فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

Archive for فوریه 2009

عروسی پدر مادر دار

with 11 comments

این نوشته را انگار کنید قدح اندیشه است. خاطره ای که بیرون می گذارمش از ذهنم تا خرابم نکند. اینجا نوشتنش دلیلش وابسته شدن این اندیشه به شماست که می خوانیدش و پی اش می کنید گاه به گاه. کار عاقلانه و خوبی هم نیست. می تواند شر بشود اگر کسانی بخوانندش. شاید پاکش کنم پس ….

برادرم زنگ می زند. مضطرب و ناآرام خبر می دهد جمعه قرار است برای خواستگاری بروم. بیایید. پیش شرط می کند حرفهایش را زده، کمک نمی خواهد و فقط می خواهد تشریفاتی طی شود و کسی بازی اش را خراب نکند. اضافه بر بداخلاقی همیشه اش است و عجیب نیست. اضطراب کاری که می کند و سنگینی تصمیمش. اضطراب یک رفتار و جمله مخالف، یک نه که همه چیز را مثل دومینو تا مهره اخر می تواند به هم بریزد، اضطراب این که من بخواهم کینه دیرین تازه کنم، خاطرات کتاب آلوچه خانوم را، انتخاب خودم را…

شوخی می کنم و دلگرمش می کنم که سخت نیست. می دانم که با مادر جنگش شروع شده. پیشنهاد یک گفتگو با پدر و مادر را می دهم که اگر لازم است من هم باشم و به راه بیاوریم مادر را. قبول نمی کند و قلبش میان کلمه های تلخش می زند. به شوخی تمامش می کنیم و می گذاریم تا جمعه دیدنمان را…

مادر آشفته تماس می گیرد. پسر دیگری را قرار است ببازد. می نالد از سکه هایی که مهر می کنند. از پسری که اگر باخت از کجا بیاورد. از خودش که آن وقت کاری نمی تواند بکند. اژدهای بیدار شده درونم را مست می کنم و می خوابانم  و سرگرم می کنم تا بتوانم حرف بزنم و از کوره در نروم. همه بلاهایی که سر هم آورده ایم این سالها را یاد می آورم و همه زورم را می زنم بی طرفانه باشد. از کاری که امروز می تواند بکند می گویم. از همراهی. از این که ما هم خواهری داریم  و چنین روزی لابد توقعی. از این که برادر همراهی می خواهد نه حمایت. از این که او هم لابد به اندازه ما نگران زندگیش هست و به فکر خطرات. از این که تند خوییش از نگرانی است . از این که او مثل من جنگجو نیست و چون نیست پیش از جنگ تند خو است. چون از جنگ می ترسد… صدایم کمی بلند می شود: جنگ چیز بدی است مادر من. همه یادمان هست گمانم که چیز بدی است. وقتی جای دیگران وظیفه نمی پذیریم جایشان تصمیم نگیریم مادر من… مادر آرام شده و می گوید کاش همه مثل تو منطقی بودند. خنده و گریه را گم می کنم از این طعنه که پانزده سال دیر گفته می شود…

لباس مرتب پوشیده ام. پلو خوری. مادر ورد قربان صدقه گرفته برایم و می دانم برادر چه می کشد. کشیده ام این تلخی را. می رسیم و می پذیرندمان. زورم را می زنم که فضا و گره های ابرو شکسته شوند که می شوند. پدر شروع می کند: آمده ایم برای سلام و رخصت. برای دو جوان که خودشان می دانند چه می کنند و ما تصمیمشان را محترم می داریم و سعی می کنیم همراه باشیم و و کوتاهی نکنیم در وظیفه مان. و انگار نگاه مرا حس می کند اضافه می کند فرزندانمان دیگر به سنی رسیده اند که درست تصمیم بگیرند… در دلم می گویم و خوشبختانه شما هم ، پدر!

حرف زیادی زده نمی شود. مروری می کنند آنچه می خواهند و می توانند را و زود تمام می شود. می رسند به ریزه خورده های خاله زنکی. که بیاید و چه بیاورد و … برادر را نهیب آرامی می زنم از دامی که می بلعدش چند دقیقه بعد و با پیشنهادی دام را می گذارم در خماری برادرم و همراه فردای زندگیش. می رسیم به مراسم عقد که قرار است در محضر باشد و خیلی خوب است و پسر بزرگ هم همین کار را کرده. پسر بزرگ که همین کار خوب را کرده منم، من که تنها بودم روز امضا، کم سن و ویران و تنها. آن قدر تنها که هنوز هم می لرزم وقتی یادم می آید. می پرسندم که چه می خواهد و چه نمی خواهد عقد محضری. می گویم شاهد. شاهد حتماً بیاورید و بحث می گیرد که پدر می تواند شاهد باشد ؟ یا برادر؟ و من نمی دانم چون نیم ساعتی که تنها می لرزیدم تا کسی بیاید و شاهدم باشد نه پدری بود نه برادری نه مادری. به جرم انتخابی که همدلی برایش می خواستم نه حمایت… بحث تمام می شود و تشکر می کنیم و بیرون می زنیم.

راست بگویم نمی دانم حالم را. مادر می گوید خوب است هر جا که تو هستی بحث در نمی ماند و می توانی پیش ببری. تلخ می شوم و می گویم کاش به درد خودم هم می خوردم و زود پشیمان می شوم و حرف را عوض می کنم. نمی شود بگویم خیالم نیست که ما هم همین را گفتیم. همین را خواستیم. همین را. نمی شود بگویم شاد نیستم از این که پدر و مادر شبیه خودشان هستند این بار. نه شبیه غریبه ها. نمی شود بگویم چه هستم الان. شاید می شد که ما هم به جای این که اسطوره مقاومت و سرسختی بشویم برای کوچکترهایمان، آدمهای معمولی می ماندیم مثل بقیه با حقی مثل بقیه. شاید لازم نبود به خاطر نمی دانم چه، این همه سال عمر وتوان مان برود برای برگشتن به طبقه متوسط، به خانواده، به زندگی به باد نرود. می دانم دل گیرم. اما می دانم از کسی نیست این دلگیری و این خوب است. و می دانم هوا بهتر است و آسمان طوفانی نیست و این هم خوب است. کاش بشود همه این ها را دور ریخت و یاد نکرد. نمی دانم می شود یا نه. عروسی آخرش به کوچه ما هم آمد انگار. یک عروسی پدر مادر دار

Advertisements

Written by فرجام

فوریه 28, 2009 at 6:01 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

آینه

with 4 comments

1-     نگاهش می کنم و خون به صورتم می دود. ایستاده نفس به نفس روبرویم. بدون شرم. بدون خجالت. انگار نه انگار همه بدبختی هایم را یک تنه ساخته و به دامنم انداخته. طوری نگاهم می کند انگار منم که باید سرم را پایین بیاندازم یا خودم را گم و گور کنم یا سر به نیست. با همه نفرتم می گویمش: حیف که حتی لیاقت مردن هم نداری….

 

2-     انگار همه قدرتش را جمع کرده تا کینه شود در نگاهش به من و چشم بر نمی دارد از چشمم. انگار همه بدبختیش را من به دامنش ریخته ام. انگار می توانم. انگار هستم. می خواهد باور کند کسی، چیزی، قدرتی هست غیر از خودش که به این روزش انداخته. و خوب می داند نیست. کسی و چیزی و قدرتی نیست غیر خودش. و بعد خیالش می گذرد که من همان خودش هستم که مجبورش کرده ام به بدبختی. به انتخاب. به اشتباه. به تکرار و تکرار اشتباه. می خواهد سر به تنم نباشد و می داند که نمی شود. بشود هم دردی دوا نمی شود. می داند و باز به رویم می غرد: حیف که حتی لیاقت مردن هم نداری… و می دانم و می داند که حرف این نیست. آن قدر تکرار کرده ایم این بازی را که بدانیم راه این نیست. اگر خودش را بکشد از شر من خلاص نمی شود و اگر من را بکشد باز فرهاد جانش را می لرزاند و می خواند: «آینه می شکنه، هزار تیکه می شه…. اما باز تو هر تیکه اش عکس منه.» می داند اگر بشکندم هزار برابرش می کنم  که دوباره نمی کشدم…

 

 

3-     این ترانه را که می خوانید روزی نوشته ام که نمی دانستم. نمی دانستم آدم از خودش انتقام نمی گیرد. نه که نباید بگیرد. نمی تواند که بگیرد. نمی دانستم انتقام اگر گرفتنی است هم از دیگرانی است که نمی توانی تغییرشان دهی. نمی توانی به راهشان بیاوری. نمی دانستم خودزنی بازی کودکانه ای است. یک بازی کودکانه خطرناک که وقتی باختی می فهمیش و می گریزی از سایه اش. و وقتی باختی کمی دیر است برای گریختن و فهمیدن. خود زنی بدترین راه آسوده شدن است و بهترین چاه گرفتار خود شدن.

 

4-     می دانم این ها را که می گویم زخم های کهنه دستم و خاطره زخمی دورم و رفقای رنجیده قدیمی ام و هم خانه عذاب کشیده حسته ام ریشخند می کنند توی دل شان که تو از کی این قدر فهمیده شده ای؟ حق دارند و می دانم هنوز نشده ام. اما این ها را باید بلند بلند نوشت برای یک روز، حتی یک روز نجات یافته، در  راه یک آدم به دیوار رسیده که باور نمی کند خودزنی تنها راه نیست. که اصلاً خود زنی راه نیست… بگذریم. ترانه ای را بخوانید که خوانده شده و ضبط شده، توی آشپزخانه. با کیفیتی که خجالت کشیدم اینجا بگذارمش. خواننده گم نامش هم البته مثل من کارش هنوز خودزنی است و ضمناً با هم شکرآبیم این روزها. پس فقط نوشته هایش را می شود خواند اگر خواندنی باشد:

 

 

روزایی که زندگیمو میشد ارزون بخرم

چی میشد از این شبای بد میدادی خبرم

 

به خیالم مثه کوه آهنی پشت سرم

حادثه رسید و تو خودت شکستی کمرم

 

منی که هم نفس جاده و مرد سفرم

توی این شهر سیاه لعنتی دربدرم

 

به خدا خسته تر از زدن به سیم آخرم

نه می خوام بیافتم از پا، نه می تونم بپرم

 

گفته بودم که می خوام سر به بیابون بزنم

نه که با دست خودم گورمو این جا بکنم

 

به تقاص هوس تو آسمون پر زدنم

حالا باید تو قفس بی آسمون جون بکنم

 

چی نصیبت شده از زحمت زانو زدنم

تو کی هستی که شکستی دل و بستی دهنم

 

ته قصه شکستن اومدی به دیدنم

توی آیینه نگام کردی و گفتی که منم    

Written by فرجام

فوریه 21, 2009 at 4:51 ب.ظ.

نوشته شده در ترانه ها

تصویرها

with 4 comments

می گویند بعد از  7 سال همه سلولهای بدن تازه می شود. یعنی بعد از هفت سال تو کس دیگری هستی. فقط خاطره ها می ماند و نشانه هایش. من آدم پیگیری نیستم. هیچ کاری را همیشه تکرار نتوانسته ام بکنم. حتی شغل هایم را هم دو سال بیشتر تکرار نکرده ام. کم حافظه هم هستم. آن جایی از حافظه ام که خاطره ها می مانند انگاری خیلی کوچک است و اتصالی دارد. و وای از وقتهایی که همه چیز یادم رفته و سیمم دوباره اتصال می کند و فیلم پشت فیلم رژه می رود توی مغزم و تصویرها دوره ام می کنند.

تصویر کودک سیاه سوخته و ریزه ای که آن قدر می دوید توی زمین که دم غروب رفقا دست و پایش را می گرفتند و می انداختندش توی خانه. تصویر دوچرخه. تصویر تشتک بازی. کندن کاشی های دانشگاه شریف و کاشی بازی. تصویر علی و رضا ضیایی و آقای ضیایی که راننده ترانزیت بود و فریده خانوم مادرشان. نقل و نباتشان هم فحش خواهر و مادر و مادر قدغن کرده بود حتی نگاهشان کنم. بازی می کردیم و دعوایمان می شد و مادرشان می آمد پشت در خانه و نعره می شکید و مادر نگاهم می کرد اشک می ریخت و قول می دادم دیگر طرفشان نروم و این قصه چند بار و چند بار و چند بار هر سال تکرار می شد. تصویر موهای بور علی ضیایی که شنیده ام اعدام شده…

تصویر نوجوان حاضر جواب و شیطانی در یک دبیرستان شلوغ. تصویر آقای شهسواری که من و هومن را مات نگاه می کرد و جزوه ای توی دستش خشک شده بود از شعر ها و کاریکاتورهایی که از معلمهایمان کشیده بودیم و پرفروش ترین جزوه آن سال شده بود و نگاه من که چفت شده بود به پوتین های آقای شهسواری که شنیده بودم خیلی دارد. و آقای شهسواری به صفحه خودش که رسید آن قدر خندید که چاره ای نمانده بودش غیر بخشیدنمان…

تصویر جوان لاغر و بلندی هر پنج شنبه آفتاب نزده در درکه. تصویر یک شب بد که هر چه خاطره و نوشته و تصویر بودم را نیمه شب در خرابه پشت خانه سوزاندم. همه سالهای جوانی و نوجوانی تا آن روز را. تصویر تیغ. تصویر دست راستی پر از خط های عمودی قرمز از بالا تا پایین. تصویر اتاق آبی رنگی که همه دیوارش را نوشته بودم. تصویر ساعت – رادیوی برقی عمو طاهر که با برق آمریکا کار می کرد و تبدیل که می زدی هر ساعت ده دقیقه عقب می ماند و هر شب معادله حل می کردم برای تنظیم زنگ صبح و وای اگر اشتباه می کردم…

این تصویر ها من نیستم. اینها حتماً کس دیگری است خیلی نزدیک به من. من این آدمها را نمی شناسم. نمی فهمم. اصلاً یادم نمی آید. جایی نمانده که خودش را ثبت کرده باشم. نه خودش را می شناسم نه جاهایی که بوده نه آدمهایی که با او بوده اند. من انگار چند بار مرده ام تا این جا. می گردم دنبال آدمهای گذشته. دنبال قیافه هایشان. حرفهایشان. حرفهایمان. روزهایمان. هیچ کس نیست. هیچ کس نمی آید و نمی خواهد برگردیم و بگردیم و خودمان را ، لااقل تکه ای از خودمان را پیدا کنیم. حتی خواب هم که می بینم همه می دانند که من آن آدم نیستم و قاچاقی برگشته ام. خواب که می بینم سر امتحانم و اگر نمره نیاورم زندگیم به باد می رود، یکی می آید و زیر گوشم می گوید: می دانم همه امتحانهایت تمام شده. اما اگر اینها را جواب ندهی همه را از اول باید دوباره شروع کنی…

من گم شده ام. باور کنید من گم شده ام. اینجا که هستم ایستاده ام با یک عالمه آدم که می شناختمشان و نمی شناسمشان. نقشه را سوزانده ام.  قطب نما هم ندارم و مجبورم هی قدم بردارم به جلوتر. کمکم نمی کنید؟ وای… اگر بعدتر این روزها را هم گم کنم؟ آدمهایش؟ چه کار داریم می کنیم با خودمان؟ صبر کنید! من یک چیزهایی را پشت سرم جا گذاشته ام که لازمشان دارم.

این تنها چیزی است که پیدایش کردم. از اولین سالی که وبلاگ می نوشتم. شعر خودم را دستکاری کرده بودم. راستی این صفحه ها چیزهای خوبی هستند. مواظب باشیم گم نشوند یا نصفه شب نسوزانیمشان وسط خرابه پشتی خانه. این شعر مال هفت سال پیش است یا کمی کمتر. پس کم کم دیگر شعر من نیست. واقعاً یکی بین شما نیست که بیاید کمک کند بگردیم با هم روزهایی را که جامانده داریم میانشان؟

گل من! با نفست جان دارم

با تو بی دردم و درمان دارم 

گله هر چند فراوان دارم

نازنینم! به تو ایمان دارم

———

گل بی معرفت جاندارم!

با تو من درد بی درمان دارم

گله از خویش فراوان دارم

من خرم چون به تو ایمان دارم

Written by فرجام

فوریه 17, 2009 at 8:20 ب.ظ.

نوشته شده در ترانه ها

بازی

with 5 comments

ما رابطه ها را بازی می کنیم و با بازی ها رابطه ها را می سازیم. یک رابطه یعنی همه بازی هایش. قایم باشک. دستش ده. گرگم به هوا. خر پلیس. کی بود کی بود من نبودم. گرگم و گله می برم. عمو زنجیر باف. دزد و پلیس. خاله بازی. مهمون بازی. دکتر بازی و … گاهی بازی ها مهمند و بزرگ. فینالند. حذفیند. گاهی هم کوچکند و حاشیه ای. ما Gamerها می گوییمشان mini game. یک بازی کوچک و محدود در محدوده ای کوچک و تعریف شده. هفته ای یک پیام کوتاه که می رود و می آید. دیدار به یک جمع دوستانه هر چندشنبه چندم ماه. نامه نگاری گاه و بیگاه با سوژه یک حرف یا یک شوخی یا یک درددل معلوم. تکیه کلامی مشترک با کسی در محل کار… مینی گیم ها طول که می کشند حوصله سر می برند و وقتی نیستند بی حوصله ای. شاید مینی گیم یعنی حوصله.

باید حواست به بازی ها باشد. بازنده نباشی. برنده باشی. بازیت را به هم نزنند. جز نزنند. تقلب نکنند. یا شاید جر بزنی و تقلب بکنی و بازی بقیه را به هم بزنی تا بازنده نباشی. می خواهی حریف باشی و قوی باشی و بازی را نبازی. تمرین می کنی و بند می کنی به یک بازی که انتقام یک باخت کوچک را بگیری. همه زندگیت را می بازی تا یک باخت کوچک در یک بازی کوچک را برگردانی. (بخوان آبرویت را پس بگیری.) می دانی اشتباه می کنی. خودت هم می دانی اشتباه می کنی و نمی خواهی کوتاه بیایی. نمی خواهی کم بیاوری و نمی خواهی پا پس بکشی. می دانی چرا؟ می دانی؟

بازنده بودن بد است. برنده بودن هم خوب است. شک نکن. اما بازی بازی است. ما بازی می کنیم تا شیرین تر زندگی کنیم. زندگی نمی کنیم تا بازی کنیم و نبازیم. و وقتی می بازی شاید یعنی بازی را بلد نیستی. قانون بازی را. شاید این بازی تو نیست. می دانی علاج حسرت باختن چیست؟ می دانی مهمتر از نباختن چیست؟ حتی مهمتر از بردن بازی؟ بالای سر همه این ها ساختن بازی است. طراحی بازی است و تغییر بازی. برنده های بازی دلشان خوش است به برنده بودن و بازی سازها زندگی می کنند با بازی گرداندن. اگر بازی خسته ات کرده بازی را به هم نزن، بازی را نباز. بازی نکن. بازی بساز. بساز و یک بازی ساختن برنده باش. اگر نمی دانی از کجا و نمی دانی چطور، بازی های بزرگ را رها کن. از مینی گیم ها شروع کن. از بازی ها کوچک و محدود دور و برت. بعضی از بازی های کوچک زیر دست و پای ما سرشار از ایده های بزرگند. سرشار از حس های ناب. پر از آینده های نفس گیر نیامده. و یادت هم نرود بازی اشکنک داره، سر شیکستنک داره.

خوشم نمی آید از عوام فریبی های راز موفقیت درنیم ثانیه و کامیابی در شش ورق. اما نمی دانم . انگار یکی این دور و برها منتظر است تکانی بخورد با شنیدنش. نمی دانم کجا. چقدر دور یا نزدیک . نمی دانم . انگار قرار بوده من اینها را این جا بگذارم امشب. وقتی دوباره می خوانم انگار نوشته های من نیست. نمی دانم. شاید خطاب به خودم است و هنوز نمی فهممش…

Written by فرجام

فوریه 14, 2009 at 6:00 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

میرا

with 8 comments

-بعد از سالها باز گذارم می افتد به بهشت، به کتابخانه پدر. در خانه ای که امروز کودکی ندارد در اتاق هایش. پدر اتاقی دارد برای مطالعه و بهشت را، کتابها را چیده دور دیوار و لم می دهد و سیگار دود می کند و می خواند. دور می زنم و دوره می کنم عمری را که فقط لای صفحه های رنگ رفته و پیر این ورق ها می توانم یاد کنم.

…دقیقاً تا 928 شماره خورده بود کتابهایم. همه را حفظ بودم در ده سالگی و پدر هر چه می گشت کتاب خوب جدید نبود برایم در آن سالهای جنگ جنگ تا پیروزی و خاموش کن و رازبقای شبکه دو. راهی نمانده بود جز از آن که دزد شوم. دزد کتابخانه پدر. شبی یک کتاب می دزدیدم و زیر پتو با چراغ مطالعه می خواندم و می گذاشتم سرجایش قبل از خواب و بماند دعوای بی انتها با مادر سر لحاف سوخته با چراغ و کتاب مانده کنار بالش از زور خواب و جا ماندن از مدرسه صبح و…

-ردیف کتابهای عزیز نسین… نابود شدند بسکه خواندمشان. جلال… سنگی بر گوری نیست!  پدر که کتاب به کسی نمی دهد. کجاست؟ کتابهای انتشارات امیر کبیر… جلد یک رنگ مربع رنگی و عنوان بالای مربع با زمینه سفید. نمی دانم دارم دنبال چه می گردم اینجا. بو می کشم دنبال چیزی که نه نامش را دارم نه تصویرش را نه جایش را. فقط بو می شکم لای کتابها دنبال گمشده ای که قبلم را انداخته به ضربان.

 …افتاده بودم به خواندن کتابهای ممنوع و پدر آشکارا وامانده بود چه باید بکند. به رویش نمی آورد و به روی خودم نمی آوردم. شاید 30 بار کلیات عبید زاکانی را از زیر بالشم برداشت و 30 بار از 30 مخفی گاه مختلف در خانه پیدایش کردم. دیوانه خواندن بودم و مهار نمی گرفتم. با همسایه های احمد محمود بزرگ شدم. شاید با جمله » عطر تن بلور خانم بی قرارم کرده بود..» و پدر نمی دانست چه کار کند. نمی دانست درست است چه کند. باید چه کند. چه کند با این موریانه 11 ساله ای که افتاده میان بهشتش. میان کتابخانه اش…

-رد ردیف کتابها که می رساندم به «میرا» نفسم بند می رود. یک کتاب کهنه که کاغذهایش را دست اگر بزنی می شکنند. با جلد بنفش امیرکبیر. شیرازه اش از صد جا تا خورده و همه اش کار یک موریانه است. یک موریانه افسار بریده شاید ربع قرن پیش. میرا نوشته کریستوفر فرانک…

 …پدر مهره آخر را بازی کرده بود. همه کتابهایی که نباید می خواندم در یک خانه تکانی پرواز کرده بودند به بالاترین قفسه کتابخانه اتاق خواب. یک روز شاید برای نیم ساعت تنها بودم توی خانه. فقط پریدم و بدون آنکه ببینم یکی از میوه های بهشت ممنوع را چیدم و انداختم پایین. پنجاه صفحه اش را توی نیم ساعت خواندم. رسیده بودم به دیدن دوباره میرا در زندان که کلید میان قفل چرخید و فقط پریدم و کتاب را چپاندم آن بالا بی آنکه ببینم…

-دراز کشیده ام روی تخت اتاق پدر و میرا می خوانم و عین احمقها نمی توانم جلوی اشکم را بگیرم. رسیده ام به دوباره دیدن میرا در زندان و انگار اگر ورق بزنم از خواب بیدار می شوم و دوباره بزرگ می شوم و بهشت فرار می کند. پدر می آید بالای سرم. پدری که سالها پیرتر شده از روزی که کلید میان قفل چرخید و بند دلم را پاره کرد.

… شب پدر آمد بالای سرم. پرسید: میرا چطور بود؟ صدای خودم را شنیدم که گفت نمی دانم. پرسید چرا؟ صدایم گفت تمامش نکردم… نمی شد سرم را بلند کنم تا بفهمم پدر وقتی رفت خشمگین بود یا غمگین یا خندان. شب کتاب میرا روی میز تحریرم بود. آن شب دو نفر که در مربع های شیشه ای زندگی می کردند نقابهایشان را کنند و گلوله ها را در آغوش گرفتند. آن شب برای اولین بار مردی زنی برهنه را در آغوش گرفت در ذهنم. زنی با موهای سیاه و تنی سپید. آن شب فهمیدم بوسه طعم دارد و تن ها میان هم آغوشی گرم می شوند. آن شب فهمیدم نمی شود آدم بودن آدمها را زیر پای جامعه سر برید. آن شب فهمیدم پیروز شده ام. پدر کتاب ممنوع را آزاد کرد. آن شب فهمیدم پدر پیروز شده. من تا سالها به قفسه ممنوع دست نخواهم زد. فقط میرا گروگان من بود از بالاترین طبقه بهشت. از طبقه ممنوع. میرا سند بزرگ شدن من بود…

-پدر می آید بالای سرم و می گوید غذا حاضر است و همه منتظر اخوی! بلند می شوم و می پرسد چه می خوانی؟ نمی فهمم هنوز دارد تربیتم می کند یا یادش نیست یا پیر شده. جلد را لای دستم می پوشانم و می گویم کتاب… میرا… mortelle … می خندد و می رود و من می مانم و بهشت کاغذی پدر. پدری که یک عمر تلخی و جنگ بین مان هم نمی گذاردم که عاشقش نباشم.

Written by فرجام

فوریه 3, 2009 at 4:39 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: