فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

Archive for ژانویه 2010

تصویر رسوب کرده یک گناه نابخشودنی

with 5 comments

این نوشته کمی سخت است شاید. ببخشید. چون فکرهایم سخت است. چون روزگارم سخت است. چون روزگارمان. نشد آن طور که می خواهند بنویسم. آن طور که می شد نوشتمش. ببخشید.

گاهی افتاده ای به وضعی، که پیش از آن که خوب باشد یا بد، خواسته باشد یا ناخواسته، جا افتاده است. وضع جا افتاده را می دانی که؟ همه چیز انگار است که هزاران سال همین بوده و هزاران سال همین باشد. خواه رابطه نابرابر مرد و زنی، کسب و کار پرزحمت و بی اجرت زحمتکشی با بهره کشی… یا بساط حکومت بی حکمتی. وضع جا افتاده را طوفان تکان نمی دهد. چون آن که باید تکانی بخورد یا نایی ندارد برای تکان خوردن، یا امیدی به بعد از برخواستن یا باوری به بودن به غیر از این. وضع جا افتاده انگار سنگ است و سیمان به قالب روزگار آدم گرفتارش. جماعتی تقدیر می نامندش این وضع جا افتاده را.

نگاه نکن به آن حکمت و حکومتی که گفتم. چون هیجان این روزها، زرق و برق و زنگ و زنگار می دهد به این حکم قدیمی که می گویم. نگاه کن همان آدمی گرفتار رابطه ای بی ثمر و پردردسر با آدمی. بخوان عشق نامربوطی. طوفان تکان نمی دهد این بی سرانجامی را و هیچ ضربه ای رها نمی کند این بند را. وقتی بند بندی، بندبند وجودش است، بند شکستن برایش خود شکستن است و نمی شکند. بتی را می بیند و می پذیرد که در قدرت هیولایی است و در رفتن کوهی و در پس نشستن دریایی و تکان نمی خورد بندی ما، حتی به طوفانی.

اما چیزی که طوفان تکانش نمی دهد را باور نکن که تکان نمی خورد. شاید چاره اش فقط نسیمی باشد. نسیمی پی گیر و پی گیر و پی گیر… آدمی را که گفتم تصور کن. عاشق است. گرفتار است. بی چاره است و به هیچ چاره ای نمی چرخد از بازی دور خود چرخیدنش. می  خواهد و نمی رسد و نمی فهمد که بازی مال او نیست. این آدم مال او نیست. آدم او نیست. این روزگار روزگار او نیست. هر چه می گویند و می گویند و می گویند گوش می دهد، اما نمی شنود. تصویر نشکستنی آدم روبرویش یا روزگار روبرویش شکستی و دل کندنی و رها شدنی نیست.

اما شیشه عمر دیو همیشه به گردن خود دیو است. دیو در قالب یار، در قالب عشق، در قالب بالادست، خود دیو است که می تواند بشکند این باور نشکستنی نشکستنش را. دیده ای آدمهایی را که عاشق یک بیهوده می شوند؟ و بر نمی گردند و بس نمی کنند؟ دل می دهند و عمر. اما آنچه می بینند و می گیرند سختی است، دوری است ، تحقیر است و دیده نشدن. باور نمی کنند آن چه را می بینند و رها نمی کنند آن چه را می خواهند. همه بدی ها را اتفاق می خوانند، همه سختی ها را لحظه بد و هر چه ندارند و می خواهند را فردا، فردایی که هر روز فرداست.

اما تصویر یک طلسم که تکرار می شود، همان شیشه عمر دیو است. تصویر یک ناپاکی، یک نابرابری، یک دروغ، یک گناه که بیش از آن که بشود انکارش کرد تکرار می شود. آن قدر تکرار می شود، که روزی، جایی لحظه ای، آن غول، آن عشق، آن بالاسر قادر، تقسیم می شود به پیش و پس از آن لحظه. با تصویر رسوب کرده گناهی نابخشودنی در ذهن که تنیده شده با بتی که تا پیش از آن نمی شکست. و دیو و غول و بالاسر و معشوق نمی فهمند که تصویر رسوب کرده گناه نابخشودنی که تنیده شده به جانشان، خود یک قانون است. یک وضع جا افتاده است که نمی شود دیگر به پیش از آن برگشت. حتی به وضع جا افتاده پیش از آن. چون هر وضع جا افتاده ای که روزی متولد می شود، هر بلایی که سرش بیاید… به دیروز برنمی گردد.

این جور وقت ها هر حسی که داری، هر دردی که داری، هر هراسی که داری، یک کار یادت نرود: با دیروز و هیولا خداحافظی کن. فردا شاید هیولای دیگری و معشوق دیگری و بالادست دیگری در آستین داشته باشد. اما تصویر رسوب کرده گناه نابخشودنی، شیشه عمر همه دیوها بوده… هست… خواهد بود… و دیوی را و معشوقی را و بالادستی را …از این تاوان گریزی نیست.

Advertisements

Written by فرجام

ژانویه 30, 2010 at 6:50 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: