فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

Archive for ژوئن 2012

روز کنکور

with one comment

هر چه فکر کردم یادم نیامد چه شد که شروع کردم به خاطره دیدن. خاطره‌های دخترک کوچکی که از عاشقانه‌های زندگی من شد. میانه‌های عاشقی‌هایم بودم که آمد به دنیا. یک نیمروز میانه‌ی خرداد با دخترخاله‌اش، که هم‌خانه‌ام شد، از کوه که پایین آمدیم از اتاقک تلفن سکه‌ای زرد رنگ خبرش را گرفتیم که آمده و سالم است و دختر است.

شد یک دختر بچه‌ی خواستنی با موهای فردار و صدای کودکانه‌ی بمی که دل می‌برد وقت کودکانه گفتن. حرف این که بچه‌ها را دوست دارم دیگر نبود. یک چیزی جوانه زده بود میان من و این دخترک خواستنی که تند بود و بی‌طاقت و مست کننده. کودکانه اعتراف می‌کرد که او هم دوستم دارد و این شیرین‌ترین لذتش بود. دیر به دیر و کم‌ به کم می‌دیدمش و تند و توفانی بزرگ می‌شد. زبان که باز کرده بود دخترخاله‌اش، که هم‌خانه‌ام شد، به شوخی سربه‌سرش می‌گذاشت که این فرجامِ من است و او سرسخت و آزرده در آغوش کوچکش حلقه‌ام می‌کرد که مال من است و همه می‌خندیدند و دخترکِ من اخمش جمع نمی‌شد. این جدال تا آن‌جا پیش رفت که روز عروسی‌مان ساقدوش عروس شد. برایش شبیه لباس عروس دوختند و دسته‌ی کوچک‌تری از گل عروس برایش گرفتم و از پیشم تکان نخورد پای آن سفره‌ی آینه و شمعدان.

دوست داشتن این دخترک دو سه ساله از آن خوشی‌های بی‌صدا و پنهان بود که بی‌خبر و ناگهان هم رفت و تمام شد. بچه‌ها وقتی خواهر و برادر و فرزند و هم‌خانه‌ات نیستند، در چند تصویر که چند ساعت بیشتر طول نمی‌کشد ناگهان بزرگ می‌شوند و نوجوان و جوان می‌شوند و تو را با زبان مشترکی که با کودکی‌شان یافته بودی جا می‌گذارند و می‌روند به کام زندگی.

وقتی ناغافل دیدمش یادم آمد این خاطره از کجا شروع شد. دخترک رعنای ما خسته از کنکور برگشته بود و حالا زن جوانی نشسته بود روبرویم که کمتر نشانه‌ای از آن دخترکِ دو ساله داشت. او حالا آدمِ دیگری بود و این میانه‌ی دیگری… اما نه! نگاهش که می‌کنم چیز آشنا و غریبی درونم می‌جوشد و شیرینی می‌کند. آن جوانه‌ی کوچکِ میانِ ما هنوز هست. تناور و عطرافشان. باید از زندگی وقت بگیری تا از نوزادی که روزی در آغوش گرفته‌ای برسی به جوان برازنده‌ای که روبرویت ایستاده و قند توی دلت آب شود. تا بفهمی هیچ وقت نمی‌شود او را چیزی ببینی غیر از همان کودک شیرین که می‌شناختی. آخرش این است که زبان جدیدش را یاد می‌گیری و آبرو داری می‌کنی. اما مثل گربه‌ی کمین نشسته‌، جابه‌جا لحظه‌های کودک شیرین زبانت را در چهره‌اش شکار می‌کنی و کیف می‌کنی. یک جاهایی نگاهت که می‌کند، لبخند که می‌زند، چشم که می‌بندد به فکر کردن، مات و سرخوش می‌مانی و مکث می‌کنی از لذت عشق کودکانه‌ی همیشه‌ای که می‌فهمی هیچ وقت گم نخواهد شد در صورت کودکت.

بچه‌ها به دنیا می‌آیند، مثل لوبیای سحرآمیز رشد می‌کنند، کنکور می‌دهند، رختِ بخت می‌پوشند و آدم‌های بزرگ می‌شوند. تو پیرتر می‌شوی و زمانه پیش می‌رود. اما یک چیزی میانِ نگاهِ آدم‌هایی که با هم رفاقت کرده‌اند و عاشقی کرده‌اند انگار می‌ماند. یک نگاهِ مهربان جا می‌ماند روی آدم‌هایی که هم را از تهِ دل دوست داشته‌اند و پاک نمی‌شود. این جاهای مانده را که لمس می‌کنی، پیش رفتن و جا افتادنِ زندگی را هم دیگر دوست داری. پیرتر شدن را هم.

روز کنکور روزگاری برای من اضطرابی بود که منتظر بود. بعدتر اضطرابی بود که رسیده بود. بعدتر اضطرابی که گذشته بود. این اولین روز کنکور بود که اضطرابی نداشت. طعم دوری بود که دوباره آمده بود. برای تو دخترکم و برای شما دیگر باید مثل پیرمردها ارزو کنم. موفق باشید و خوش‌بخت کنکوری‌های امروز! کودک‌های دیروز! جگر گوشه‌های همیشه! خسته نباشید از درس خواندن و بزرگ شدن! دوست‌تان داریم به خاطر آن‌چه هستید! فارغ از آن چه می‌شوید که باشد بهترین باشد برای‌تان.

Advertisements

Written by فرجام

ژوئن 30, 2012 at 11:48 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

سرخ و سپید و سبز

with 7 comments

از آن جنگل آتش گرفته فاصله گرفته‌ایم. روز به روز بشمار به اندازه‌ی سه سال. های و هو اما تمام نشده. های و هو می‌دانی هیچ وقت تمام نمی‌شود. دعوا بر سر این که برده‌ایم یا باخته‌ایم. بر سر این که جنگ تمام شده یا نشده. این‌ها که می‌گویم تحلیل و خطابه و نقد و دستورالعمل نیست. فکرهای یک نفر است از آن دریای جمعیت. فکرهایی که روزهاست می‌جنگند برای کلمه شدن یا نشدن تا رسیده به کلمه شدن و می‌داند مخالف و منتقد کم ندارد. اما دست آخر نترسیده از گفته شدن.

تلخ‌ترین جایش جای خالی آدم‌هاست. جای خالی آدم‌هایی که با روی خونین در ذهن ما حک شدند. آدم‌هایی که آزادی دادند به بها و خانه گذاشتند به تاوان. این تلخی نه منطق می‌شناسد، نه فراموشی، نه خاموشی. تنها آبی که شاید بشود بر آتش این تلخی پاشید این است که فراموش نکنیم این بهای خون و آزادی و خانه دادن عمرش نه سه سال، نه سی سال، که صد سال است بر صفحه‌ی این سرزمین. به قدمت اولین قامت بلند کردن به آرزوی آزادی.

اما باختیم یا بردیم؟ گمانم هر دو. هم باختیم و هم بردیم. آنجا که بردیم روزی بود که لذت جماعت را چشیدیم. لذت شادی به جماعت و هم‌دلی به جماعت را. آن جا بود که اعتراض را به جماعت تجربه کردیم. با سکوت میلیونی. و چه فرصتی از دست رفت برای داشتن شهر و میهن و جامعه‌ای با هم‌تر و آرام‌تر و متین‌تر. شاید بیشتر نه برای ما. برای آنها که برنتابیدند. ما تعداد خودمان را فهمیدیم و قدر خودمان را دانستیم. اما چیزهایی را هم باختیم. چیزهای عزیز و برنگشتنی را. آدم‌هایی از میان ما که نیامده بودند برای رفتن، آمده بودند برای ساختن. کشتن آن که نمی‌جنگد همیشه تلخ بوده و همیشه تاوان داشته. تاوانش برای ما دل سوخته شد. برای آن‌ها که کشتند؟ نمی‌دانم! شاید سه سال خیلی زود باشد. باخت گران دیگر ما گمانم همین بود که امروز می‌پرسیم: آن همه شور و همدلی و خروش پس چه شد؟

از خودم می‌پرسم ما چه می‌خواستیم؟ که آن میر پاک‌نهاد امروز جای حبس خاموش مجری این جمهوری بود؟ می‌دانم که نه. که آن‌ها که در بند و مضیقه‌اند دیگر گرفتار نباشند؟ حتمن بله! اما آن‌چه ما خواسته بودیم این نبود که ما را گرفتار کنند و بعد بخواهیم که رها کنند. ما چیزی خواستیم که گرفتار شدیم. آیا می‌خواهم کسانی از قدرت بروند و کسانی به قدرت بیایند؟ می‌دانم که نه. باور کرده‌ام بلایی که به جان این خاک سالهاست افتاده به این نام و آن نام ربطی ندارد. با آمدن این و رفتن آن هم دوا نمی‌شود. من می‌ترسم از روزی که افسار قدرت از دست باورمندان متعصب به دست ناباوران متعصب بیافتد و ایمان جرم شود. من این را نمی‌خواهم و از این می‌ترسم و چیزهایی که می‌بینم این ترس را کم نمی‌کند. من کسی یا گروهی یا مرامی را نمی‌شناسم که بتوانم تصور کنم بر مسند قدرت این سرزمین بنشیند و ایران را گلستان کند – و امیدوارم این از بی‌دانشی من باشد – یا افقی نمی‌بینم که همه‌ی پستی‌ها و کاستی‌ها و دردهای این دیار دیرین و دردکشیده‌ را درمان کند. گمان می‌کنم درمان درد این نیست که کسی برود. شاید حتی این است که کسی نرود. که همه باشیم و بمانیم و یاد بگیریم معنی وطن و هم‌وطن را. مگر ما به قرائت دینی و رسمی همه‌ی هم‌کیشان‌مان را برادر نمی‌دانیم؟ مگر می‌شود هم‌وطن بودن ما بزرگ‌ترین خطِ ربطِ ما به هم نباشد از هر نژاد و آیین و رنگ و زبان؟ کیست که نداند نفی هم‌وطن یعنی خواندن فاتحه برای معنای وطن؟

من به خانه برگشتم از خیابان، نه چون از چوب و تفنگ می‌ترسم، چون به زبان چوب و تفنگ ناباورم رو به روی آن که به زبان من و در خانه‌ی من حرف می‌زند. چون گمان می‌کنم چیزی که می‌خواهم رفتن کسی یا آمدن کسی نیست. چون شک ندارم آزادی در عصر ارتباطات با سوزاندن و شکستن و کشتن به چنگ نخواهد آمد. به خانه برگشتم چون پذیرفتم شکست خورده‌ایم در فهمیدن مفهوم هم‌وطن و وطن. همه شکست خورده‌ایم. چه این طرف معرکه چه آن طرف. این که می‌گویم ربطی به داستان وطن پرستی ندارد. ما در جغرافیایی زاده شده‌ایم و به هم وصل‌مان کرده. فارغ از همه‌ی فرق‌های‌مان. این سرزمین پر است از کمی و کاستی و هیچ گروهی از ما به تنهایی قادر نه به اعتلا و تعالی، که حتی حفظ و حراستش هم نیست. ما چه این طرف میدان چه آن طرف میدان، حقیقت تلخ آن است که باور کرده‌ایم مشکل‌مان کسی است که روبروی‌مان ایستاده و چاره هم محو کردنش. ما نفهمیده‌ایم مشکل نفهمیدن است و نپذیرفتن. همین است که هنوز از این خاک فرار می‌کنیم و فراری می‌دهیم.

فکر می‌کنم آن‌جا که آن میر راستگو محصور شد ما باختیم. آن‌جا هنوز محکمه‌ای فرانمی‌خواندش ما بردیم. آن جا که به خیابان ریختیم و می‌دانستیم چه نمی خواهیم و نمی‌دانستیم چه می‌خواهیم باختیم. آن جا که هر تفنگ به دستی تفنگش را پشتش یا خودش را پشت تفنگش پنهان کرد ما بردیم. آن جا که زدند و کشتند باختیم. آن جا که کسی جرات قبول ننگ کشتن را نکرد بردیم. آن جا که شعار مرگ دادیم باختیم. آن جا که به سکوت بازو به بازوی هم دادیم بردیم. آن‌جا که نفهمیم ما سیاهی لشکر هیچ گروه و حزب و گوشت دم توپ هیچ دعوای قدرتی نیستیم، همیشه باخته‌ایم. آن جا که بفهمیم موظفیم با هم و برای هم در دفاع از حق برده‌ایم. آن‌جا که جلوی هم می‌پیچیم و حق هم را می‌خوریم باخته‌ایم. آن جا که به هم در خیابان لبخند می‌زنیم برده‌ایم. آن جا که سرمان را در لاک خودمان و مثل خودمان می‌کنیم و خیال می‌کنیم ایران یعنی من و این چند نفری که دور هم نشسته‌ایم باخته‌ایم. آن جا که حرف هم را شنیدیم و هم را ندریدیم برده‌ایم.

ما با عقاید متضاد روبروی هم ایستادیم. یک طرف زور داشت و یک طرف نداشت. عده‌ی زیادی از آن‌ها که زور نداشتند متانت کردند و به نظرم عده قابل توجهی از آن‌ها که زور داشتند هم. آن‌ها که زور دستشان است باید بترسند از این که جایی روبروی‌شان هم زور دستش باشد. ما که زور دست‌مان نبود هم بیایید بترسیم از روزی که زور دست‌مان باشد. نکند متانت‌مان از زور نداشتن باشد.

من می‌خواهم نبازم. می‌خواهم شهر و کشورم به برادر کشی و جنگ خیابانی کشیده نشود. می‌خواهم دوباره به خیابان بروم. این بار سعی کنم آن‌ها که مثل من فکر نمی‌کنند را بشنوم. می‌خواهم کمتر عبوس و فرصت طلب و خشن و کم طاقت باشم وقتی به مردمم می‌رسم. می‌خواهم تحمل و منطق را از دوستانم آغاز کنم. نمی‌دانم می‌شود یا نه. اما باور کرده‌ام برد و باخت ما همین جا تکلیفش معلوم می‌شود. ما سه سال است از آن جنگل آتش فاصله گرفته‌ایم. اما آن آتش ما را رها نمی‌کند. چاره‌ای نیست جز سبز کردنش. جز ساختنش. ما یک ایران آباد به همه‌ی آن‌ها که نیستند بدهکاریم. رسیدن وظیفه‌ی ماست . چه با دستبند سبز، چه با دل‌های سبز. با هم مهربان‌تر باشیم. این سبزترین جنبش است.

Written by فرجام

ژوئن 16, 2012 at 10:43 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: