فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

Archive for سپتامبر 2009

تصویرهای شهریوری

with 9 comments

من و پدر و پیکان پنجاه و سه. شب و جاده و خط چین هایی که پشت هم می دوند زیر نور چراغ. خانه نیمه کاره ای در باغ پشت سرمان و خانه کوچکی در شهر در انتظارمان. دستهایم از خشکی سیمان و آجر زق زق می کند. رادیوی ماشین خر خر می کند و میان دور و نزدیک شدن صدای پارازیت، پدر صدای لطفعلی خنجی را می کاود برای شنیدن و من چهره پدر را می کاوم برای فهمیدن. پدر صدا را می پیچاند و خاموش می کند. بقیه راه را می خواند. من بغض می کنم خستگی یک جمعه کار کردن را، زرد شدن تابستان را، رسیدن مدرسه را، رفتن گرمای بی مروت را، شبهای شهریور را. می رسیم و بغضم می پرد…

شب بی برق، با چراغ پریموس در باغی که خانه دارد و برق و آب نه. از یک گونی کتاب کنار جاده یک کتاب با جلد نیمه پاره سیاه یافته ام به نام از این اوستا. کتابهای پدر قبرشان گونی نبود. خمیر شده بودند توی حمام. پدر کتاب جلد پاره را گذاشت روبرویم و گفت بخوان. بلند بخوان! گفتم بلد نیستم. گفت می دانم که می گویم. خواندم «مرد و مرکب» و مرکب را به ضم میم. پدر خواند مرکب، به فتح میم. و من در شبی که چراغ نداشت در شهریوری دور، اولین بار شعر نو خواندم از کسی به نام امید…

غروب تمام قد شهریوری داغ که داغم کرد یک عمر عاشق شدن را، از عشق سوختن و نچشیدن را…

توی خانه باغی که با پدر ساخته ایم نشسته ام به تازه شاعری، به قافیه بازی و قافیه سازی. رادیوی نحس ناله می کند مهدی اخوان ثالث درگذشت و صدایش را پخش می کند که می گوید تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم. همان آقای امید است که از مرد و مرکب می گفت در آن شب چراغ پریموسی …

فرهاد مهراد است که این شهریور می بردش. شهریور چه شهوتی دارد برای تاراج آنها که دوستشان دارم؟ شهریور چه کینه ای دارد با من که انگار همه جانم را می گیرد هر روز که سالمندتر می شود؟ تا روزی که بمیرد به پای پاییز؟…

این چند بند پایین یعنی نیمی از شهریور امسال. یعنی تسلیم. یعنی دلخوشکنکی به این که روزی که هیچ نزدیک نیست، شاید کسانی بخوانند و بفهمند حال و روز و روزگار این بیرون ریخته های امروز را. هوای یک زخم خورده شهریور بی رحم را. یک پاییزی به نفس افتاده را. این غزلم را دوست دارم. کسی را ندارم که تقدیمش کنم. تقدیمش می کنم به همه روزهای تلخ شهریوری زندگی خودم:

من از شکستن یک عاشقانه می آیم

پر از گلایه ولی بی بهانه می آیم


نبین که خسته و خاکم، خراب و خاموشم

من از طراوت طعم ترانه می آیم


منی که شعله خورشید شب شکن بودم

شدم شبیه شهاب و شبانه می آیم


به جرم آن که کشیدم گناه خود بر دوش

نشان بوسه شیطان به شانه می آیم


مرا نیازِ به ناز کمان کشیدن نیست

به سوی تیر اسیری نشانه می آیم


تبر تبر شده با جان مرگ در آغوش

به جستجوی جنون جوانه می آیم


خیال خانه مرا خسته کرده از غربت

به عشق ضربه آخر به خانه می آیم

Advertisements

Written by فرجام

سپتامبر 1, 2009 at 5:44 ب.ظ.

نوشته شده در ترانه ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: