فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

Archive for اکتبر 2010

مستفا

with 14 comments

در این دنیا مردی هست که گفتن را به من آموخته، و اندیشیدن را، و نوشتن را. در این دنیا مردی هست که هر شب برای کودکی من قصه ای گفته. هر روز غصه ای از کودکی من گرفته. در این دنیا مردی هست که تمام کودکی مرا در باوری غرق کرده، در این که باورم دارد، دوستم دارد. در این دنیا مردی هست که آموخته ادب را و انصاف را و راستی را. بگذریم از توان آموزنده ای که بوده ام. در این دنیا مردی هست که من عاشقش بوده ام. عاشق خنده اش، خواندنش، در خود فرو رفتنش، دود سیگارش، دانستنش. در این دنیا مردی هست که قهرمان بی تای کودکی من بوده.

در این دنیا مردی هست که من با او جنگیده ام. به رویش ایستاده ام. از او رنجیده ام. در این دنیا مردی هست که مرا جا گذاشته و جایش گذاشته ام روزی. مردی هست که جاهای بودنش، که جاهای نبودنش، خط های ماندگار زخم است بر رگ جوانی من. در این دنیا مردی هست که مرا باخته و او را باخته ام. در این دنیا زخمی هست از مردی که مرا باخته و او را باخته ام.

در این دنیا پیرمردی هست که قهرمان بی تای کودکی من بوده. در این دنیا مردی شده ام که گاهی برای شب های کودکم قصه می گویم. در این دنیا مردی شده ام که پدری دارد که کم می بیندش و کم داردش. در این دنیا مردی هستم که مثل شب های کودکی دلم برای آغوش پدر قهرمان بی تایم تنگ می شود. در این دنیا کودکی هستم که مرد شده و پدری را که در جوانی باخته دوباره می جوید و بلد نیست کودکی که جوانی نکرده مرد شده با پدری که ناغافل پیر شده چگونه رفاقت می کند.

سالها جنگیده ام با هر چهره ای از زندگی. عادت کرده ام بجنگم. حتی اگر حریفم پدرم باشد. همان که در این دنیا مردی هست… . حتی با او. آموخته ام آن قدر بجنگم تا زندگی بگوید من نمی توانم تو را ببرم.

امروز من خسته ام. خیلی خسته. می خواهم پسری باشم، نه سپری. فقط اگر حریفم پدرم باشد. همان که در این دنیا مردی هست… فقط با او. می خواهم آن قدر در آغوشش گریه کنم تا باور کند من نمی توانم او را ببازم.

این نوشته مال تو است آقای پدر. که نامت را می نویسی مستفا. که نمی دانم می دانی یا نمی دانی دلم لک زده برای نوشتنت. برای برایت نوشتن. مال توست و نمی دانم که می خوانی و یا نمی خوانیش. نمی دانی که می دانم که قدرت را نمی دانم.

Advertisements

Written by فرجام

اکتبر 16, 2010 at 10:39 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

من یوسف راه توام، افتاده به چاه توام، ارزان مفروشم

with 9 comments

چند ماه پیش بود که این خبر را خواندم که دختر بانوی آواز ایران در بیمارستانی درگذشت. دخترش را نخواندم. یک شب به فکر رفتن مرضیه گذراندم تا فهمیدم چه خبر است. آن شب دیدم همه آن چه گذشت امروز را. آن شب فهمیدم مرضیه هم خواهد رفت روزی. روزی که امروز است. مرضیه به من فهماند فاصله ای که بین موهبت هنرمند بودن است تا زندگی یک هنرمند. این که گاهی هنر تو آن قدر هنر است که هیچ کس نمی تواند مخدوشش کند. حتی خودت. صدای مرضیه صدای چند نسل است. صدای یک عمر طولانی است. این روزها و این خاطرات می گذرد. تاریخ خواهد گفت صدای نابی بود که نیم قرن تپید و در آخر خواهد افزود در سالهای آخر گرایشی داشت خوب یا بد. مرضیه سری نوارهای فیروزه ای است در سالهای بد جنگ برای من. مرضیه صدای سوخته پدر است وقتی که هوس می کرد اوج بگیرد. مرضیه تمام فهم من از موسیقی است در سالهای دور و عزیز کودکی. مرضیه بوی جوی مولیان است. دیدی که رسوا شد دلم است. مینای شکسته است. سنگ خارا است. صورتگر نقاش چین است. مرضیه لذت صدای یگانه است. مرضیه پیروزی هنر است بر بازی کثیف سیاست. مرضیه چیرگی دل مردم است بر عقل سیاست بازان. من از بزرگداشت مرضیه شادم. از اشکی که به گونه ام می ریزد به یادش قلبم می زند. امیدوار می شوم به روزهای خوب و فیروزی استعداد بر زور.

اما می خواهم گله ای کنم. این گله کسی است که چند ترانه ای نوشته. چند ترانه ناکام و بی صاحب. ترانه تلفیق تلاش آهنگساز و ترانه سرا و خواننده و نوازنده است. ترانه حاصل تلاشی جمعی است و همین است که گاه به گاه به بار می نشیند و دیر به دیر ماندگار می شود. نمی دانم خواننده چگونه می تواند این محصول جمعی را مصادره کند گاهی. بیژن ترقی و روح الله خالقی و جواد معروفی و رهی معیری و عارف و شیدا و بسیار کسان نامی به نام مرضیه را به اوج بردند. چگونه راضی می شود این نام که همه این سرمایه را به کاسه گروه و دسته ای بریزد. جواب این همه نام و نشان و زحمت چه می شود؟ نکنیم این کار را با هنر. مرضیه عزیز ترانه. دوستت دارم. به یادت خواهم سپرد . با فرزندم زمزمه ات خواهم کرد و دلتنگت خواهم شد و به یادت همین را خواهم گفت

من، عاشقم و گنهکار

آیا همه شما بی گناهید؟

….

آیا همه شما سربراهید؟

نبودن مرضیه را به کسانی که دلتنگش می شوند تسلی می گویم. به دلم. به پدرم. به دوست ترین دوستم سارا. یادش همیشه. صدایش ماندگار

Written by فرجام

اکتبر 14, 2010 at 12:03 ق.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

جای سفت

with 4 comments

ما آدم های مانده بین عقل و دلیم. نه آن قدر عاقل که چرتکه  و چوب خط راه و روش مان را دست مان بدهد و نه آن قدر دل داده که عقل مان کار نکند وقتی بلایی دور سرمان می گردد، یا لااقل وقتی بلایی بر سرمان می ریزد. هر چه می کشیم هم گمانم از واماندن در همین برزخ است. ما مرز گم شده عقل و دلیم که نه دل راهمان می برد، نه عقل به کارمان می آید.

این نیست که عقل مان کار نکند و خطش را نخوانیم. برعکس! زیاد مرعوب تحلیل ها و پیش گویی ها و باید و نبایدش هستیم. قدم از قدم که می خواهیم برداریم هزار بار دل دل می کنیم و سبک سنگین می کنیم. برای راهی که باید یک شبه رفت دو سال فکر می کنیم و همیشه عقبیم. همیشه می ترسیم دل کار دست مان بدهد و اختیارش را می دهیم دست عقل مان. از ترس خالی نشدن زیر پا عصا کش و لرزان دنبال جای سفتی می گردیم و تا جای پای سفت تری پیدا نکنیم قدم از قدم برنمی داریم. و همین جاست آن جا که نمی فهمیم چرا و چگونه ناگهان به باد می رویم. جایی که دل داده ای، دل باخته ای، عمر گذاشته ای و مانده ای. آن جا که فکرش را هم نمی کنی، ناگهان زیر پایت خالی می شود. تمام تکیه گاهت روبیده می شود و به باد می رود و تو می مانی و سقوط. اگر جان به در ببری و پایی بماند برای باز رفتن، ترس خورده تر و محتاط تر و با قدم های شمرده تر پا می گذاری به جای سفتی و تا جای سفت تری پیدا نکرده ای می مانی و ناگهان دوباره می بینی میان زمین و آسمانی. می دانی چرا؟ من به خیالم می دانم. به قدر خودم می دانم و شاید این به دردی بخورد.

قصه در زیر قارچ را شنیده ای در کودکی؟ قارچ کوچکی که مورچه ای روز بارانی زیر آن به روز چپید و کم کم گروهی را سایبان شد زیر باران؟ قصه خالی شدن زیر پا همان قصه بزرگ شدن ناغافلی آن قارچ است. ما می ترسیم. وقتی پشت هم می بازیم هم بیشتر می ترسیم. زار و زندگی مان را می دهیم دست عقل مان. قدم از قدم برنمی داریم بی اجازه اش. با فکر فرسوده و دل پکیده جای امنی پیدا می کنیم و می مانیم. یادمان می رود تغییر را. یادمان می رود روزگار را. می مانیم و خیال می کنیم همه چیز می ماند وقتی می مانیم. نمی گویم اگر جایی بمانی مرداب می شوی. می گویم بزرگ می شوی. شاید جا نشوی دیگر. شاید زیر پایت وزنت را برنتابد وقتی می مانی و نمی توانی بزرگ نشوی. راه را باید قدم به قدم رفت و رابطه را.

من خیال می کنم ماندن کم خطرتر نیست از بی محابا رفتن وقتی راه طولانی است. خیال می کنم باید قدم به قدم رفت و قدم به قدم دل داد و قدم به قدم حساب کرد. خیال می کنم نشستن و فقط حساب کردن غلط است به اندازه چشم بستن و دویدن. حتی خیال می کنم آن که با چشم بسته دویده و زمین خورده حالش بهتر است از آن که مانده تا زیر پایش خالی شود. خیال می کنم لیلی و مجنون قصه است. سیاه و سفید رنگهای روی کاغذند. فکر می کنم باید رفت . باید کم رنگ و پررنگ شد و باور کرد خاکستری یک دنیا رنگ است نه یک رنگ. باید جنگ و گریز کرد. آزمون و خطا کرد تا رسیدن. من خیال می کنم عقل باید کار خودش را بکند و دل کار خودش را. برزخ میان دل و عقل جهنم بد و پاگیری است. من خیال می کنم اگر در رابطه ای ماندی و قایم شدی و پناه گرفتی و تکان نخوردی، ممکن است زیر پایت خالی شود. اگر حرف مرا باور نمی کنی لااقل یادت باشد. یادت باشد تا اگر وقتی دیدی زیر پایت زمین بوده و حالا آسمان است، بیخود قیافه متعجب به خودت نگیری وقت به باد رفتن.

Written by فرجام

اکتبر 4, 2010 at 11:59 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: