فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

Archive for مه 2010

پیش از مرگ. بیش از مرگ

leave a comment »

گاهی برآمدگی کوچکی روی پوست را می کاوی و به زخمی عمیق می رسی. گاهی ترک محوی را جلو می روی و به شکافی باور نکردنی برمی خوری. گاهی نخی را می کشی و صحنه ای را فرو میریزی.

یاد گرفتن این که از مرگ بترسی خیلی طول نمی کشد. یاد گرفتن این که از مرگ نترسی کمی طول می کشد. یاد گرفتن این که مرگ را بفهمی طول می کشد. یاد گرفتن این که مرگ را بازی بدهی کم طول نمی کشد. فهمیدن این که مرگ یک بار تو را بازی می دهد و بی تردید بازی را می برد فایده اش این است که یا دیگر بی هوده بازی نمی کنی یا اگر بازی می کنی، بازنده حرفه ای و هر روزه نمی شوی روبرویش. مرگی که ناغافل نمی رسد پیش قراولی دارد به نام پیری و لحظه آخری دارد که باید بی نظیر باشد. مرگ که راه می افتد به سویت، باید باور کنی پیر شده ای.

آدم گاهی یک ظرف شیشه ای است پر از لایه های روی هم از روزها و روزگارهای پشت هم. همیشه لایه آخر است آن که درونش زندگی می کنیم و گاهی حتی فراموش مان می شود زیر پای مان  چند لایه بود و چگونه بود. مزه و هوا و طعمش را هم یادمان می رود. اما گاهی طوفان می شود و به هم می خوری. انگار هم می خوری و ظرف روزگارت زیر و رو می شود…

تصویر و طعم و صدا و مزه است که پیش رویم گیج می خورند و معلق به گوشه ای می روند… تب کرده ام و شیشه ها رنگ سیاه خورده و خاموشی است… تنها در تخت کودکی با چشم باز کابوس می بینم… هنوز ده سالم نیست و از تخت سقوط می کنم و هیچ وقت به زمین نمی رسم… طعم صبح جمعه آفتاب نزده می پیچد به سرم. کاماروی دایی علی در تاریک روشن می غرد به سربالایی کوه… ظهر تعطیل تابستان چسبیده ام به رادیوی سفید و رادیو کویت ترانه تازه ای پخش می کند برای خط کشیدن روی بقیه زندگیم: گفتی که مجوی آب و عطش باش سراپا… طعم لرزش آن لحظه ها به تنم زده باز… صدای گنگ گریه های مردم در ابن بابویه همه این نزدیک بیست سال را می شکافد و می ریزد به سرم. بالای سنگ قبری که تنهایی را ثبت می کند. سنگ قبری که پشت و پناه را فاتحه می فرستد… ظهر تابستان پارک شهر. اتوبوس دو طبقه خط 97… زمین خاکی خرابه آخر کوچه که هیچ وقت بزرگ نشدم تا راهم بدهند برای بازی. هیچ وقت خرابه نبود وقتی بزرگ شدم…

ظرفم هم خورده. تکان خورده و به هم خورده و زیر و بالا شده. همه طعم ها و صداها و مزه ها می چرخند و بالا و پایین می روند. گم شده ام و گاهی گم می کنم واقع و خیال را. رگبار خاطره های گم شده است که به سر و صورتم می کوبد. حس می کنم می دانم نام این طوفان چیست. ناگهان پیر شده ام. نمی دانم پیش از مرگ چقدر طول می کشد وقتی قرار بوده یک لحظه باشد و نبوده. نمی دانم این پیش از مردن است یا بیش از مردن.

Advertisements

Written by فرجام

مه 25, 2010 at 5:53 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

صاحب این وبلاگ گم شده است

with 3 comments

فهمیدن هر کسی راهی دارد. حتما راهی دارد. فهمیدن کسی که می نویسد، کسی که قافیه می نویسد حتما این است نوشته هایش را کنار هم بگذاری. می شود سیاه قلم روزگارش. حرف ها و غصه هایش را هم اگر پیدا کنی و بگذاری کنار نوشته هایش، طرح فهمیدنش کامل است. فهمیده ای چه مرگی گرفته اش. جای زخمش را پیدا می کنی و عمق زخمش را. آخر آدمی که درد ندارد که از درد نمی نویسد. یعنی مرض ندارد که بنویسد. 

همه جا انگار نوشتن وسیله ای است برای گفتن. اینجا نوشتن شده خود درد. خود گفتن. کسی که همه جانش را می گذارد توی نوشته هایش و نمی ترسد از رسوا شدن و خوانده شدن همه دلش، از چه چیز دیگری می شود ترساندش؟ وقتی جرمت نوشتن است و حکمت خوانده نشدن و قاضی همان که برایش نوشته ای و نخوانده ات… آن وقت وای به حال آن نوشتن و آن خواندن و آن نخواندن. 

اسمش نمی دانم دعاست یا انرژی دادن یا آرزوی خیر کردن. آدمی که این خط خطی ها را می نویسد، خسته و واخورده و گیج، رسیده به این خطوط. تلخ و سیاه شده برایش این نوشتن و نخواندن ها. همه تیرهایش را زده و مانده تیر آخر و کمانی شکسته و هدفی که معلوم نیست کجاست و دیواری پر از تیرهای در رفته و هدر رفته. همه این نوشته ها تیری بوده تا هدف و همه به جایی رفته جز هدف. 

پیش آمده که کسی گفته این نوشتن ها را دوست داشته و این نوشتن ها کمکی کرده و امیدی داده و نفسی رسانده. شرح تیرگی این روزها را بگذارید بماند به حرمت خودش. فقط دعا کنید این تیر آخر به درد صاحبش بخورد نه به درد تماشاچیش. این نوشتن را آن که باید بخواند و بفهمد. دعا کنید این تیر آخر تیر آرش باشد، نه تیر خلاص. دعا کنید اگر بلدید و اگر معتقدید. صاحب این نوشته ها جای بدی گیر کرده میان این نوشته ها و آن نانوشته ها. 

آدم این نوشته ها اعتراف می کند زن زندگیش را، رفیق قدیمیش را و هم خانه همیشه اش را، در آغوش خودش گم کرده و گیج و مانده می خواهد دعا کنید پیدایش کند. دعا کنید او نگاه کند آغوشش را و صاحب این نوشته ها را آن میان پیدا کند. این نوشته ها انگار به درد همه می خورند غیر صاحبشان. این آگهی مژدگانی ندارد

Written by فرجام

مه 22, 2010 at 9:20 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

یه سفر تا… نرسیدن

with 4 comments

در راه بودن را ترجیح می دهی یا رسیدن را؟ دوست داری مثل کوهنورد بازی کنی با راه یا قالیچه سلیمان داشته باشی و به اشاره ای برسی به خواسته ات؟… جواب این سوال را اگر با سوالی نمی دهی، اگر به این سوال بی تامل جواب می دهی، باور کن نگرانم می کنی. رسیدن به کجا؟ در راه بودن بودن در کدام راه؟ باور می کنی حجم بزرگی از باخته هامان در زندگی همین جا کمین کرده؟ لای همین پرسش کوچک؟ باور نمی کنی؟

باور کن گاهی لذت رابطه ها به کش و قوس شان است. گاهی رابطه ها راهند نه مقصد. باید بزنی و بکوبی و برگردی و بایستی و بچرخی و حتی گاهی گم شوی. آدمها گاهی برای گشت و گذارند نه برای رسیدن و این گمان نکنم عیب باشد.

گاهی هم آدم  ها قبله اند. رابطه ها کعبه اند. باید برسی. باید زود برسی. در راه بمانی مانده ای. شاید دیر برسی، شاید برسی به خاکستری از آتشی که می دیدی. گاهی آدم ها را باید به دست بیاوری و حرامشان نکنی. با زندگیت گاهی نباید بازی کنی.

و کاش به همین سادگی گفتنش بود فهمیدنش. که کجا باید کوبید و رسید و کجا باید چرخید و نرسید. اما طنز غمگینی دارد این که آفتاب نزده لباس کوه بپوشی و برانی تا پارکینگ توچال و مینی بوس بنشینی تا تله کابین و بلیط بخری تا ایستگاه 7 و نیم ساعته بدون این که ده قدم هم لذت برده باشی قله ات را فتح کنی. وقتی چای گرمت را آن بالا خوردی می فهمی گند زده ای به توچال ات، به خواب صبحت و پول توی جیبت. می شد در یخچال را باز کنی توی خانه و روبرویش چای گرم بنوشی. می شود تکیه بدهی به بام تهران و از شهر زیر پایت احساس قدرت کنی. اما باید پیچ های توچال را عرق نریخته باشی تا اینجا، که از لذت بردنت خجالت نکشی. رسیده ای به جایی که زود رسیده ای. عرقش را نریخته ای و لذت راه را باخته ای.

و طنز غمگین تری دارد پای پیاده راه بیافتی به زیارت ضامن آهو. پایت تاول بزند و عمرت برود تا رسیدنت. وقتی که رسیدی ، اگر رسیدی، شاید آن قدر ملائکه دور و برت بال بزند و هلهله کند که صد سال هم نشنوی اگر صدایی بگوید تو که دور از این خانه این همه راه را هم دل به من داشتی پس چرا آمدی؟ تو که آماده ای جان بدهی و سختی بکشی در راه من، چرا بار کسی را نکشیدی به نیت من، جای تن خودت تا من؟ خاک راه که سوغات آورده ای را گران نخریده ای و ارزان نمی فروشی؟

در مثل های من حتما مناقشه هست. اما بد نیست ببینی به که می خواهی برسی، چرا می خواهی برسی و از کدام راه میخواهی برسی، پیش از آن که از دهانت در برود و خودت را فریب بدهی که : در راه بودن را ترجیح می دهی یا رسیدن را…. اینها را برای تو گفتم، که مدتی است جای ناز کاغذ را کشیدن، توی سر کلمات می زنی برای اینجا تایپ کردن.

پی نوشت: قبل از آن که دوباره فحش بخورم اعتراف کنم، مخاطب جمله آخر را قبل ترها می گفتند نگارنده. اینجا از آن جاهاست که رسیدن واجب تر بود تا در راه بودن گمانم.

Written by فرجام

مه 18, 2010 at 8:54 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

غمت، در نهان خانه دل

with 4 comments

گاهی صدایی هست، ترانه ای هست، آوایی هست که می شود فاصله تو با دنیا.پرده می اندازد بین تو و دنیا. آرام آرام انگار سحرت می کند. بی خود می شوی. جادو می شوی انگار . جادو می شوی به تکرار و عادت نمی کنی به راحت شنیدنش. پر می شوی از صدایش و آرام آرام کنده می شوی از زمین. هر کس شاید یکی یا چندتایی از این ترانه ها برای خودش دارد.

نوایی را بارها و بارها خوانده اند. با دف و چهار دف و چهل دف. شده نماد ترانه حماسی دیگر. منی که کلمه ها را نمی توانم نشنوم اما هیچ وقت نفهمیدم کجای این نوشته دل سوز عاشقانه حماسی است. مرنجان دلم را که این مرغ وحشی، ز بامی که برخاست مشکل نشیند کجایش حماسی است؟ که از گریه ام ناقه در گل نشیند را چرا باید چنان خواند انگار جنگ رستم و افراسیاب؟ نمی فهمیدم تا رسیدم به صدای عزیزی به نام دریا دادور.

می شود صدای زنانه را دوست نداشت. می شود گفت جیغ می زند. می شود گفت انگار اپرا می خواند ( و انگار که این بد است). من شنیده ام این می شود ها را. اما می شود گفت دریا نوایی را آن طور خواند که قرار بود. عاشقانه ای نرم و آرام و دل شکن که آرام آرام می چکد و تند می شود. وقتی شروع می کند انگار صدایش آرام در آغوش می گیرد و بی وزنی می دهد. از غرش و آتش در آغوشت می گیرد و آرام آرام می کَند از زمین و به همان آرامی تا آسمان می برد و ناگهان به همان نرمی رها می کند. رها که می کند اما سقوط ندارد. سیال ماندن است در همان حال که رها کرده. ابر شدن است انگار در آسمانِ پریدن و اگر نباری و باران نشوی، مشکل نشینی… و این خاصیت دریاست.

نوایی دریا دادور برای من همنشینی نادر دانستگی و چیره دستی و احساسی عمیق است. آبرو خریدن است برای آبروی رفته ترانه این روزهای ما. او که شاید، بهتر بگویم او که باید روزی خودش را بخواند و روی بودن و شنیدن و همراهی ما حساب کند. هر چه نباشد او دختر چنگ جادوی کودکی های ماست. کودک لالایی های کودکی ما. دریا از آن صداهاست که می ماند. فراموش نمی شود. دریا برای روزهای خشک ترانه ما غنیمتی است. آرزو می کنم روزی کاری داشته باشم برای او که بسیار دوستش دارم.

…نوشتن این چند خط و لحظه هایش خودش داستانی است. خواستم آرامترین چیزی که می شود را بنویسم وسط بلبشویی که داشتم. روزگار جالبی است نوشتن میان چیزهایی که به همه چیز ربط دارند غیر نوشتن.این ترانه مرا امشب از میان صدای غرش و آتش و بوی مرگ کشاند و آورد تا این نوشته.در میدان جنگ نیستم البته. اینجا اسمش محل کار است مثلاً. من شکل دیگری نمی شناختم برای سپاسگزاریش.

Written by فرجام

مه 15, 2010 at 7:10 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

شمعی است فروزان

with 5 comments

اول مهر اولین سال مدرسه است. با همبازی های حیاط راه می افتیم سمت مدرسه. قرار است بروم کلاس آقای کشاورز با آرش. ناظم اخمو صفم را جدا می کند و چیزهایی می گوید که نیمه دومی و قانون جدید و آزمون کلاس اولش را می فهمم. آرش می رود کلاس اول و مرا می کشند به آمادگی. بغض کرده و مات نگاه می کنم. باورم نمی شود. فردا با مادر رفته ایم به مدرسه ای که قرار است آزمون ورودی بدهم. آزمون ورودی کلاس اول برای نیمه دومی ها. موش را به پنیر می رسانم و جمع عدد می گویم و سر مشق می نویسم و می گویم گوساله و بره بچه کی هستند و فقط یادم می رود ماست را از شیر درست می کنند و مادر یک ماه غر می زند که مگر نمی بینی من چطور ماست درست می کنم همیشه؟ سر یک کلاس  امتحان می دهم. بچه ها مشغول نوشتنند و خانم معلمی که روسری ندارد پشت میزش از من امتحان می گیرد. قبول که می شوم خانم معلم نگاهم می کند و من دو روز از مهر گذشته، اولین بار با چیزی که اسمش لبخند معلم است دلم می ریزد و سرخ می شوم.

روز معلم است و کلاس سومم. پریده ام به باغ پشت خانه و گل های هرزه را چیده ام. گل وحشی خیلی نامرد است. این قدر که زود می پژمرد. همین طور که می دوم طرف مدرسه زرورق پاکت خالی سیگار پدر را در میاورم و می پیچم دور دسته گلم… سر کلاس همه دسته گل ها و تاج گل ها روی میز است و دسته گل پلاسیده من که بوی سیگار می دهد مثل دسته سبزی پیش رویم دهن کجی می کند. خراشهای دستم می سوزد و دلم هم. بین پوزخند و تک کلمه های بغل دستی ها خانم قدسی جلو می آید و من بیشتر آب می شوم. چرا مادر وقت نکرد دسته گل بخرد؟ خانم قدسی گل ها را بو می کند و نگاه می کند و لبخند می زند و پیش می آید. می رسد به میز ما. خیره می ماند روی دسته سبزی من با بوی سیگار. چند ثانیه ای چشم از من بر نمی دارد و پیش از آن که اشکم در بیاید به عذر خواهی، خم می شود و می بوسدم. مثل خاله ام می بوسدم. نرم و عمیق. یک دقیقه بعد که از آغوشش رها می شوم، با صورتی که از چشمهای او خیس است بر می گردم طرف همه کلاس که با کج خلقی دست می زنند و به پهنای صورت می خندم. خوش بخت ترین عالمم.

سرتا پا گچی آمده ام دفتر. مدرسه قبلی خودم درس می دهم. مدیر با احتیاط پیش می آید و برگه را دستم می دهد و می گوید: گفتند نمی شود. باید فرم را پر کنید و حتما تشریف ببرید. تند می شوم که شرطم را می دانید. تن به گزینش نمی دهم. می نالد که نمی شود. خداحافظی می کنم و مستقیم از در می روم بیرون و هیچ وقت بر نمی گردم.

دارم خودم را پاره می کنم و دخترک حواسش به همه جا هست غیر از کتاب. بار پنجم که کلافه تکرار می کنم، پدرش از اتاق پهلو می آید که چکار می کنی بچه ؟ ما آن اتاق فهمیدیم مطلب را . تو چطور نمی فهمی؟ عذرخواهی می کنم از داد زدن وقت تدریس که عادت مدرسه است و پدر مهربان می خندد.

این روزگار روزگار حسرت ها و چیزهای دریغ شده است برای ما. بزرگترین دریغ من اما این است که دیگر یادم رفته آخرین روز معلمی را که تبریک گفته ام یا گرفته ام. معلمی کردن عشق بی جایگزینی است برایم. راستی کسی هست که بخواهد چیزی یاد بگیرد؟ چیزی که من هنوز بلد باشم؟ معلم شمعی است فروزان که مدت هاست فوتش کرده اند.

Written by فرجام

مه 11, 2010 at 5:23 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

گم گشته

with 3 comments

بچه که بودم یک بار گم شدم. عادت داشتم دست هایم را پشتم گره کنم و سرم را پایین بگیرم و خیره به زمین تند راه بروم. مثل پدر. هنوز هم اگر راهم مال خودم باشد و رفتنم، حتماً همین طور راه می روم راههای تنهایی را. جایی دور از خانه جدید رفته بودیم پیاده روی. چهار سالم بود.

من جلو می روم به بازی راه رفتن خودم و پدر و مادر می مانند. انگار لحظه ای پشت درختی مکث می کنند تا ترس گم شدن را بفهمم و سرم را نیندازم برای خودم به تنها رفتن که… سر بر می گردانند به گم شدنم. آن حوالی را هر چه می گردند نمی یابند. پیدایم که نمی کنند به عقلشان می رسد برگردند خانه و وسیله بردارند و کمک. در خانه که می رسند پسر کوچکشان را نشسته پشت در پیدا می کنند که توضیح می دهد شما را پیدا نکردم و برگشتم خانه. به میدان بزرگ و خیابان هم که رسیدم از پلیس کمک گرفتم برای رد شدن.

این روزها آرزویم لحظه ای مکث است برای گم شدن، به شرط زود پیدا شدن حتی. فقط همین قدر که وقت باشد دستها را گره کنم پشتم و سرم را پایین بگیرم و رد شدن سنگ فرش ها را از زیر پایم مرور کنم. همین قدر، تا برگشتن به هرجا که رسیدنش یعنی گم نشدن یا پایان گم شدن. فقط حیف که وقتی گم می شوی هر ربط و بی ربطی یادش می افتد به تو و پیدا کردنت. تازه این قدر هم بزرگ شده ای که عذاب نگران کردن دیگران را بفهمی و بچشی و نکنی…خلاصه گم شدن هم گم شدن های قدیم. اگر خواستید دعایم کنید فقط بگویید گم شو! لااقل مدتی برای دل خودت گم شو!

Written by فرجام

مه 9, 2010 at 8:33 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

برای یک بغل بچه زمین گیر

with 6 comments

ترانه نوشتن درد دارد. در بهترین حالتش هم درد دارد. مثل زاییدن نوزادی است شاید. نوزادی که حتی نطفه بستنش هم با درد است. نوزادی که فقط وقتی جلوی چشمت می دود در حجم لذتش غرق می شوی. وقتی باردارش هستی ،ساعتها را می گذاری به تراشیدن پیکرش. به صیقلش. به زیبا شدنش. زمینش که می گذاری اما پر نمی گیرد. حتی راه هم نمی رود و تو به عنوان مادرش خفه می شوی از عذاب وجدان زادنش. همه جانی که گرفته و همه جانی که گذاشته ای هم فقط دردت را بیشتر می کند. ترانه نوشتن برایت شده زادن نوزاد زیبای زمین گیری که پای گشتن و روانه شدن ندارد.

این را که خودش کم دردی نیست، می گذاری کنار بچه هایی که با عطسه ای یا سرفه ای زاده ای، بدون هیچ دردی یا عذابی یا زحمتی برای زیباتر شدنشان. بچه هایی به جای بند و بیت، جمله اند. بچه هایی که مثل باد به هر طرف می دوند و هستند کسانی که دوستشان دارند. بچه هایی که حاصل هوس چند لحظه هم آغوشی تو با نوشتنند. این بچه ها آسان به دنیا می آیند و انسانی تر زندگی می کنند. قد خودشان که دیده می شوند تو بیشتر شرمنده بچه های زمین گیرت می شوی که با آن همه زحمت زمینشان گذاشتی.

نوشتن مثل پریدن است. شروع می کنی به دویدن و دیده که شدی پر باز می کنی و بالا می روی. آسمان که نوازشت را شروع کرد زیرو بالای پریدنت نقش می گیرد. حالا حساب کن که سنگین و زنگار بسته، با بغلی پر از بچه های زمین گیر می دوی به پریدن و فقط خاک را به پرهایت می کشی… کور نیستم از دیدن روز نزدیکی که کسی این گدایی دیده شدن را بکوبد دوباره به صورتم. اما لال هم نیستم که نگویم با این بغل پر از ترانه های زمین گیر، گذشته از من گدایی. شاید از خجالت این بچه های یتیم و یسیر مانده است که هنوز خودم را به خاک و خل می زنم. می گویم گدایی نیست چون شک ندارم روزی هر کدامشان به جایشان می پرند. روزی که نزدیک نیست. اما حکایت این نابجا بودن و نابجا گفتن را باید جایی نوشت. این بچه ها بزرگ که شدند باید بدانند چطور به دنیا آمدند و کجا و چرا. ترانه نوشتن این قدر درد دارد که فقط گاهی بنویسی تا یادت نرود زهدان ترانه ات را. حتی به قیمت زادن بچه زمین گیر دیگری.

فراموشم نشد یک عمر آغوشت

شدم اما در آغوشت، فراموشت

فراموشت شدن تاوان سنگینی است

برای بوسه ای از بوی تن پوشت

مرا لب تشنگی دادی و سیرابم

تمام تشنگی های تنم نوشَت

من عادت می کنم، این طور می گویند

به جای خالی لبخند خاموشت

من عادت می کنم، اما رهایم کن

از این تصویر بی رویای مغشوشت

Written by فرجام

مه 9, 2010 at 4:37 ق.ظ.

نوشته شده در ترانه ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: