فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

Archive for ژوئن 2009

with 12 comments

دو روز است جانم در آمده برای جایی گذاشتن این نوشته. نمی دانم اینجا بالا بیاید یا نه. دسترسی به هیچ چیز نداریم. لطفا اگر قابل خوانده شدن است به هر طریق منتشرش کنید

ما شرق نشین ها، که در کشتی غول پیکر و بی ضربان و تند پیمای دنیای امروز، هنوز نشسته بر یک تخته پاره ایم اسیر موج و گردابی چنین هائل. ما که هیچ نداریم غیر از هیجان و تحقیر و گیجی. ما که قرار است قرن ها عقب ماندگی از دنیا را در سالی و دهه ای و ماهی جبران کنیم و تاوان دادنش هم انگار ناگزیر است.

داشتیم زندگیمان را می کردیم. بد و تلخ و سنگین و ناروا. اما زندگی مان را می کردیم. تا رسیدیم به گردنه یک انتخاب دیگر، می خوانی انتصاب دیگر هم بخوان. موج شدیم و شور شدیم و خروشیدیم که می خواهیم بتوانیم. می توانیم بخواهیم. به هم ریختیم. جمع شدیم. تفریق شدیم. تکثیر شدیم. شور و هیجان شدیم. به خیابان ریختیم بی جنگ و خشونت. با شادی و رنگ. تحقیرمان کردند رفقای شکل خودمان. انکارمان کردند متعصبان قدرت در خشاب. پوزخند کردند راهمان و امیدمان را.

اما ما خواستیم خواسته مان را از تنها راه مدنی موجود بیان کنیم. با هم. انگار این بار این قدر رشد کرده بودیم و آن قدر سبز شده بودیم که تاریخی ترین هم زبانی آفریده شد. و به بدوی ترین و خشن ترین شکل انکار و تحقیر شدیم. و امروز گیج و مبهوت مانده ایم که چه شد؟ چرا؟ مانده ایم که این چه بازی خوردنی بود؟ این چه کاری بود کردیم؟ و باز هم رسانه دیکتاتور انکارمان می کند و فحاشی می کند. رفقای تحریم گر هم همین کار را می کنند. مثل قبل. فقط همین عوض نشده.

می خواهم از این بهت بیرون بیایم . از این یاس. می خواهم سعی کنم نگاه کنم بدون هیجان و بدون تعصب. و فکر کنم. امروز این را که می نویسم خطرش بازداشت است به شیوه آدم ربایی. شعار که می دهم خطرش گلوله است از دو متری. سبز که می پوشم خطرش باتوم و چاقو است بدون هشدار. پس اگر این ها را که می گویم نقد می کنی و می خندی، لااقل تکیه نده به صندلیت. لااقل لیوانت را زمین بگذار و صاف بنشین. به احترام خونها و جانهایی که کنارمان ریخته و رفته.

وقتی گفتیم ما تغییر می خواهیم نه انقلاب، گفتند این نظام تغییر پذیر نیست. با انتخاب اصلاح نمی شود. امروز می گویند دیدید؟ آن روز می گفتیم غیر از این می ماند به خیابان رفتن و گلوله خوردن. امروز آن رفقا را نمی بینیم کنارمان. می شنوم که هم صداها می گویند خطا کردیم و بازی خوردیم که رای دادیم و شرکت کردیم. چرا رفقا؟ در بهت روز اول و دوم می فهمیدم این جمله را. اما حالا؟ باور دارید که اشتباه کردیم؟ فکر کنید.

اگر همه ما نمی رفتیم پای آن صندوق، امروز چه خبر بود؟ کسی می گفت حکومت کودتا؟ کسی می گفت حق مردم؟ کسی می گفت ایران شبیه رییس جمهورش نیست؟ کسی باور می کرد می شود روبروی زور ایستاد، هر چه قدر هم زیاد باشد؟ ما اولین هم صدایی را روز جمعه تجربه کردیم. و این یک هم صدایی ساده و اتفاقی نبود. و امروز ما کوتاه نیامده ایم. آن طرف قضیه هم. اگر می خواهید از این بهت در بیایید شاید این چند جمله کمک کند.

برای درست جنگیدن باید جنگ را و ماهیتش را و طرفینش را بشناسیم. می گویند موسوی سال 67 چه می کرد؟ کروبی چه می کرد؟ رضایی چه می کرد؟ چه فایده ای دارد در قالب این حکومت تغییر کردن؟ چطور می توانی الله اکبر بگویی؟ چطور خرافات سبز را می چسبانی به خودت؟ مثل 57 گولتان می زنند.

این بدیهی است که جنگی دراز هست بین دین و مخالفت با دین. این که من کدام طرفم را اجازه بدهید به خودم مربوط باشد. اگر جنگ شما امروز این است، پس تکلیفتان معلوم است. بهت چرا؟ اگر طرف دینید چاقو بردارید و بزنید. اگر آن طرفید هم سنگر بگیرید پشت پنجره و بی صدا بخندید به تار و مار شدن ما. اما جنگ من این نیست. جنگ ما این نیست.

ما می جنگیم روبروی دروغ. روبروی ابتذال. روبروی قانون شکنی. روبروی تعصب کور. دختر جوان محجبه کنار دست من. مرد کراوات زده روبرو. زن خانه دار پشت سر. پیرمرد مومنی که هم صحبتم شده میان جمعیت و اشک می ریزد و ذکر می گوید و نفرین می کند ظالم را. او الان بهترین هم صف من است. من این قدر از سیاست می فهمم که وقتی پشت پیشرویی می ایستم تا آخر پشتش را خالی نکنم. موسوی هر چه بوده، هر چه هست یا کروبی یا حتی برادر محسن پاسدار، امروز بیشتر کنار منند تا تو ، رفیق تحریمی بی خاصیت. تو برخلاف همه ادعاهای بزرگت کوچکتر از آنی که حتی کنار دست بچه های کوچک سر کوچه جرات حس کردن این همدلی را از نزدیک داشته باشی. و تو چقدر شبیه آن تفنگ به دست قایم شده پشت پنجره فحش می دهی. و چقدر شبیه دوربین خاموش رسانه قدرت. شما چقدر شبیه همید. جنگ ما جنگ دین و بی دینی نیست. جنگ منطق و بی منطقی است. جنگ ما است در این جمعیت با هر که این جمعیت پشتش را لرزانده و کف به دهانش آورده.

ما صدها هزار نفر از کنار بزرگترین مرکز بسیج خیابان آزادی آن روز گذشتیم. فضای بازش پر از لباس شخصی و گارد و پلیس بود. ما زنجیر سبز درست کردیم روبروی این ستاد. نگذاشتیم کسی نزدیک شود، توهین کند، تحریک کند. شعار همدلی دادیم. وقتی رفتیم پلیس و بسیجی را به آغوش کشیدیم و گفتیم که جنگ نداریم. آنها هم گفتند. آقای پلیس حواسش نبود. چشم می گرداند و می گفت پسر خودم هم انگار این جا است. می دانم آن که غروب آتش کشید به مردم او نبود که در آغوش من بود و آن که آتش زد ساختمان را ما نبودیم. این شمایید که می خواهید مملکت را به آتش بکشید. شمای این طرف و شمای آن طرف.

ما گفتیم اهل جنگ نیستیم. اما الان به توی متعصب این طرف و توی متعصب آن طرف می گویم اهل کوتاه آمدن هم نیستیم. اهل ناامید شدن هم نیستیم. مطالباتمان معلوم است و به هیچ قدرتی هم باج نمی دهیم و با هیچ کس هم پدرکشتگی نداریم. نیامده ایم برای کوبیدن دین یا بی دینی. ما می رویم برای گرفتن حق مان. برای پیگیری ناحقی ها. برای خون هایی که ریختند و توهین هایشان. من متعقدم این جغرافیا خوب یا بد، چند دهه را در چند روز پشت سر گذاشت و بزرگ و بالغ شد. فقط تویی که جا ماندی دوربین قدرت. و تو تحریم گر تحقیرگر ملت. و تو چاقو به دست کور برادر کش. و تو که فکر و ذکرت محو کردن الله اکبر است. محسن رضایی و مهدی کروبی و میرحسین امروز با همه سوابقشان از تو به من نزدیک ترند. باور کنیم که صف دوست و دشمن ما روشن شده و تغییر کرده. اگر آن تفنگ روبرو دهان باز کند، این پیرمرد مومن و من گلوله می خوریم نه تو. و دنیا را من خبر کرده ام، نه تو. پیرمرد مومن کنار من مرا تفتیش نمی کند و من هم او را. تو برو خود را باش مفتش!

و شما رفقای هم صدای ناامید. آزادی هزینه دارد. خون می خواهد. ما که نخواستیم خون کنیم. پس ناامید نشویم. پشیمان نشویم از کاری که کردیم. اگر میرحسین بی دردسر آمده بود امروز صدایمان را دنیا می شنید؟ امروز این همه با هم بودیم؟ ناامید نباشید. نترسید. به هیچ وجه اسیر خشونت نشوید. کینه را سر مخالف نریزید. آرام باشید. از درگیری و آشوب فاصله بگیرید و به کسی که پشتش ایستاده اید اعتماد کنید. او اولین کسی است که میدان را خالی نکرده. بگذارید این هم صدایی به جایی برسد. ما تا همین جا هم برنده ایم. مواظب خودتان و سلامتتان باشید. ما آرامش را پس می گیریم. مثل حق مان. مثل پرچممان. شاید بخندید. اما هنوز می گویم. اندکی صبر… سحر نزدیک است. من شش سال پژوهشگری کرده ام. می دانم کم است. اما باور کنید کافی است. ما حتی اگر سرکوبمان کنند زنجیری را شکسته ایم و آغوشی را یافته ایم.

گفته بودم راضیم که جای انگشتم بر گلوی ابتذال بنشید و خسته اش کنم. چرا ناراضی باشم حالا که جای انگشتم بر پیشانیش رسوای عالمش کرده و نفسش را بریده ام. مرا می توان سرکوب کرد، اما کاری که کرده ام را نه. می ماند تا ابد. تا ایران هست. ما ممکن است بشکنیم، اما ممکن نیست سر خم کنیم یا خشونت کنیم. ما ایرانیم. پیگیر و نجیب و سبز و زخمی.

Advertisements

Written by فرجام

ژوئن 17, 2009 at 8:18 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

من تحریم می کنم

with 6 comments

من در مملکتی زندگی می کنم که اگر قانون اساسیش را به رفراندوم می گذاشتند جواب من آری نبود.

من معتقدم وقتی در مملکتی زندگی می کنم که دارای یک قانون اساسی است، حضور بدون درگیر شدن من یعنی پذیرش. من رفتار دوگانه را تحریم می کنم.

من اگر ساختار حکومت را قبول ندارم، پیش از رای دادن، کار در نهادهای دولتی را تحریم می کنم. دریافت حقوق از دولت را تحریم می کنم.

من اگر با نظامی مخالفم تقویت بنیه های مالیش را پیش از و بیش از تقویت با مشارکت مدنی تحریم می کنم. من خرید خودرو با سود سیصد درصد به بالا برای حکومت را تحریم می کنم.

من خرید خطوط تلفن همراه طاق و جفت را برای همه اعضای خانواده و قصه گفتن های طولانی با زری و پری و پرداخت تعرفه های مخابراتی سنگین به چند برابر استانداردهای جهانی را تحریم می کنم. من اول سوال می کنم سرمایه گزار اوپراتور دوم کدام نهاد است بعد خرید می کنم.

من اگر آن قدر نکته سنجم که یک برگ رای را ارزان نمی فروشم، حتما وقت خرید وسایل مارک دار، درباره کودکان کار آسیای جنوب شرقی و آمریکای جنوبی و فرآیند اقتصادی آن مارک هم تحقیق می کنم. من اعتقادم را به پز دادن با مارک نایک نمی فروشم و آن را تحریم می کنم.

من برای تفریح به مراکز وابسته با ساختار قدرت نمی روم و آنجا پول خرج نمی کنم.

من مراجعه به پلیس و دادگاه حکومتی که به دنبال مشروعیت زدایی از آن هستم را تحریم می کنم. من از حکومتی که آن را نامشروع می دانم طلب امنیت و عدالت نمی کنم. چون اگر بکنم انگار دارم شوخی می کنم.

من حتی اگر به اصلاح این آب و خاک هیچ امیدی ندارم، گردن کج کردن جلوی سفارت خانه ها و شهروند درجه دوم دنیای مدرن شدن را تحریم می کنم. وقتی این خاک به من آن قدر داده تا تخصص و مزیتی داشته باشم برای فرار و این امکان را نداده تا کارگرهای روستاییم، بچه محل های پایین شهریم، همکاران متعصب و متحجرم و همه کسانی که آزارم می دهند را یا با خودم ببرم یا حمایتشان کنم یا اصلاحشان، من به دلیل تغذیه بیشتر از این خاک و برتر شدن، خودم را تافته جدا بافته از همین خاک نمی بینم. من نامردی و خودخواهی را تحریم می کنم.

من کاغذ پاره خواندن مدرک تحصیلی را تحریم می کنم

من پروژه هسته ای را برای کشور بی آب و برق و گاز و بنزین تحریم می کنم.

من نابودی ورزش توسط آقای علی آبادی را تحریم می کنم.

من تعطیلی چاپ کتاب را در کشورم تحریم می کنم.

من خاک خوردن صحنه های اجرای کنسرت را تحریم می کنم.

من نوشتن بودجه مملکت را در دو صفحه تحریم می کنم.

من توهین و پرخاشگری به کشورهای دنیا را تحریم می کنم.

من برای این که بفهمم رایم کجا شمرده می شود و کجا نه، در انتخابات ریاست جمهوری شرکت می کنم و انتخابات میان دوره ای خبرگان را تحریم می کنم. می دانم باید کلی بجنگم و چند حوزه را بگردم تا موفق شوم این کار را بکنم. اما این کار را می کنم. مثل همیشه.

من اگر به سرطان لاعلاجی بر بخورم که کسی درمانی برایش ندارد، جلوگیری از تزریق مسکن، دریغ کردن کمی شادی برای بیمار یا همت نکردن برای چند نفس کم درد تر را تحریم می کنم. من بحث کردن با کسی که مرتب سرطان را به رخ بیمارم بکشد و دارویی در پر شالش نداشته باشد را تحریم می کنم.

من توهین به امید و اعتقاد هم وطنم را حتی اگر مخالف من باشد، تحریم می کنم

Written by فرجام

ژوئن 2, 2009 at 3:45 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: