صحنه‌ی سفید و آن‌ها که می‌بینندت را نمی‌بینی. آن‌ها هم اگر باشند عادت می کنند که تو نبینی و ببینندت. تو گاهی خواب می‌بینی چراغ ها روشن شده و آدم‌هایی که ساکت و دقیق پی‌ات می‌کردند و شانه به شانه‌ی هم جاهای خالی را پر کرده‌اند را یکی یکی می‌بینی. گاهی خواب می‌بینی چراغ‌ها روشن شده و همه‌ی سیاهی‌ها با سفیدی جابجا شده‌اند و چراغ‌ها فقط فرق خالیِ سیاه و خالیِ سپید را برایت روشن کرده‌اند. چراغ ها روشن شده اند و کسی نیست که نشسته باشد به شنیدن و خواندن تو.

و هر چه باشد تو مانده ای وسط دایره‌ی سفید میان این سیاهی. نمی‌دانی آن که برایش بازی می‌کنی کیست. نمی‌دانی کجاست. نمی‌دانی وقتی می‌گویی، می‌خندد یا اخم می‌کند. می‌فهمد یا نمی‌فهمد. می‌شنود یا نمی‌شنود. نمی‌دانی مانده یا رفته. بوده از اول یا نبوده. نمی‌دانی و مجبوری خودت را و حرفت را بپایی و سبک سنگین کنی و این سخت است و شیرین. کم کم یاد می‌گیری به کورمال کورمال فهمیدن و یاد گرفتن. حس هایی که صدای شان در نمی آید را نبض گرفتن و قصه را آن طور که باید ادامه دادن و گفتن و نوشتن. یاد می‌گیری در دایره‌ی نور کوچک‌‌ات چطور برای این سیاهی بگویی و چه بگویی.

من خیال می‌کنم این صفحه توی پس کوچه دنیای مجازی که چند نفری رهگذر دارد، تکلیفش را با من صاف کرده که باید این هفته ای یک بار را بنویسم و متن بنویسم به جای قافیه گفتن. می دانم قافیه خواندن سخت است و همه پسند نیست و مال این روزگار نیست. می دانم متنی نوشتن و عشق و رابطه را جوریدن، بازارش بهتر است از چند خط قافیه پشت هم ردیف کردن. می‌دانم بیشتر مهمانان این پس کوچه بیشتر دنبال نوشته‌ها آمده‌اند، نه به قول من ترانه‌ها. می‌دانم غزلی نوشتن هفته و ماهی مرا پیر می کند و نوشتنی را نوشتن چند دقیقه‌ای سرم را گرم. اما من برای خودم خیال می‌کنم میان این تاریکی و سکوت، جای خالی چشم‌هایی را می‌بینم که شاید روزی برگردند و بگردند و غزل این روزها برای‌شان شنیدنی باشد و دردهایش برای‌شان فهمیدنی.

غزل همیشه چشم‌هایش را بسته به خبرهای روزهای خودش. اما چنان نالیده از حال روزگار خودش که صد سال و هزار سال هم گاهی راهی نیست برای نفس کشیدن و لمس غم‌ها و تلخی‌ها و امیدهای آن روزگار، در هوای روزی که غزل چشم باز کرده. و من اصرار شاید بیمارگونه‌ای دارم برای نوشتن این غزل‌ها که می‌دانم عرف بازار امروز نیست. من اصرار شاید بیمارگونه‌ای دارم به ثبت حال دل لرزه‌های این روزهای بد در غزل هایی که واژه‌هایش غم‌های این روزهای ماست و امیدهایش، که باید نوشته شود و روزی کسی را تلنگر بزند از آن که بر دل‌های ما رفته، نه در خیابان‌ها و خبرهای ما. من باور شاید بیمارگونه‌ای دارم که این روزهای بد و پر تنش و کم محبت تمام می شود و از یاد می‌رود و ساکنین این خاک باز هم یادشان می آید همیشه‌ترین داشته‌ی همیشه‌شان را که شعر است. که غزل است. و من با اصرار شاید بیمارگونه‌ای برای آن روزها می‌نویسم و می‌نویسم. برای آن روزها که غزل باز خریدارش کمتر از هزل و هجو و شعار نباشد. به آن روزها که غزل به آبرویش برسد و به جایش دوباره. می‌نویسم و امیدوارم این‌ها دوام بیاورند تا آن روزها.

Advertisements

Written by فرجام

ژوئن 25, 2011 at 10:47 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

قافیه اندیشم و …

with 3 comments

شعر گاهی پیچ و مهره ای می شود که میان گلویت گیر می کند. گاهی گلوله ای می شود که به شقیقه‌ی خودت می چکانی. گاهی پرتگاهی می شود و تحقیر می کند که چرا نمی‌پری، و ریشخندت می‌کند وقتی که می‌پری. این هذیان شعر، یک اعتراف تلخ است به نتوانستن. وزن های سخت همیشه شاعری را یاد می آورد که وزن در دستش مثل خمیر بود و دنیا در گلویش مثل تیغ. این شعرها را که می نویسم و بدم می آید از بی دست و پایی خودم، دوست دارم بایستم به احترام حسین منزوی و وزن های سنگین و نابش. آن قدر بایستم تا پاهایم کوتاه بیایند زیر وزنم. به یادش و به احترامش. به یاد حسین منزوی.

منم و بغض به دل تاخته را باریدن

آن که بی‌وقفه فقط باخته را فهمیدن

منِ پر سوخته‌ی هم قفسِ تنهایی

خسته‌ام از هوسِ فاخته را زاییدن

کار سختی است شب و روز در این بی‌خبری

هر که پلکی به تو پرداخته را پاییدن

این غم انگیزترین ماتَرَکِ تاریکی است

لمسِ هر سایه‌ی خود ساخته را ترسیدن

رسم جنگ است، ولی خاطره‌اش جنگل نیست

ریشه‌ی شاخه‌ی نشناخته را خشکیدن

آخرِ قصه همین است، فراموشش کن

رسم «مردِ سپر انداخته را بخشیدن»

دشمنی‌های من و توست که شیرین‌تر کرد

تیغِ خونینِ به تن آخته را بوسیدن

توضیح واضحات: فاخته را حتماً می‌دانید، تخمش را در لانه‌ی پرندگان دیگر می‌کارد و می‌رود.


Written by فرجام

ژوئن 18, 2011 at 11:33 ب.ظ.

نوشته شده در ترانه ها

فریادی به بلندای سکوت

leave a comment »

Written by فرجام

ژوئن 11, 2011 at 8:55 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

نجنگیدن

leave a comment »

نه که خسته شده باشم از جنگیدن. خسته که چرا. نه که نا امید باشم از جنگیدن. نه که نخواهم یا نشود دیگر که بجنگم. نه…. گاهی خیال می‌کنم این جنگیدن از کجا شروع شد؟ برای چه بود؟ برای هر چه بود، برای این همه ویرانه و ویرانی نبود. آن که ارزش جنگیدن داشت که خود جنگیدن نبود. یادم هست که نبود. ما قرار بود با خودمان بجنگیم، نه با دشمن. قرار بود با نابودی و نبودن بجنگیم، نه که کمر ببندیم به نابودی و نبودن. می خواستیم برگردیم به آن بالایی که نشسته بودیم آرام. نه که چنگ بزنیم به پایین کشیدن هم.

من نمی دانم چرا و چطور. نمی دانم کی و کجا. نمی دانم چیزهایی را که اگر بدانم هم دردی دوا نمی کنند. من می دانم اگر قرار است با چیزی بجنگم که دلیلم بوده برای جنگیدن، من نمی جنگم. اگر دشمن شده خودمان، اگر خودمان شده ایم دشمنی، من نمی جنگم. وقتی فقط ویرانه ای می ماند از این جنگیدن، من نمی جنگم. وقتی کسی برنده نیست، وقتی چیزی نمی ماند که کسی برنده اش باشد، جنگیدن یعنی چه؟ من سپر می اندازم و نمی جنگم. من برای ارزشی می جنگیده ام که جایی زیر این ویرانگی جا مانده. من خوش تر دارم دنبالش بگردم وقتی که نیست، نه که برایش بجنگم. من نمی جنگم برای چیزی که نیست. چیزی که گم شده.

خودت می دانی! خواستی ضربه ی آخر را آسان بزن و فاتح تنهای همه ی این ویرانگی باش. یا تیغ را رها کن میان ویرانه ای که ساخته و بیا بگردیم و پیدا کنیم. بیا بگردیم و پیدا کنیم چیزی را که برایش این همه جنگیدیم. پیدایش کنیم بلکه یادمان آمد چه بود که این همه می ارزید. اگر تیغ رها نکردی میان ویرانی و ضربه ی آخر را آسان زدی و فاتح تنهای این همه ویرانگی شدی هم یادت باشد بگردی. گمانم نباید زیاد دور باشد. این همه خشم و خون و جنون هنوز، یعنی نباید زیاد دور باشد.

Written by فرجام

ژوئن 7, 2011 at 9:48 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: