فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

Archive for فوریه 2012

ترسِ پرستو

with 4 comments

می‌ترسی؟ … من هم! من هم مثل تو دلم آشوب می‌شود و به هم می‌خورد. من هم مثل تو می‌خواستم این‌جا نبودم یا این‌جا این جور نبود. ولی این‌جا همین‌جا است و همین‌جور که هست. با این تاریکِ مرطوبِ متعفن‌اش. با صدای ممتد و کشنده‌ میله که روی نرده با غیظ کشیده می‌شود. میان این یاس بی‌پایان که ساعت به ساعت روی هم تلنبار می‌شود بی‌هیچ نوازش نسیمی. این جا اصرار دارد که یادت نرود همین طور است. با شب‌های طولانی و روزهای تاریک‌تر از شبش. با صدای ناله‌ها و درد زخم‌هایش. این‌جا میله‌ها و ناله‌ها اول و آخرِ دنیا را تعیین می‌کنند.

می‌گویند سگی که پارس می‌کند گاز نمی‌گیرد. شاید راست بگویند، شاید هم نه! می‌دانی؟ خیلی‌ها سگ و گرگ را از هم درست تشخیص نمی‌دهند. وقتی جنگ بین اندیشیدن و دریدن است، بهترین شیوه می‌شود سلاح حریف را انداختن. تو او را از دریدن وا بگذرای و او تو را از اندیشیدن. گرگ که زوزه می‌کشد شاید قصدش دریدن باشد یا نباشد. شاید بتواند یا نتواند. اما حتماً می‌خواهد توان فکر کردن را از تو بگیرد. یا تنها فکرت دریدن بشود و دریده شدن. می‌ترسی؟ … من هم! اما حواست باشد این زوزه‌ها کارشان چیست. این که از یک بار دریده شدن هزار بار بترسی. این که فکر کردن را فراموش کنی.

می‌دانی چه فکر می‌کنم؟ بیا وسط این همه تاریکی، چشم‌های‌مان را ببندیم، دست‎‌های هم را بگیریم، سعی کنیم به چیزی فکر کنیم غیر از این صدای گوش‌خراش و ممتد زوزه‌ها، یا سعی کنیم صدای گوش‌خراش زوزه‌ها را برای هم تعریف نکنیم. بیا ترس‌های‌مان را بین هم تقسیم نکنیم. ترس تکثیر شدنی است، نه تقسیم شدنی. گرگ‌ها این را خوب می‌دانند. اسیر زوزه‌ی گرگ‌ها که می‌شوی فکر کردن را فراموش نکن و دست‌های هم را گرفتن. از ترسیدن هم نترس.

می‌ترسی؟ … من هم! اما بیا در چیزی بیش از ترسیدن با هم باشیم. ما آخر این‌جا را خسته می‌کنیم از این طور بودن. مثل او که ما را خسته کرده.

Advertisements

Written by فرجام

فوریه 25, 2012 at 10:59 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

چهل ساله

with 3 comments

وقتی چشم باز می‌کنی به دیدنش، عشق برایت ستاره‌ای تک و درخشان و دور است. آن قدر دور که حتی خیالش به آغوشت نمی‌رسد و آن قدر پر نور که نتوانی نبینی‌اش.

وقتی دست دراز می‌کنی به چیدنش، عشق برایت آب دریاست که می‌پیچی به خودت برای چشیدنش و تشنگی بر تشنگی می‌گذاردت هر نوشیدنش.

وقتی دست می‌کشی از دست درازکردنش، عشق می‌شود میوه‌ی نوبرانه‌ای که فصلش رفته و طعمش مانده و سبد سبدش را که به دهان می‌گذاری دیگر آن نمی‌شود برایت.

وقتی دست به کار می‌شوی به باز پیدا کردنش، عشق خیالی است که بوده و خوابی است که پریده. گم می‌شوی در این که بوده یا نبوده و گم می‌کنی دنبال چه می‌گردی دیگر. می‌شود حسرت برایت.

وقتی همه این‌ها گذشت و هنوز دل داشتی به داشتنتش، وقتی های و هو و شر و شور خواستن و داشتنش نشست، عشق می‌شود خواستنیِ داشتنیِ جاافتاده‌ای که گرم است و نمی‌سوزاند. می شود لبخند تمام و مدامی که لرزش و دغدغه نمی‌شناسد. سایه‌ی گرم و دنجی که خیال ورچیدن و گذشتن ندارد. سنگر امن و امانی که از آخر هر حادثه‌ای دست دراز می‌کند و بیرونت می‌کشد.

می‌فهمی پشت این حال دل آویزان و طوفانی که اسمش عشق است، پشت هزار هزار صبر و ایمان و دوام، چیز آرام و امن و پناهی هم هست است که نامش عشق است. می‌فهمی عشق مثل شراب است. اگر صبر کنی تا جا بیافتد. اگر دوام بیاوری تا قوام بیاید. اگر دوام بیاورد تا بفهمی. عشق از آن چیزهاست که تازه‌اش طاقت و کهنه‌اش قیمت ندارد.

Written by فرجام

فوریه 18, 2012 at 11:29 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

خون، درونِ رگ سیاه

with 6 comments

قدیمی‌ها، پیرترها، تعریف خودشان را دارند از روزگار، از روزها، از زندگی. تعریف‌های‌شان کهنه است. تکراری است. ساده است. و یادمان می‌رود که تنه دارد به چیزی به نام تجربه، به مادری به نام تاریخ. ما حرف‌های قدیمی‌ها را خیلی وقت است جدی نمی‌گیریم. ما خیلی وقت است دور خودمان می‌چرخیم.

قدیمی‌ها، پیرترها، تعریف خودشان را دارند از زمستان. تقسیمش می‌کنند به چله بزرگه و چله کوچیکه. از باورهای مختلف به چله‌ی بیست روزه و چهل روزه و چله وسطی که بگذریم، باوری هست که می‌گوید چله بزرگه چهل روز است از اول زمستان تا دهم بهمن و چله کوچیکه هم چهل روز است از دهم بهمن تا بیستم اسفند. کوچکی چله کوچیکه به روزش نیست یا حتی به زورش. همان چهل روز است و بلکه سردتر و سهم‌گین‌تر. اما قدیمی‌ترها، پیرترها، باور دارند که چله کوچیکه یعنی که کمر سرما شکسته است. از هوا تیغ سرما می‌بارد. پیرترها لبخند می‌زنند که نترس! چله کوچیکه است. برف می‌زند. برف می‌نشیند. قدیمی‌ترها امیدوار و مطمئن نگاه افق می‌کنند و زمزمه می‌کنند: نمی‌ماند! کمر سرما شکسته!

ما آدم‌های روزگار نوییم. اهل عجله و غریبه با صبر. تشنه آزمودن و بدگمان به تجربه. بیشتر می‌گوییم و کمتر می‌شنویم. دنبال بهاریم و هر سوز و سرمایی پرپرمان می‌کند. ورق می‌زنیم تقویم را بی‌قرار بهار و صفحه‌های مانده از سرما دیوار می‌کشد رودرروی امیدمان و ما می‌خزیم به گوشه‌ای از بیداد سرمایی که دیگر باور نمی‌کنیم تمام شود. قدیمی‌ها، پیرها، اما لبخند می‌زنند و به جان کندن‌ها و دست و پا زدن‌های چله کوچیک نگاه می‌کنند و سرشان پر می‌شود از خیال خوش بهارهای جوانی. نگاه ما می‌کنند که جوانی را حرام می‌کنیم به خودمان با مشت کوبیدن به برف و حسرت گرما و بهار کشیدن.

قدیمی‌ها، پیرترها، به جایش به حیاط می‌روند و دست می‌کشند به شاخه‌هایی که پر شده‌اند از گره. از مشت‌های کوچکی روی شاخه‌های نازک که پر از بغض برگ‌های نرسته و منتظر است. پیرترها نگران نرفتن زمستان نیستند. نگران غنچه‌هایی هستند که زود باز می‌شوند و پرپرِ سرما می‌شوند. غنچه‌هایی که ناامید از نیامدن بهار وا می‌دهند. پیرترها می‌دانند بهار یک روزه از راه نمی‌رسد. می‌دانند اولین مژده‌ی بهار کمرکش سرماست. همان آغاز چله کوچیکه. همان جا که کمر سرما می‌شکند.

چله کوچیکه پیامبر بهار است. بهارتان خجسته. غنچه‌های‌تان را حرام نکنید!

Written by فرجام

فوریه 4, 2012 at 11:44 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: