فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

Archive for آوریل 2014

درد همیشه نوشتنی نیست

with 4 comments

اینجا، اگر باقی بماند، آخرین جای به جامانده‌ برای نوشتن است در دنیای مجازی. متاسفم از رشته‌های رفاقتی که گم می‌کنم و متاسف نیستم از راهی که گام گذاشته‌ام به برنگشتنش. خسته‌ام از خودم نبودن. ترانه‌های مانده توی این صفحه نمی‌گذارند چراغش را خاموش کنم. این زنگوله‌های تابوت بی‌فرجام.

تو هوای لبای تو دارم

دیگه کم‌کم نفس کم میارم

 

خسته‌ی نفرت و بغض و کینه

تشنه‌ی بوسه‌های بهارم

 

ابر لبریز باریدنم من

باش و لب تر بکن تا ببارم

 

ساقه‌ی یک سپیدار خشکم

تن تبر خورده‌ی سر به دارم

 

سایه‌ی بی‌نهایت رفاقت

بی‌کسی‌های یک تک‌سوارم

 

این قفس خستگی ناپذیره؟

یا خودم ناامید از فرارم؟

 

شک ندارم به شکی که داری

شک نکن! من به دردت دچارم

Advertisements

Written by فرجام

آوریل 26, 2014 at 10:23 ب.ظ.

نوشته شده در ترانه ها

هیولا

with one comment

آدم‌ها، اگر نه همه، اگر نه خیلی‌ها، گاهی درگیرند با هیولاهای درون. هیولای درون اگر نمی‌دانید چیست که خوش به حال‌تان. اسمش اعتیاد است یا گرفتاری یا خصلت نخواسته و ناگزیر و نامیرا. درگیر بودن و ماندن با خوردن یا نوشیدن یا کشیدن، با وسواس یا بدبینی یا ترس، با ماجراجویی یا بی‌پروایی یا هرچه. هر چه هست بگذارید اسمش همین هیولا باشد، این کِشش کُشنده‌ و یک‌بند به کاری که نباید.

چقدر باید طول بکشد تا با هیولاهایت آشنا شوی، تا هیولاهایت را بشناسی، تا هیولاهایت را باور کنی، بخواهی با هیولاهایت بجنگی، بتوانی با هیولاهایت بجنگی، تا برسد به آن‌جا که بفهمی هیولاهایت بخشی از تو اَند تا هستی. هستید با هم. ولی هیچ وقت نه کنار هم. یا او زندان‌بانِ توست یا تو زندان‌بانِ او. گاهی یک عمر کم است برای این همه راه را رفتن و همه‌ی این راه را رفتن. گاهی هیولا امان نمی‌دهد به باقیِ زندگی.

هر که، هر قدر، هر چه کمک کند، آخر خودِ آدم است و هیولاهایش که معلوم می‌کنند زندانی و زندان‌بان را. کلید و زنجیر گاهی مدام دست به دست می‌شود و این یعنی هیولا برنده‌ی مطلق است. هر بار دست به دست شدن کلید تو را خسته‌تر می‌کند و هیولا را حریص‌تر و تشنه‌تر. آدم خام می‌شود، می‌پزد و می‌سوزد گاهی. اول جوانی! نابلدی! کم عقل و پر ادعایی! بعد گیجی! گمی! سرگردانی! بعد خسته‌ای! بی‌توانی! پیری! ولی هیولا همیشه مثل کودک تخس و سرحال، آماده‌ی به هم ریختن و شیطنت و ویران کردن است.

میفهمی و می‌پذیری که بازنده‌ای با این دوقلوی به هم چسبیده‌ی هیولاداری که هستی. هر طرف بروی چیزی باخته‌ای. یاد می‌گیری شعار ندهی و اراجیف اخلاق و عرف که به گوشَت می‌ریزد را غربال کنی و ببینی بین باخته‌ها کدام سنگین‌تر است. کدام مدام‌تر است. کدام عمیق‌تر است. و از آن‌جاست که شروع می‌کنی به کمتر باختن. یاد می‌گیری وقتی با متخصصین هیولایی حرف می‌زنی که در عمرشان سایه‌ی یک هیولا را هم نچشیده‌اند، سر تکان بدهی و لبخند بزنی و حواست به زنجیر و کلیدت باشد و برق چشمان هیولایت.

وقتی بعدِ هزار پیچ و خم، چم و خمِ هیولا را می‌فهمی و پشتش را خاک و خم می‌کنی، مدالی نمی‌گیری و قهرمانِ فاتح نیستی. بارِ کرده‌های هیولا روی یک دوشت است و زنجیر و افسارش به دوشِ دیگرت. خستگیِ جنگِ بی‌پایانت در دلت و ترس از لحظه‌ای پلک زدن و باز اسیر شدن در چشمت و روی مرز لرزانِ کژ دار و مریزِ مهار هیولا نفس می‌کشی و گام می‌زنی.

یک جای خنده‌داری هم هست که آدم خوب‌ها یا آداب دان‌ها یا خاله خرسه‌ها ناغافل به سرت می‌ریزند تا از دست هیولایی که زنجیرش توی دستت بوده نجاتت دهند. زیر دست و پای نجات یافتنت، آن‌جا که هیولایت زنجیر شل می‌کند و لبخند زنان کلید را باز از جیبت می‌زند و با ترحم و عشق زیرِ دست و پای نجات یافتگی نگاهت می‌کند، حس می‌کنی دست کم هیولا حال و آن و دلِ تو را بهتر می‌فهمد و این شاید عاشقانه‌ترین جای زندگی تو و هیولایت باشد. یک جایی هست که آدم می‌ماند بین غارِ تنهایی و جنگ با هیولای درون یا غریبگی‌های یک عمر آشنای بیرون. می‌ماند به خستگی از موش و گربه بازیِ بی‌پایانِ هیولا. به خستگی از زندگی. به عشق به زندگی، به نفرت از زندگی. تصویرش؟ آخرین سکانس روزی روزگاری آمریکا. لبخندِ پر از هیچ و تلخ و دیوانه‌ی رابرت دنیروی بی‌همتا و عزیز که هیولایش را توی چشم‌هایش رها کرده رو به دوربین، رو به دنیا.

تقدیم می‌شود به سه نفر که خودشان گمانم می‌دانند.


Written by فرجام

آوریل 4, 2014 at 12:54 ق.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: