فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

Archive for ژانویه 2011

شب پره ها

with 2 comments

می گویند مواظب باش چه آرزویی می کنی، چون ممکن است برآورده شود. راست می گویند. فکر کن چشم که باز می کنی به دنیا، کرم کوچکی باشی بر ارتفاع بی رحم درختی و زندگیت برگ باشد و برگ. بر برگ رفتن و برگ خوردن و برگ زدن و برگ ریختن. دنیایت کوچک باشد و پاهایت کوچکتر و آدم هایش خودت باشی و خودت و چند کرم دیگر مثل خودت. کمی بهتر و کمی بدتر. نه کاری باشد که بکنی نه آسمانی که فتحش کنی نه کسی که به داشتنش بیارزد یا به داشتنت. فقط برگ است که بخوری و بروی و بریزی تا تمام شود یا تمام شوی. بی دست و پای اسیری باشی که فقط چشم داده اندت تا ببینی و بفهمی چه می توانستی باشی و بشوی و داشته باشی … و نیستی. چشم داده اندت تا ریشخندت کنند.

کرم اگر باشی چه می کنی؟ می خوری و می خوابی و می ریزی تا پیمانه پرشود و برگت را باد ببرد؟ راه میافتی به فرار تا همه عمرت را به اندازه چند کرمی پیشتر رفته باشی از آن چه بریده اند برایت؟ می شوی گاو پیشانی سفید و یک جور کرم نورانی که همان برگت را بخوری و دلت خوش باشد که شاخ غول می شکنی و شب ها می تابی؟ … یا پیله می کنی؟ پیله می کنی به کرم نماندن و برگ نخوردن؟ چله می نشینی و شفیره می تابی و کرم بودن را بر نمی تابی و کرم را می کُشی پای پروانگی؟ دست و پای نداشته را آرزو می بافی تا پرگرفتن؟ از کرم تا پروانه رفتن آرزوی کم و کوچکی نیست، کار هر کسی هم.

اما کرم از کجا بداند فرقش چیست با پروانه، غیر بی دست و پایی این و سبک بالی آن؟ غیر نقش و نگار آن با زشتی و بی قوارگی این؟ از کجا بداند پروانه شدن آخر خط آرزو است؟ از کجا بداند پروانه حتی دیگر آرزوی محال پیله کردن و پر کشیدن را هم ندارد؟ از کجا بداند پروانه ته خط است؟ از کجا بداند پروانه چرا می چسبد به آتش و نور و چرا می سوزد و از چه می سوزد؟ کرم از کجا بداند که پروانه اگر پرش بسوزد هم دوباره کرم نمی شود؟ از کجا بداند آتش پرش از دل آتش گرفته ای است که راه ندارد به چیز بهتری شدن. به چیزی شدن.

این قصه حکایت مضحکی است برای درخت درخت کرم های خوشبخت که خودشان و هم دیگر را پروانه صدا می کنند. حکایت مضحکی است در روزگار پروانه های کرم خورده ای که نقش پرهایشان یا بیش تر داشتن است یا نام برداشتن است یا ترس انداختن. در روزگار پروانه هایی که نقش های شان نمایش جعلی خوشبختی است برای دیگران، نه تراوش خوشبختی از پوست شان. در این روزگار، این حکایت قصه مضحکی است. در این روزگار مضحک اما، می چسبد که ببینی پیله کرده ای و پروانه شده ای و پریده ای و ترسیده ای و سوخته ای و … چشم اما باز کنی و ببینی کابوس دیده ای و هنوز همان کرم چشم درشت بی دست و پایی.

انگار چیزی نمانده اولین پروانه ام که پیله ای هفت ساله دارد پربگیرد در هوای آلوده نوشتن و خواندن. خوانده شدن یک ترانه مجاز داخلی است. و من امروز غصه دار نیستم که ترانه سرا نیستم. که اهل قلم نیستم. که نویسنده نیستم. خجالت نمی کشم که جایی دور کارم طعم عرق دارد، نه مزه قلم. پشیمان نیستم از کرمی که هستم و پروانه ای که نیستم و پیله ای که هنوز نبسته ام. می گویند مواظب باش چه آرزویی می کنی… راست می گویند.

Advertisements

Written by فرجام

ژانویه 29, 2011 at 10:42 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

Inbox-1

with 4 comments

پیرمردی می شوم که در پیاده روی یخ بسته ای پشت به سینه دیوار می چسباند و ساز یخ کرده اش را بغل می کند و چشمانش پر از اشک می شود و خیره می ماند روی سیم های ساز. سیم ها شکلک در می آورند و بازی در می آورند و به صدا نمی نشینند در سرش. نغمه ای و نوایی پشت زندان سیم ها ناله می کند و التماس می کند پیدایش کنی و آزادش کنی. پیرمردی می شوم که چشم می بندد به پیاده رو، چشم می بندد به سرما، چشم می بندد به ساز و انگشت ها را رها می کند روی ساز و صدا انگشت هایش را پیدا می کند و پیرمردی که شده ام فراموش می کند کاسه ای را که به گدایی پیش پای سازش گذاشته.

ساز ضجه می زند در خیابان خلوت سرد و آتش می گیرد در آغوش پیرمردی که من می شوم. اشک لبریز می شود و سر می رود از چشم هایم که بسته است. خیالم پر می شود از عابرانی که در خیابان هستند یا نه. عابرانی که می شنوند صدایم را یا نه. عابرانی که می ایستند به شنیدن یا نه. عابرانی که دوست دارند یا نه… عابرانی که عابرند، نه کسانم. نه کسانم که آمده اند چند دقیقه پیش مرا یا چند دقیقه بعد مرا ترازو کنند با این پیرمردی که شده ام با سازی در آغوش، تا بخندند یا بترسند یا برنجند یا بفهمند.

کاسه گداییم دیگر کاسه گدایی نیست. صدای سکه ای که می لرزاندش چشم های بسته ام را قصه می گوید از کسی که می گذشته و شنیده و مانده و هم دلی کرده. صدای سکه طنین می اندازد و می لرزد و می لرزاند پیرمردی که شده ام را. کاسه دیگر کاسه گدایی نیست. سازی است به هم نوازی نشسته با سیم های ساز پیچیده در آغوش انگشت هایم.

می شوم جسمی در مسیر رد شدن حادثه ای. جسم شیشه ای تردی که یا در آستانه شکستن است یا در لحظه هزار تکه شدن. گم می کنم که شکسته ام یا دارم می شکنم. هزار تکه چسبیده به هم می شوم که یا هنوز ترک به جانش نیافتاده یا هنوز ترک ویرانش نکرده. صدای کاسه گدایی طنین می اندازد در پیرمردی که شده ام و قصه می گوید از اشکی که شاید از چشمی دیگر هم لبریز شده یا می شود و پیرمردی که شده ام گرم می شود…

گاهی که نوشته هایم هرز می روند، یادم می آید من سازی بلد نیستم بنوازم. زیر دستم فقط کلیدهای سیاه است و پیش چشمم فقط صفحه سفید که شکلک در می آورند به کلمه نشدن. یادم می آید از خیابان من تک و توک عابری گاهی می گذرد و بیش ترش کسانم اند که آمده اند مرا بخوانند نه این کلمه ها را. یادم می آید کاسه زنگ زده گداییم گاهی با دو سه سکه ای صدا می کند و گاهی نمی کند… دلیل این که باز می نویسم اما بیشتر طنین همین سکه ها است که گاهی با صدا نمی افتد به کاسه ام و بی صدا می نشیند در جیبم. جمله هایی که بوی آشنا می دهد و آشنایی. این است که چشم هایم را می بندم و خیال می کنم عابر غریبه ای را که ایستاده و با سکه اش در جیب اش بازی می کند. عابر غریبه ای که اشک هایش را می ریزد جای سکه اش و جایی غیر از کیسه گدایی من. آشناهای اشک های این نوشته ها. این می شود که پیرمردی می شوم که باز می نویسد. پیرمرد تنهایی که دوستان دیده و نادیده زیادی دارد و به تعدادشان تنها است.

Written by فرجام

ژانویه 22, 2011 at 11:54 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

یک داستان واقعی ناتمام

with 4 comments

یک سگ بسته ای هست یک جایی در این دنیا که امشب دارد میلرزد در دایره زنجیرش. یک سگ بسته ای هست یک جایی در این دنیا که امشب دارد میلرزد زیر برفی که می بارد بر زندانش. این سگ بسته روزگاری کوچک بود. کودک بود. سرخوش و باهوش و شیطان. چشم هایش می درخشید و مثل باد می دوید و همه جا را بو می کشید. گوش هایش تیز می شد و چیزی از چشمش جا نمی افتاد. بودنش داد می زد که مثل همه سگ ها نیست. که جان می دهد برای پاسبانی. از در کارخانه که آمد تو گرفتند و بستندش با طنابی گوشه ای تا اهلی شود با کارخانه و رهایش نمی کردند و محبت نمی دادند تا وحشی شود در پاسبانی کارخانه.

سگ گوش هایش را تیز می کرد و نگاه می کرد و هر کس رد می شد می پرید و دم تکان می داد و پوزه می جنباند که یعنی حواسم جمع است. منتظر بود تا رهایش کنند و پاسبانی کند از کارخانه. غذایش را یک خط در میان می دادند. طناب گردنش را پاره می کرد. خشک شده بود از بس شب و روز مانده بود بسته به گوشه دیوار و گیج شده بود از بس کسی نمی دیدش.

گذشت و سگ بسته گوشه دیوار بزرگ شد. بهار شد و تابستان شد و پاییز شد و زمستان شد. سگ کم کم یادش می رفت پاسبانی و هوشیاری را. یادش می رفت کارش را. بسکه مانده بود و خشک شده بود و گرسنه و تشنه و تنها و کسی ندیده بودش. دیوانه شده بود از این که دیده نمی شود. یکی دوبار که بازش کردند آن قدر از هیجان دویده بوده و غلت زده بود از حرص این همه راه نرفتن و ندویدن و آن قدر پوزه مالیده بود به پای آدم ها از حرص دیده نشدن و نوازش نشدن که کلافه شدند و دوباره بستندش گوشه دیوار. نمی شد بیرونش کرد. آخر سگ نگهبان بود. نمی شد رهایش کرد به نگهبانی . آخر می پیچید زیر دست و پای هر کس که رد می شد. آخر دیوانه بود. دیوانه شده بود. کسی هم نمی دانست چرا. سگ کوچک نگهبان بسته به دیوار بزرگ شده بود. کسی یادش نداده بود چه کند. کسی به فکر غذایش نبود. از هر چه ریخته بودند جلویش یاد گرفته بود زنده بماند. کسی دوست داشتن را نشانش نداده بود. سگ کوچک اما دوست داشتن را دوست داشت. دیگر یادش رفته بود نگهبانی و هوشیاری را. اما دوست داشتن را یادش نمی رفت. آرزویش دویدن بود و مالیده شدن به کف پای هر کس که می گذشت و می گذاشت. زندگی توی کارخانه اما چسبیده بود به زنجیر کنار دیوار و بیرون از کارخانه را هم یادش رفته بود.

سگ نگهبان همیشه بسته به زنجیر گوشه کارخانه فاجعه غم انگیزی است. نگاهت که می کند دلت می ریزد. بویت که می کند دلت ریش می شود. هفته ای یک بار که غذای خوب می گیرد از دستت جگرت آتش می گیرد. وقتی یک جا سه وعده غذا می خورد و می فهمی هنوز گرسنه است و نمی فهمی چند روز گرسنه مانده است دیوانه می شوی. آزادیش را زنجیر کرده اند تا نگهبان شود و بازش نمی کنند که زندگی بی زنجیر را بلد نیست و تند می دود و بی قراری می کند.

هیچ کس نمی داند سگ بسته به زنجیر کارخانه و من چرا این قدر خط هم را می خوانیم و هوای هم را داریم. هیچ کس نمی داند چرا گاهی با هم مثل باد دور کارخانه می دویم. هیچ کس نگاه های طولانی ما را به هم ندیده. هیچ کس نمی داند ما چقدر دل مان برای هم می سوزد. هیچ کس نمی داند ما چقدر هم را دوست داریم. هیچ کس نمی داند ما با هم قراری داریم.قرار پاره کردن زنجیر. قرار یاد گرفتن. یا نگهبانی… یا فرار… اما نه امشب. توی این برف و سرما می میرد. بگذار کمی گرمتر شود.

Written by فرجام

ژانویه 15, 2011 at 11:19 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

با بوسه

with 4 comments

وقت هایی که خیلی خوبم یا خیلی خراب، کلمه ها بازی می کنند و قافیه می شوند در خیالم. گاهی شوخی است. گاهی درد، گاهی تمنا. همه را حتما نمی نویسم. بعضی گم می شوند میان پیچ و مهره ها و خاک و خل کار و زندگی و آمد و رفتش. بعضی رفوزه می شوند و نمره نمی آورند و رهایشان می کنم. بعضی می کشد به شوخی و شیطنت. بعضی هم می رود به مرزهایی که می ترسم از بلند گفتن شان. برای من بوسیدن جایی است ورای جان و جسم. جادو است انگار. برای من این تن نگاری نیست. اگر هست باید این را هم می فرستادم لای دست خواهر و برادرهایش. این روزهای سرد و سخت و خشک و تلخ من، لازم داشت گفتن این چند خط را.

 

دلتنگ لب های تو ام، با بوسه ای تر کردنش

خاموش لب های مرا، با بوسه نوبر کردنش

 

من در خیال بوی تو، پیچیده ام در موی تو

باید که این افسانه را، با بوسه باور کردنش

 

روز از تو پروا می کند، شب با تو پر وا می کند

تا صبح من می مانم و با بوسه پرپر کردنش

 

راهی است از تن پوش تو، تا قلعه آغوش تو

راهی ندارم من به جز، با بوسه از بر کردنش

 

وقتی نشسته فاصله، این گونه رو در روی ما

شاید نباشد چاره از با بوسه کمتر کردنش

 

ای کاش می شد قصهء دوری و تقدیر مرا

با بوسه آخر کردنش، با بوسه دیگر کردنش

 

هیجدهم آذر 89 – شب – کارخانه

Written by فرجام

ژانویه 8, 2011 at 9:35 ب.ظ.

نوشته شده در ترانه ها

درد

with 8 comments

نوشته ای که وعده کرده بودم را نمی نویسم. نمی توانم. می خواهم یک اتفاق واقعی را تعریف کنم. رد یک درد بد که هر چه به رویم نمی آورم از سرم نمی رود.

دم ظهراست در کارخانه. جوشکاری و جرقه و انفجار. همکارم می سوزد. دست و پا و کمی صورت. بگو بی احتیاطی. دستپاچه می رسانیمش تا اولین درمانگاه و بعد آمبولانس و شهر و بیمارستان. ترکیب صدای نعره های بی طاقت و بوی گوشت سوخته و موی کز خورده و کشیده شدن ناله آمبولانس بر تن جاده ای که کش می آید را کاش نفهمید و نبینید. می رسیم و بحران تمام می شود. مانده دردی و زخمی و درمانی. بیمارستان دولتی شهرستان. همکار درد کشیده را می رسانیم به بخش. اسکناس رنگی می رود کف دست پرستار و سفارش به مراقبت اضافه. یکی می دود و هر چه لازم است در کیسه پر می کند و می خرد و می آید. مراجعین پرسان به عادت همدردی می کنند و سوالی و چون و چرایی. بد خلق و نگران و گفته نگفته رد می شویم و اخمی می کنیم. نه ما خلق شهرستانی را یادمان است این جا و نه آن ها خرق قاعده می کنند با ما در پرسیدن و همدردی مرسوم. تلفن های مان قطع نمی شود که کجا ببریم و چه بکنیم بهتر است. آخر می ماند. هر چه کمتر جابجا شود بهتر است. توی بخش مراقبت مطمئن تر است، حتی بیمارستان دولتی شهرستان. طوفان می خوابد و درد کمتر می شود و زخم مرهم می شود و روز می گذرد.

فردا آمده ایم به ملاقات. نگران صورت برافروخته ای که آیا زود خوب می شود. دست و پای باند پیچیده ای که کی باز می شود. چهره خسته و درد کشیده ای که کی رها می شود و سرپا می شود. سپرده ایم اتاق خلوتی باشد. اما تخت دوم پر است. بخش سوختگی ملاقاتش از پشت شیشه است. با تلفن همراه حرف می زنیم و ناراضی اشاره می کنیم هم تختی را کی آورده اند. صورت هم تختی را دستگاه تنفس پوشانده. کنارش صفحه دستگاه ضربان می زند. سخت نیست فهمیدنش که به مویی بند است.

صدای پای تندی میپیچد به پیچ راهروی ملاقات. دخترکی است که بطری نوشابه اش را آب هویج خانگی پر کرده. تکرار زیر لبش نزدیک که می شود می فهمی بابا است. پرسان نگاه می کند. گیج اشاره می کنیم به مریض تازه. فرو می ریزد به شیشه حائل اتاق و اشک و چادرش بی حواس می لغزند و می ریزند. فرو می رود و فرو می ریزد. سالها انگار طول می کشد زمزمه هایش و نفرین هایش و اشک هایش و نفس های بریده اش. گریه می کند که چرا نریختی روی ماشین که صاحبش بمیرد به حق علی…چند نفری می پیچند به راهرو و پیش ترشان پیرمرد کوتاه قامت صورت گرد مو سپیدی که عصایش بلند می شود به نهیب دخترک با اخم و تشر. دخترک وا می رود به عقب تر تا عمو جایش را بگیرد. ناچار و مضطرب و پشیمان هر کدام جمله ای از فاجعه را می گویند. راننده خاور بود. دودانگ و شریکش چهار دانگ . ماشین را شب رو به پسرش سپرده ماه پیش. چپ می کند توی جاده. ماشین اسقاط می شود و مرد از یک دست و یک پا ناقص. با چند سر عائله و بی درآمد و بدهکار و مقصر و ازکار افتاده و شریکی که خسارت طلب می کند و کوتاه نمی آید. دیروز میان دعوایشان بنزین می ریزد روی خودش کنار ماشین و کبریت می کشد… غم و بغض نمی گذارد نگویند بی وقفه برای ما گوش های غریبه و غرور زخم خورده تاب نمی آورد این نداری و تحقیر را. عمو می گوید. مردم خیال می کنند نداشته ایم یا نخواسته ایم کمک برادر کنیم حالا. دختر توی این دنیا نیست. چشم برنمی دارد از تن سوخته روی تخت. مرد سر که بر می گرداند به سوی شیشه دخترک جان می گیرد. صدا نمی آید و نمی رود. پرستار پشت شیشه را که اسکناس رنگی دیگر توی جیبش نبود به اشاره می خوانم از پشت شیشه . گوشی همکارم آن سو می رود کنار گوش مرد و گوشی من این سو می رود به دست دخترک. گریه می کند و قربان صدقه می رود و یک بند حرف می زند. عمو را به حرف می گیرم تا یادش برود تشرش را به دخترک و گوشی گرفتن از مرد غریبه. وقت ملاقات می رود و یک جای سوخته روی دل ما می ماند. درد خودمان یادمان می رود…

بقیه اش را نمی دانم. نه کنجکاوم بدانم نه فرقی می کند که بگویم. او یا می میرد یا می ماند. یا سر می گیرد یا نمی گیرد. آن دخترک هم یا بدبخت می شود یا خوشبخت. می شد اصلا از رانندگی در تهران بنویسم. از روش های مبارزه مسالمت آمیز اجتماعی یا عاشقی یا زمستان. می شد این چند خط را قصه ای کنم و کتابی. می شد شماره حساب بدهم و کمکی جمع کنم برای نجات خانواده ای. می شد متن ادبی سوزناکی بنویسم به جای این روایت بی سر و ته سیخکی. من اما دیگر نمی توانم. بریده ام. بریده ام از زندگی میان درد و زبان به دهان گرفتن. گاهی از شرم. گاهی از ترس گفتن و ریختن حریم آدمی با دادن نشانه ای، برای آن ها که مرا یا او را شاید بشناسند. گاهی به هر دلیلی. من پر از قصه های درد شده ام. قصه هایی که زندگی می کنند کنارم. نه این که میان متنی چند خطی بیایند و تلنگر بزنند و بروند. نه از آن ها که بشود با چند تومانی یا امضا کردنی یا سردرد یک روزه ای ادای دین کرد و رها شد از شرشان. می خواهم نشان این خانواده را بدهم تا هر کس می تواند برود و پیدایشان کند و کمک شان کند. آدرس شان سر راست است. بیمارستانی است دولتی، در شهرستانی یا پایین شهری. فقط کافی است ساعت ملاقات یک ساعتی بروید و کناری بایستید. خودشان پیدایتان می کنند. خودشان برایتان تعریف می کنند.

باور می کنید این آدم ها جدای حمایت و کمک و شماره حساب باید فهمیده شوند؟ آن عموی عصا به دست غیرتی. آن مرد کم عقل که کبریت می کشد به تنش. آن دخترک که دهانش جز به نفرین باز نمی شد. با این نشانی باور می کنید این خانواده را پیدا نمی کنید میان هزار هزار خانواده؟ سوای محبت و کمکی و دست گیری، باور می کنید فهمیدن می خواهد این قصه؟ هم راهی می خواهد؟ هم قدم شدن می خواهد؟ باور می کنید فاصله داریم تا دیدن شان و فهمیدن شان و باورشان؟ باور می کنید؟ باور می کنید آن بی شماری که ما بودیم در خیابان سبز سکوت، بیشترش همین خانواده بود؟ باور می کنید گم شان کرده ایم باز؟ باور می کنید باید برویم و بگردیم و پیدایشان کنیم؟ باور می کنید آن مرد شاید همان راننده ای بود که من هفته پیش دوهزار تومان انعام اضافه را ندادم و راندمش؟ باور می کنید؟ سال نوی میلادی مبارک. ببخشید که تلخی کردم. بگذرید اگر تندی کردم. درد مردم وقتی دیگر فقط درد مردم نیست خیلی درد دارد.

Written by فرجام

ژانویه 1, 2011 at 8:58 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: