فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

Archive for ژوئیه 2011

فهمیدن

with one comment

فهمیدن یک وقت هایی مثل دوش آب سرد است. تنت را سوزن می زند و لرزه به جانت می اندازد و تو باز وسوسه می شوی به بیشتر خواستنش. وقتی تازه لمست می کند پس می کشی و با خودت می گویی چه کاری است آخر؟ رخوت و خواب آلودگی گرما و بی خبری کجا و تیغ دوش آب سرد دانستن؟ اما تو تن می دهی به تیغ دانستگی که سوزن می زند و نمی خراشد. گاهی آرام و قدم قدم و گاهی ناگهان و سراپا. تن می‌دهی که دنیایت را بشناسی یا خودت را یا طاقتت را. بفهمی چقدر قد ادعاهایت هستی و تا کجا پای خودت می‌ایستی.

فهمیدن سوز دارد و لرز، مثل دوش آب سرد. اما یک وقت هایی راهی نداری جز باریدنش بر بودنت. یک وقت‌هایی مثل وقتی که می‌بینی خودت را باخته‌ای و می‌فهمی چیز زیادی از دست نداده‌ای. این وقت‌های تلخ است که چشم‌هایت را می‌بندی و با دست خودت دوش آب سرد فهمیدن را باز می‌کنی بر سرت و باید دوام بیاوری تا تیغ سرمایش تمام شود. تا تنیده شوی در فهمیدن. تا خواب از سرت بپرد.

فهمیدن به تو می‌گوید چه هستی و چقدر فرق می‌کنی یا کرده‌ای با آن چه می خواستی. فهمیدن کاستی‌هایت را ورق می‌زند و نازت را نمی کشد. فهمیدن سخت است. سوز دارد و لرز دارد و آرامش را می برد، مثل دوش آب سرد. اما فهمیدن خوب است. فهمیدن هشیاری می آورد، مثل دوش آب سرد.

Advertisements

Written by فرجام

ژوئیه 30, 2011 at 10:35 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

می فهمی؟

with 7 comments

وقتی می‌شوی هم‌زیستی مسالمت آمیز عشق و نفرت در خودت، وقتی امید و یاس به هم سر تکان می‌دهند و تو را با اسف ورانداز می‌کنند، وقتی می‌فهمی محکومی به ماندن و مجبوری به رفتن، وقتی از خودت دور و با خودت غریبه می‌شوی و پایان تلخ قصه ات را می‌بینی و می‌فهمی و هنوز باور نمی‌کنی، آن وقت است که می‌افتی به شمردن داشته‌هایت و درد بدی دارد وقتی انگشت‌هایت زیاد می آید برای شمردن. حتی انگشت های یک دست.

سخت است کسی نباشد تا تکیه کنی به بودنش. سخت تر است که دیگر نباشد. تلخ است غوطه نخوری در دوست داشتنی که مال توست و از جنس تو. تلخ تر است که مزه اش را یادت نرفته باشد. درد دارد هم‌پا نداشته باشی برای رفتنت. دردش بیشتر است وقتی سر دویدن داری هنوز و پای دویدن دیگر نه.

وسط این همه اما گاهی یک تک لحظه بی‌پایان و یک جمله‌ی کوتاه و کوبنده بس است تا بفهمی نباخته‌ای. گاهی همین که کسی باشد که تو را بفهمد یعنی بازی هنوز تمام نشده. گاهی همین که کسی هست که تو را می‌فهمد خودش بس است. خودش کافی است. گاهی می‌فهمی داشته هایت را که محکم است ، حتی اگر کم است.

Written by فرجام

ژوئیه 19, 2011 at 11:52 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

الاکلنگ

with 3 comments

اگر پاییدنِ دوست داشتن به قدر پیدا کردنش ساده بود، دنیا به این سختی نبود شاید، و به این رمزآلودی و دلفریبی، شاید. وقتی که پیدا می‌کنی و پیدا می شوی، راه تازه انگار سربلند می کند و سر بالا می شود. از مستی و خواب و سُر خوردنِ پیدا کردن و پیدا شدن که درمیایی، تازه می‌افتی به سربالایی پاییدن و هم‌پایی پیدا شده‌ات.

باید خودت را و جایت را آدمت را بپایی. اگر نپایی به فاصله‌ای که برایت یک چشم به هم زدن هم به چشم نمی آید، می‌شود که ببینی هیچ چیز دیگر بر جای خودش نیست. نیستی و نیست و تو مانده‌ای و نیستی. گم که شدی و گم که کردی تازه می‌افتی به گشتن. بسیار باید بگردی تا تازه بفهمی چه گم کرده‌ای و دنبال چه هستی و دنبال چه باید که باشی.

می‌گردی و پیدا نمی‌کنی. خسته می‌شوی و می‌مانی. پیدا می‌کنی و دیده نمی‌شوی. می‌دوی و نمی‌رسی. می‌رسی و در بسته است. در باز می شود و کسی نیست منتظرت. بسیار می‌گذرد تا بفهمی وقتی گم شده‌ای در گم شدن، آن چه گم می شود تو نیستی، او نیست. زبان مشترک است، فهمیدن است و پذیرفتن. بسیار می رود تا بفهمی کجایی و چه آمده بر سرت.

می گذرد تا مزه کنی که تلخ‌ترین لحظه‌‍اش این است که هر چه مانده از توانت را جمع می‌کنی، هر چه رفته از خواستنت را یاد می‌کنی و هر چه سنگ افتاده به راهت و به روزگارت را فراموش می‌کنی تا برگردی و برگردید به جایتان … و نمی شود. و آن چه تو را تنگ در آغوش می گیرد دیوار است، نه یار. خسته می‌شوی و دل‌زده. می‌نشینی و نه دیگر صدایی می‌شنوی و نه چیزی می‌بینی و نه کسی را باور می‌کنی. آن قدر می‌نشینی تا شاید دوباره توانی بیاید، خواستنی بماند و توانستنی.

و بسیار می‌گذرد، بسیار بیش از بسیار می گذرد تا بفهمی، آن که دیوار به جایش کوبیده شد به آغوشت، همان بوده که دیوار را در آغوش گرفته، جای آغوشت. بسیار می گذرد که بفهمی تلخ‌ترین جای این تاریک خانه‌ی دل‌سردِ گم شدن، این نیست که پیدا نمی‌شویم. این است که از کنار هم رد می شویم و دست‌مان را به غفلت به صورت هم می‌کوبیم و نمی‌شنویم و نمی‌بینیم. تلخ‌ترینش این است که وقتی سر در لاک برده‌ایم از سر از لاک بیرون نیاوردن آن دیگری، نمی‌شنویم آن دیگری را که بر لاک‌مان می کوبد.

بسیار می گذرد تا بفهمیم این الاکلنگ در تاریکی را و از آن پیاده شدن را. بسیار می گذرد که بفهمی گم شده‌ی چیزی هستی که هنوز زاده نشده، نه عزادار قصه‌ای که روزگارش سپری شده. بسیار می گذرد، اما کاش بگذرد این که بفهمی، آن که خطا می‌رود می شود که تو هم باشی. بسیار می گذرد که بتوانی خودت را هم تو خطاب کنی و پیدا شوی و پیدا کنی خودت را و خودش را دوباره. بسیار گذشته تا این جا.

Written by فرجام

ژوئیه 9, 2011 at 10:19 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: