فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

Archive for اکتبر 2012

نرسیده و رسیده

leave a comment »

یک وقتهایی بی‌هدف و گیج و ناامید نشسته‌ای و افسوس لحظه‌های رفته را می‌خوری و دریغ‌های داشتنت را. آرزویت غیر این نیست که راهی باشد و هدفی و تلاشی.

وقت‌هایی هم هست که هدفی سوسو می‌زند کمی دورتر از سر انگشتانت و راه می‌افتی به رفتن و هزینه دادن تا حریف فاصله‌ی تا سرانگشتانت شوی و فاتح دست‌یافتن به آرزویت. راه می‌افتی و می‌روی و می‌روی و می‌بازی و نمی‌رسی. یا می‌رسی و رد می‌شوی و خیال می‌کنی هنوز نرسیده‌ای. گمانم مال این است که عادت نداریم گاه به گاه بایستیم و خودمان را و داشته‌ها و باخته‌هامان را سبک سنگین کنیم. می‌دویم دنبال آن چه می‌خواهیم، و آن چه می‌خواهیم هی بزرگ‌تر و دورتر می‌شود و عوض می‌شود و گران‌تر و سخت‌تر می‌شود و ما به خودمان نمی‌آییم که فقط می‌دویم و می‌دویم و فقط می‌دانیم که می‌خواهیم. چه می‌خواهیم؟ چه می‌خواستیم؟ چه‌قدر می‌ارزد و چه‌قدر بها داده‌ایم را یادمان می‌رود و فقط می‌دانیم که می‌خواهیم. نمی‌فهمیم که چموشی کرده‌ایم و از راه به تاخت گم شده‌ایم. یا به راه رفته‌ایم و سواری داده‌ایم و رسانده‌ایم آن‌ها را که می‌دانسته‌اند کجا و چه طور می‌روند و از راه خودمان مانده‌ایم. یا دیده‌ایم راه‌مان گم شده و آرزوی‌مان زیر پای رفتن‌مان له شده و ترسیده‌ایم باور کنیم و هنوز دویده‌ایم دنبال آرزویی که حتمن می‌ارزیده به این همه بها. حتمن می‌ارزیده به این همه دویدن. به آرزوی دوری در نوک سرانگشتانمان که حتمن از همه‌ی این‌ها که باخته‌ایم گرانتر است. آرزوها گاهی گلوله برف‌های کوچکی هستند که در سرازیری بهمن می‌شوند و هار می‌شوند و هیولا می‌شوند. گاهی ساقه‌ی نازکی هستند که وقتی دست بردی به کشیدن‌شان ریشه‌های عمیقی می‌شوند که عمرت را به بازی می‌گیرند به کشیدن بی آن که یادت بماند بپرسی چرا و به چه بها؟ این را باید بفهمی وقتی پا می‌گذاری روی آرزوهایی که داشتی، برای رسیدن به آرزوهایی که داری. این را باید بفهمی وقتی می‌روی و عذاب هست و لذت نه.

علاجش شاید این است که گاه گداری یادمان بیاید چه موجودات زیاده خواه و سیری ناپذیری هستیم برای بیشتر و بیشتر داشتن. فراموش‌مان نشود همه‌ی آن چه را روزی می‌خواستیم و شاید امروز زیر دست و زیر پای‌مان است و هنوز نرسیده‌ایم، لحظه‌ای صبر کنیم به دیدن و داشتن و لذت بردنش. ما که بی‌وقفه می‌دویم تا عقب نمانیم و دیگر نمی‌دانیم از چه و از که. نرویم به جایی که هیچ وقت قرار نیست برسیم. گم نشویم در جاده‌ی حریصی که ته ندارد.

یک وقتهایی هم هست که بی‌هدف و گیج و ناامید نشسته‌ای و نمی‌دانی که این بدترین حالت نیست.

Advertisements

Written by فرجام

اکتبر 31, 2012 at 12:09 ق.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: