فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

Archive for آوریل 2010

کارگران مشغول کارند

with 5 comments

–  محسن سرش را انداخته پایین و نشسته روبرویم. پدر وبرادرش مدتهاست از بهترین کارگران کارخانه اند. بدون چشم بلند کردن می گوید: بگویید لازمم نداشتید. من شیشه و تریاک می کشم. خودم هم راضیم. به درد کار نمی خورم. به اصرار اینها آمده ام. فقط نگویید خودم نمی خواهم کار کنم. من فقط به شما گفته ام که می کشم.

–  جواد به گوشه ای نگاه می کند و حرف نمی زند. می گویم می دانم که همه مریض شدنهایت دروغ بوده جواد. همه مرخصی هایت که بقیه بچه ها جورت را کشیده اند. می دانم که عصرها می روی و خانه ات را آجر چین می کنی. صاف زل می زند توی چشمم و با لجبازی و خشونت می گوید: زنم با مادرم نمی سازد. طلاق می خواهد. بچه را برداشته و برده. باید تا آخر ماه خانه داشته باشم. چاره ندارم…خودش نمی بیند که چشمهایش خیس است وقت گفتنش. چاره ندارم. برایش مرخصی می نویسم تا آخر ماه و تعهد می گیرم که به هیچ بهانه ای تا آخر سال مرخصی نرود. غروب زنی زنگ می زند به گوشی همراهم و گریه می کند و دعا. آرام تشر می زنم که این شماره برای تماس کارگری نیست.

–  گوشی همراه را جواب می دهم . همسر جواد است. قبل از این که طوفان را راه بیاندازم گریه می کند که بچه ام از دست رفت. جواد را بفرستید خانه. خط را تعطیل می کنم تا جواد برود… فردا می آید و آرام شروع می کند به کار. از حال بچه می پرسم. سر به کار و با اکراه توضیح می دهد چیزی نبود. زنم بیخود نگران شده بود. هر وقت بچه درس نمی خواند دفتر و کتابش را می ریخته و آتش می زده. این بار قاشق داغ کرده و چسبانده به پایش و پایش کنده شده. زنم هم ترسیده بود… دختر هفت ساله اش را یک بار دیده بودم.

–  مجتبی دو سال با ما کار کرده. از شانزده سالگی. از یک نوجوان شیطان و شرور تا یک کارگر سر به کار و نیرومند را با هم آمده ایم. برنامه دارد زن بگیرد. با برادرش مغازه راه بیاندازند توی ده حالا که خدمت رفتنش منتفی شده. غر می زنم که نمی گذارم بروی. لازمت دارم. هیچ کس زور و سر به کاریش را ندارد. یک روز که نیستم زنگ می زنند مجتبی تشنج کرده. می رسانندش درمانگاه. چند روز بعد که می آید سایه ای است از آدمی که می شناختم. می گوید خوب شده ام . می خواهم کار کنم. روز بعد دوباره تشنج. چند روز بعد باز می آید و می گوید خوبم . برایم کتاب باز کرده اند. باید کار کنم. یک جای کم صدا که تشنج نکنم. با گوشی و یک جای کم صدا هم باز تشنج می آید. بچه ها می گویند با جوانهای ده قرص انداخته. قرص تقلبی. بار آخر مادرش می آید به التماس که نگذار کار کند. تسویه اش می کنم. وقت امضا کردن ها می پرسم چه کار می خواهی بکنی؟ مات نگاهم می کند و می گوید نمی دانم.

– علی یک ماه است آمده. بچه ها می گویند علی شیرین عقل! نگهشان داشته ام برای اضافه کار. هی می آید که من راهم دور است و موتورم چراغ ندارد. تا شب نشده بگذار بروم و هی می گویم مگر نمی بینی کار دارم؟ آن قدر می گوید بروم و آن قدر می گویم کار دارم که کلافه می شوم. می گویم برو. با صداقت تمام می آید جلو و می گوید پس من با اجازه بروم. کار نداری؟ می ترکم از خنده… کارت عروسیش را می آورد برایم. می گوید حالا که آمده ام سرکار می خواهم عروسی باشکوه بگیرم. آخر ماه تعدیل می شود و تسویه اش می کنیم.

– عباس بالای کوره چرت می زند. نعره می کشم و می پرد. معنی چشم به هم زدنش می تواند سوختن چندین کارخانه باشد. زنش دومی را پابه ماه است و اولی را می دانم روز و شب دوا و دکتر می کند. صبح ها باید بخوابد که نمی تواند. خوابیدنش بالای کوره حکمش اخراج است و اخراجش در حکم نابودیش.

– زده اند سر ناهار هم دیگر را خونین و مالین کرده اند. حمید می گوید می خواهم بروم شکایت کنم. می گویم خودت می دانی که تو شروع می کنی همیشه و بقیه را انگولک می کنی. می گوید این فرق می کند. ادای نفس کشیدن برایم در می آورند. می دانند بچه ام آسم دارد… بچه ام را می فهمم یعنی زنم… بعد نیم ساعت حرف و خواهش و نرمش آخر عاصی می شوم. داد می زنم و تهدید می کنم. کوتاه می آید و می گوید به خاطر شما گذشتم. همه را بیرون می کنم و برای اولین بار یقه می گیرم. سرش داد می زنم مردک! یا از اول به خاطر من کوتاه بیا یا اگر نمی آیی از داد زدنم هم نترس. می خندد و می گوید به خاطر شما چشم!

– مسابقه فوتبال گذاشته ایم به مناسبت روز کارگر. با جایزه برای تیم اول و دوم و سوم. کلاً سه تا تیم هستیم. جایزه ها شلوار ورزشی و کیف ورزشی و کرمگنند. یکی از تیم ما شلوار نداشته و جایزه را داده ایم پوشیده. می گویم چاره ای نیست. باید اول شویم. اعلام می کنم جایزه تیم اول شلوار است و اول می شویم. ناصر و بهمن پا به سن گذاشته ها هستند و سوم می شوند. یکی گرمکن ندارد و آن یکی برای بچه اش ساک ورزشی می خواهد. آخر جایزه ها را می ریزیم وسط و هر کس هر چه می خواهد بر می دارد و به هر کس یک کفش ورزشی هم می رسد.یک ماه بعد ناچار می شوم جریمه بگذرام برای هر کس که جای کفش کار کفش ورزشی بپوشد…

روز کارگر روز شماست. شما که حتما این جا را نمی خوانید. شما که سال پیش باور کرده بودید سهام عدالت و گونی سیب زمینی را و امروز بیشتر می دانید و به شوخی می گویید قیمت آن سیب زمینی قطع شدن حقوق مان بود. شما که از جانتان می گذارید برای کارتان. کار کردن با شما طعم دارد. طعمی تلخ و خشن و سخت. طعمی شیرین و ساده و صمیمی. کارکردن با شما لذت دارد. حتی اگر این کار شرمندگی تسمه کشیدن از گرده شما باشد.

خسته نباشید. به امید روزی که شما هم اینجا را بخوانید. روزتان مبارک

Advertisements

Written by فرجام

آوریل 30, 2010 at 6:47 ق.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

هفده سالگی بیست ساله

with one comment

این قصه را گذاشته بودم اگر خدای نکرده هفتاد سالم شد و شاعر بنامی شدم ، در جواب سوال استاد! چگونه شد که شاعر شدید تعریف کنم. اما انگار وقتش اینجاست.

سال آخر دبیرستان بودم. غرق خواندن که نه، جویدن شعر و شاهنامه و بی خیال کنکور. حتی به نوشتن فکر هم نمی کردم. آن روزگار برنامه کودکی بود به نظم با نام به کارهای مردم نگاه کن دوباره. یک روز برای خودم شروع کردم به زمزمه سرکلاس که معلمهای خود را نگاه کن دوباره و برای همه معلم هایمان می گفتم. مبصرمان شنید و نوشت پای تخته و مدرسه قیامت شد. همه ریخته بودند به جزوه برداشتن انگار سوال کنکور لو رفته.

افتادم به دری وری نوشتن منظوم. همپالکیم هم یکی بدتر از خودم بود. هومن که کاریکاتور که می کشید فقط می شد ریسه بروی از خنده. دست ماهر و مغز خراب و هشیارش معجونی درست کرده بود از این جانور. خلاصه خوردیم به تور هم و روز و شبمان با هم بود. درست وسط امتحانات نهایی جزوه ای ساختیم به نام انتخاب دبیر نمونه. شعرهایش بر وزن شاهنامه از من بود و کارتون تک تک معلمان از هومن.

برای دانش آموزان خوارزمی آن سال انگار مصحف از آسمان آمده بود. معلم هایی که هر کدام استاد بی رقیب رشته خود بودند و به زحمت جمع شده بودند دور هم در آن سال مدرسه، شده بودند سوژه جزوه مصور ما. الحق و والانصاف هم چیزی را جا نگذاشته بودیم از تکیه کلام ها و تپق ها و خلقیات و جزییات رفتار و چهره و پوشش. شعر مصور انتخاب معلم نمونه دست به دست می گشت و قیمت دار شده بود. گمانم من و هومن چندین نسخه ای هم فروختیم. شهرت پنهانی به هم زده بودیم و کسانی که نمی شناختندمان از قدرت قلممان به هم می گفتند و ما یواشکی به هم چشمک می زدیم و صفا می کردیم.

رفتیم برای گرفتن نتیجه دیپلم. دربان رشتی که مشتلق می گرفت و نمره گفت، اسممان را که گفتیم اخم کرد و گفت شما بروید دفتر. شانه بالا انداختیم و افتادیم به چرخیدن در حیاط که مدیر از بلندگو صدا زد فلانی و فلانی دفتر. ما هم زدیم به نشنیدن. دوباره بلندتر گفت و ما نشنیدیم. آخر سرش را از پنجره کرد به حیات و داد زد فلان فلان شده ها مگر صدایتان نمی کنم؟

رفتیم دفتر. مدیر و ناظم منتظرمان بودند. از خشونتشان همین بس که هر کدامشان وقتی کسی را حسابی می مالاند آن یکی می گفت ناراحت نشوید فلانی موجی است. حالا هر دو با هم منتظر ما بودند. مدیر زل زد به چشممان و جزوه کذایی را از کشو تا جلو ما پرت کرد و گفت: این چیه؟ ما هم بی گناه شانه انداختیم که نمی دانیم. بدون این که پلک بزند گفت این را می دانید از کجا آورده ام؟ دیروز رییس منطقه برایم آورده و یک ربع خندیده. با هم گفتیم: واقعا؟ و تا بفهمیم چه گندی زده ایم زده بودیم. مدیر ورق که می زد رسید به صفحه خودش و او هم نتوانست جلو خنده اش را بگیرد و … قضیه به خنده و تهدید گذشت. فقط تعهد دادیم دیگر با هم از این غلط ها نکنیم.

مدرسه تمام شد و زندگی شروع شد و من و هومن بدون این که به قولمان پای بند باشیم دیگر از این غلط ها نکردیم. هم را گم کردیم لای شلوغی زندگی. امشب اما رفیق با معرفتی که این صفحه را پیدا کرده مرا پیدا کرد. قرار است رفیق پایه اولین دری وری نوشتن هایم را ببینم. خواستم بدانی رفیق، هنوز هر بار که چیزی می نویسم، طعم آن روزهای بی خیال و پر شیطنت میاید برایم. هر بار که سر به سر ملت می گذارم و تنهایی از این غلط ها می کنم، توی ذهنم بازی می کنم که اگر تو بودی الان کارتونی که می کشیدی چطور بود.

گفتی دختری داری و گفتم پسری دارم. بیست سال از روزهای 17 سالگی مان رد شده و انگار نه انگار. نه با هم هیچ غلطی کردیم نه بی هم. عجب نفرینی کرد برایمان مردک. پشت خط صدایت چرا خس خس می کرد راستی وقت خندیدن؟ هنوز یواشکی سیگار می کشی؟ هنوز نمی فهمی بچه 17 ساله سیگار نمی کشد؟ چکار کنم با تو من؟ بگذار ببینمت. شاید با هم یک غلطی کردیم.

Written by فرجام

آوریل 27, 2010 at 7:16 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

…های آشنا

with 5 comments

شما هم شاید … ای دارید برای خودتان. من دارم. …ای آشنا و طولانی و هرروزه. آشنایی کهنه داریم با هم. چم و خم هم را شناخته ایم. او می داند من کجایش خمار خواب می شوم و من می دانم او کجا بازیم می دهد. سرما و گرما کشیده ایم با هم . آداب هم آغوشی هم را می دانیم . به تنش که می زنم همه چیز آشناست. آغوش و تنش هیچ پنهانی و غریبگی ندارد. هر جای تنش و هر بَرَش برایم در ساعتی آشناست و مال من. بیرون از آن مثل همه ایم برای هم.

گاهی شیطان می شویم و به جان هم می افتیم. مرا می لغزاند بر تن خیسش و مهارش می زنم که نکن! تب می زند به تنم با گرمایش و عاصیم می کند. بر پوستش که وحشی می شوم و می رانم، جای زخمها و ردهایش را نشانم می دهد تا بترسم که او در این بازی جان به بها می گیرد. گاهی فقط به تن هم می زنیم و حواسمان جای دیگر است. گاهی حواس او، گاهی حواس من، گاهی حواس هر دومان و به خود می آییم و به آخر هم رسیده ایم. گاهی هوس می کنم بمانم و بوسه ای بزنم به دامنش، عصرهای بهار که دامنش را پای خط کوه با شقایق نقش می زند. گاهی می خواهم تکه تکه اش کنم وقتهایی که وقت ندارم و بازی تنش تمام نمی شود با من. گاهی که انگار هوس می کند تمام  نشود. گاهی که به بهانه ای گیرم می اندازد در خودش و رهایم نمی کند.

ما با همیم اما مال هم نیستیم . نه من مال اویم نه او مال من. همراه من تنش آغوش بیشمار همراه دیگر است، بدون بغض و حسادت. دوست دارم که آغوش بازش به روی همه نامش را «هرجایی» نمی کند. راستش آن که هر جایی است منم، نه او. او همیشه همین جاست و من و ماییم که هرجاییش شده ایم. شاید یکی از همین روزها خمار خواب جانم را بگذارم پای تنش. پای این جاده آشنا.

… را جای جاده گذاشتم لحظه آخر. خیالم رسید شاید با این شیطنت، این چند خط به بازخواندنش بیارزد. اگر نمی ارزد ببخشید.

Written by فرجام

آوریل 24, 2010 at 6:11 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

هنر ترک کردن

with 21 comments

همه ما وقتی درگیر بوده ایم شاید. درگیر خواسته ای که از دست رفته و در دل مانده. همه ما مزه گسش را همیشه در ذهنمان داریم: چیزی را که می خواستی دیگر نداری و نمی توانی باور کنی. نمی خواهی و نمی توانی.

ترک کردن و ترک شدن شاید وحشتناک ترین اتفاق دنیاست. اما وحشتناک تر از آن وقتی است که درد ترک کردن را کشیده ای و هنوز ترک نکرده ای، هنوز ترک نشده ای. از وقتی می گویم که دیگر مهم نیست چرا و چگونه و چطور رسیده به این سر بزنگاه. از وقتی می گویم که آوار ترک کردن و ترک شدن بر سرت می ریزد و باید بتوانی یا زیر آوار نمانی یا از زیر آوار سر بر آوری. از زنده ماندن و زندگی بعد ترک کردن می گویم.

مسخره است برای آدم خرد و خسته و خورده به بن بست نسخه نوشتن. این هم نسخه نیست. یک روایت است که شاید جایی به درد کسی بخورد، حتی خودم و همین بس است شاید. اگر وقت ترک کردن است یا ترک شدن یادت باشد فقط یک اشتباه را نباید مرتکب شد، این که چشمت و دلت با هم نروند و بی هم بمانند.

وقتی می رسی به لحظه پایان، بلند شو، چشمت را بردار از خواسته ات، دلت را هم. و با خودت قرار بگذار که تقسیم شوی به پیش و پس از آن. اگر پایت بلرزد برای یک لحظه برگشتن، برای دوباره نگاه کردن، برای یک نفس بیشتر از هوایی که پریده و بریده، همان جا بدان باخته ای و ترک شده ای و ترک نکرده ای. ترک کردنی که بیش از یک لحظه طول می کشد ترک کردن نیست. آغاز ترک خوردن است. اگر کسی جایت گذاشته تو جا نمان. اگر بمانی به امید معجزه دیگر مانده ای. ماندن یعنی گندیدن. حتی اگر اهل ترک کردن نیستی اهل ترک شدن هم نباش. چشم و دل و دستت را با هم ببر از جایی که لیاقتت را ندارد. چیزی را جا نگذار. ترک کردن طوفان کاملی است که باید فقط یک لحظه طول بکشد. بیشتر از آن را فقط می شود گفت خودزنی. ترک کردن وحشتناک ترین هنر دنیاست در این دنیای وحشتناک. اما نه وحشتناک تر از ترک شدن و ترک نکردن. دنیا همیشه برای تو بیش از یک قصه دارد برای گفتن. هیچ وقت گوش هایت را نبند از قصه نو شنیدن.

فرق فهمیدن و نفهمیدن این چند خط، فرق باختن یک عمر است به جرم یک رابطه با ماندن و بودن بعد یک فاجعه. امیدوارم هیچ کس این چند خط را لازم نباشد بفهمد.

Written by فرجام

آوریل 23, 2010 at 7:25 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: