فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

Archive for مه 2009

جای انگشت من بر گلوی ابتذال

with 9 comments

زندگیمان شده انتخابات. رای دادن. رای ندادن. به کی رای دادن. باز شده ایم هم دسته و چند دسته و خودی و نخودی و دوست و دشمن. آمده ام فقط چند جمله را یادآور و یادگار بنویسم برای خودم و شاید شما و بروم.

اول که کاش یادمان نرود که ما همه اندر خم این کوچه ایم. همه یک جا گیریم. همه یک حرف داریم. دعوای عنب و ازوم و انگور می کنیم. آزادی می خواهیم و بر سر مسیرش دعوا داریم. از پاره پاره شدن و با هم نبودن می ترسیم و به جان هم می افتیم برای دور نشدن دیگران از کنارمان. همه، هر طرفی. یادمان باشد که در وجود همه ما شعله ای است که می خواهد گر بگیرد و کاری کند تا بند پاره کنیم. نفس بکشیم و خلاص شویم از تحقیر و دروغ و ظلم. از آن طرف در وجود همه ما رونده خسته ای است که پایش تاول زده آن قدر بی هدف و سرگردان کشانده اندش و به جایی نرسیده. دونده خسته ای که نای بازی خوردن و بازی کردن را ندارد پی چیزی که همه خواسته اش نیست. شبیه آرزویش نیست. همه ما درونمان تحریمی داریم . همان قدر که امید داریم. کدامش کی بیرون می زند مانده به حال خودمان و حال روزگارمان. پس هم را پاره نکنیم. نه حرمت هایمان را نه رفاقتهایمان را نه خاطره هایمان را. ما جدای اختلاف رای، رفاقت و هم خونی با هم داریم و هم خاکیم. پس هم را خاکی نکنیم به بهانه این خاک. این نیز بگذرد.

بعد این که چرا دعوت می کنم. ما یا رای نمی دهیم یا رای می دهیم یا رای دادن را تبلیغ می کنیم یا رای ندادن را. همه را می فهمم و می پذیرم غیر از آخری. این بازی چند میلیون موافق دارد، چند میلیون مخالف، چند میلیون مردد. دعوا سر این چند میلیون مردد است. فرض که همه مرددها مخالف شوند. چه می شود؟ موافق ها که حرف من و تو را گوش نمی کنند. اگر باور نمی کنی موافق ها چند میلیون نفرند و همیشه هستند که می دانی خودت را گول می زنی. زیاد نیستند در برابر هفتاد میلیون . اما همیشه هستند. یادت باشد. اگر ما نرویم فردایش چه می شود؟ زمامداران میایند گله که چه کاری بود کردید؟ کنار صفحه سیمای میلی لوگو می زنند آبرویمان رفت؟ صندوق های خالی را نشان می دهند و نمی گویند حضور میلیونی؟ سرود و شاد باش و تبریک و حماسه و توپ و ترقه تعطیل می شود؟ … یا خودشان می فهمند کسی پشتشان نیست؟ مگر کم داشته ایم مشارکت زیر 25 درصد تا امروز؟ نتیجه اش کو؟ غیر از تولد دولت مهر ورزی در سایه قهر ما؟ رای ندادن را می فهمم. می پذیرم. اما تبلیغش عقلم جواب نمی دهد چه هدفی را هدف گرفته. آزموده ای را که آزموده ایم دوباره و چند باره تکرار کنیم. اما بدانیم چرا. رای دادن یک حق است. همین طور رای ندادن. من ایده تحریم را می فهمم و می پذیرم، اما هدف سازماندهی و تبلیغش را نه.

حرف زیاد زده اند از رای دادن. بهترینش را خشایار دیهیم گفته. گفته خسته ام از ابتذال. حرف دل مرا زده این بزرگوار. من معجزه نمی خواهم. جلوتر از خاتمی نمی خواهم. چون می بینم که برگشته ام به قهقرا. چرایش بماند. اگر می پرسی می گویم تقصیر رهبران اصلاحات بود و مردم. هر کس به سهم خود. ما هنوز یاد نگرفته ایم که حرکت اجتماعی مسابقه فوتبال نیست در 90 دقیقه. یاد نگرفته ایم که دیروز لیاخوف مجلس را به توپ بسته تا امروز رای و صندوقی باشد که من برای رای انداختنم حق داشته باشم کرشمه فلسفی کنم. صد سال خزیده ایم تا این جا. بار اول هم نیست عقبگرد می کنیم. اگر نفهمیم بار آخر هم نیست گمانم. من می خواهم باور کنم کجا ایستاده ام و قدم شدنی پیدا کنم. قدم شدنی با قدم خواستنی فرق می کند. من خیال می کنم به دنیا آمده ام که شعر بگویم و دنیا را بگردم. اما وقتی روزگارم خراب است، مثل سگ می دوم و دست در آهن و روغن می کنم به جای قلم و کاغذ و دور خودم می گردم مثل اسب عصاری به جای گشتن دور دنیا. چون برای من و خانواده ام این شدنی است و آن خواستنی مال امروز نیست. شاید چشمم بدود دنبال همسایه بی خیالی که هر هفته می رود دنیا گردی. اما این آرزو با قهر و انزوا به من وصال نمی دهد. من خسته ام و دلگیر و سرخورده. اما می دوم تا شاید به پسرم وصال داد یا پسرش این آسودگی. آنکه صد سال پیش جمهوری می خواست، اگر قهر می کرد وقتی دید به او نمی رسد، من و تو امروز خون باید می دادیم برای ساختن همین صندوق رای فکسنی بی خاصیت.

گفتم که خسته ام از ابتذال. ابتذال بد نیست. نمی گویم لازم است اما ناگزیر است. نمایش تئاتر گلریز و لاله زار. فیلم اخراجی ها. کتاب بامداد خمار( مثال امروزیش را نام نبرم). آهنگ ساسی مانکن. این ها نه می شود نباشند نه معنی دارد که نباشند. اما وقتی نماد من و تو می شوند باید بترسیم. ما فیلم بیضایی را شقه می کنیم و مهر جویی را به سیخ می کشیم سر فلان پلان و همین طور که داریم توی سر هم می زنیم، ده نمکی است که هفت میلیارد تومان دیده می شود. ابتذال از عناصر وجودی جامعه است. اما حکومت ابتذال یعنی محو من و تو. من و تو که عادت داریم فکر کنیم . نقد کنیم. ایراد بگیریم و سخت بگیریم. و نکند من و تو آن قدر سخت بگیریم که ساده انگار ترین و بی ریشه ترین ها بشوند نتیجه روزگارمان. یادمان می رود در جامعه ای که اکثریت حال خواندن و دیدن و اندیشیدن را ندارند و نیاموخته اندش، ابتذال همیشه پشت در له له می زند برای پاره کردن اندیشه.

ابتذال را نمی شود و نباید محو کرد. اما ابتذال را نمی شود گذاشت حاکم شود. حکومت ابتذال مرگ تفکر و تخصص و وجدان است. می دانیم هفت میلیارد اخراجی ها نتیجه حمایت و تبانی و دسیسه است. اما وقتی روی پرده رفت و پایین آمد نماد سینمای من و تو است. من و تویی که سرمان گرم است به نقد زمزمه زیر لب بازیگر بیضایی در فلان صحنه یا کادر مهرجویی در فلان پلان. یادمان می رود که چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من. من می روم و فیلم بیضایی را اگر ایده آل هم نیست حتما می بینم و دوستانم را هم ترغیب می کنم. من رای می دهم به قطع نوار ابتذال در حد توان خودم. می دانم باید به ازای هر یک رای آن طرف دو رای داشته باشیم تا زورمان برسد به حریف شمارش ویژه آرا شدن. می دانم پشت کسی ایستاده ام که حتی آینه بخش مهمی از خواستهای من نیست. می دانم هنوز و هنوز راه مانده، دراز و دور دست تا آرزوی من. می دانم بضاعتم ناچیز است. اما می خواهم با همین بضاعت ناچیز گلوی ابتذال را بگیرم. حتی اگر نتیجه اش فقط جای انگشتم باشد بر گلویش تا چند روز. من همین راه را بلدم رفیق. راه اگر نزدیک تر داری بگو. من رای می دهم. جنگیدن تنها معنیش پیروزی نیست. اما نجنگیدن تنها معنیش شکست است. بیا بجنگیم با چنگ و دندان. حتی اگر ببازیم، یک خسته شدن دشمن را مهمان کرده ایم.

Advertisements

Written by فرجام

مه 26, 2009 at 4:49 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

بوسه پشت پنجره

with 5 comments

آمده ام راز بزرگی را برایتان بگویم. قصه سربسته ای که به شنیدنش می ارزد. روایت بودنی باشکوه، ماندنی مثل کوه و مردنی مثل کوه. آمده ام راز بزرگی را برایتان بگویم.
خیلی سال پیش، نمی دانم چند سال پیش، پیرمردی که هنوز نوجوان بود، 17 ساله شاید، که از روستا و مرداب و دریا می گریخت، که می رفت تا شروع کند سالها جنگیدن را، پای پنجره پشتی سنگی به شیشه زد تا دلبر را ندیده نرود. و دلبر آمد لب پنجره، 14 ساله شاید. کدامشان مست شد و طاقتش برید را نمی دانم، کدامشان دست برد به صورت آن یکی را نمی دانم، کدام چشم ها را بست و لب ها را به نسیم روستای کنار مرداب داد نمی دانم، اما من می دانم وقت خداحافظی پیرمرد و دلبر، بوسه ای زاده شد. بوسه ای عمیق و ویرانگر. از آن ها که روزگار عمر طلب می کند به بهایش.
پیرمرد که می رفت به فرار، می رفت به جنگ، می دانست عمری پیش روست پر از میله، پر از شلاق، پر از تحقیر، پر از دوری، پر از سختی. می دانست دلبر را آواره می کند، ویران می کند، شکسته و خسته می کند. می دانست به دنیا نیامده برای هم خانگی و هم نفسی. نیامده برای زندگی و خانواده. اما بوسه ای که زاده شده بود دیگر زاده شده بود. پیرمرد می دانست این بها را ندارد که بدهد. می دانست بهای بوسه ای که زاده می شود را، می دانست سرنوشتی که به تلخی رقم می زند را… و باز هم بوسه را داده و بود و زاده بود.
می شود به شیشه نزنی وقت فرار و بروی. می شود بوسه را که منتظر زادن است در نطفه خفه کنی، می شود بوسه را که جا گذاشتی برگردی و لبت را با سرآستین پاک کنی و بروی یادت نماند و یادت نیاید چه کردی و چه جا گذاشتی، می شود پای بهای بوسه ات بمانی… تا جایی که ببری و کم بیاوری و بروی و بگذاری دلبر را و بوسه را و هر چه بعد آن بوده، می شود عمری خودت را و بختت را نفرین کنی که هم از زندگی ماندی و هم از پریدن و جنگیدن. همه این ها می شود، اگر پیرمرد این قصه نباشی و دلبرت دلبر این قصه نباشد. اگر باشی و باشد، آن وقت است که عمری هیچ کس نمی فهمد کنار هم ماندنتان را، هیچ کس نمی بیند دلیل ماندنتان را، بوسه پشت پنجره را، که بس است برای عمری به پای هم باختن و کشیدن. هیچ کس نمی فهمد زجر و عذابی که چرا می کشید، تقلایی که چرا می کنید، اخم و گره ای که زندگی چرا نمی تواند بدوزد به پیشانیتان. آن وقت است که شما آتش نشسته های بوسه پشت پنجره اید.
آنها که نمی فهمند و نمی دانند حیرانند به همیتتان. آنها که شنیده اند می خندد در شهری که هزار بوسه حباب می شوند و می ترکند در هوا هر روز، تو پای بوسه ای عمری گذاشته ای و می گذاری. آنها که مومنند تکفیرت می کنند. هوس چران ها تحقیرت می کنند. خانواده انکارت می کنند. و تو پیرمرد قصه من! از همان لحظه که به شیشه پشت پنجره زدی می دانستی خانه ات سه بار می سوزد و دلت هزار بار و جگرت بیشتر از آن. و زدی به شیشه پشت پنجره که دلبر بیاید و بوسه بیاید و یک عمر به پای بوسه و دلبر نشستن بیاید.
تو پیش از آن که بمیری این قصه را به گوش من خواندی پیرمرد. یادت که نرفته؟ می دانستی رفتنی شده ای و نمی دانستم. پیرمرد قصه را در من جا گذاشتی و رفتی. می دانستی که می میری. اما پیرمرد قصه نمی میرد. بوسه پشت پنجره و بهایش هم. می دانستی بوسه پشت پنجره من توی راه است. و یادم دادی میان این همه بوسه که مثل حباب هر روز می ترکند، پیدا کنم بوسه های پشت پنجره را که همیشه می درخشند و هستند با عمری که طلب می کنند. آشنایم کردی با پیرمردهایی که رفته اند، که تازه آمده اند، پیرمردهایی که هنوز به دنیا نیامده اند برای بوسه های پشت پنجره شان… من هم این قصه را به گوش دیگران می خوانم. گرچه هر چه می خوانم نمی نشیند به گوش کسی. اما می خوانم. می ترسم به پیرمرد شدن نرسم پیرمرد! چون می ترسم می خوانم.
گفتم آمده ام راز بزرگی را برایتان بگویم. قصه ییرمرد 17 ساله و بوسه پشت پنجره راز بود. اما این راز من نبود. پیرمردهایی که رفته اند و آمده اند و هنوز نیامده اند راز من بود اگر این قصه را زودتر می گفتم. چند روز زودتر… می دانید! میانه دود و صدای این شهر، زنی خمیده با موهای سفید و صاف، تنها در خانه ای نشسته. سالی است که قدش خمیده، سالهاست هم خانه اش رفته، بارها جگرش سوخته و خانه اش. جگر گوشه اش را به گلوله ای نامرد باخته و از سنگی هم دریغش کرده اند. و این داغ را به تکرار و با مکث بخوان! پنج بار! تبعید و غربت کشیده با بچه های قد به قد نوپا به جرم هم خانگی با پیرمرد آن روزها جوانی که عصیانگری ضربان رگش بوده. من می دانم پیرزن تحقیر و سختی کشیده برای رسیدن به این همه سال سختی و تحقیر. برای رسیدن به پیرمرد. این پیرزن، خمیده و پیر و جگر سوخته است، اما هنوز دلبر است، به شیرینی همان بوسه پشت پنجره. راز بزرگی که می خواستم بگویم را تازه فهمیده ام خودم.
راز بزرگ این قصه دلبر دلباخته ای است که دام و داغ و میله و غربت خم به ابروی دلدادگیش نیاورد. همه آن چه بودن پیرمرد بر سرش آورد را دم نزد. دلبری که حتی یک چشم به هم زدن هم بهای بوسه پشت پنجره را نشکست. راز بزرگ من پیرمرد بزرگ و پاکبازی است که اقبالی هم پای بزرگیش داشت. پیرمرد من همه عمرش را هم که داده باشد به بهای بوسه پشت پنجره، باز هم چنین دلبری را به کمتر از مفت خریده. و من این را تازه فهمیده ام. تازه فهمیده ام این قصه چرا این همه وقت به جانم چنگ می زد و نمی آمد به چنگ نوشتنم، تا امروز!

Written by فرجام

مه 16, 2009 at 7:09 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: