فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

Archive for مه 2016

باید بلد باشم

with 2 comments

فردا شانزده اردی‌بهشت روز از دست رفتن حسین منزوی است. مردی که عشق مثل خنجر در دلش بود و مثل خورشید بر شعرش. مرد وزن‌های سخت غزل. بیشترین چیزی که خواندم در سالی که رفت همین غزل‌ها بود و تار و پود جانم را گرفت. من عاشق غزل‌های منزوی‌ام. این غزلم را عهد کردم پیش از فرا رسیدن فردا تمام کنم و تقدیمش کنم به معلم نازنین و ندیده و سوخته‌ام در غزل نو. یادش سبز. جان رنجیده‌اش آرام.

باید بلد باشم دلم را زود نسپارم
یا دست فرجامی چنین نابود نسپارم

باید بلد باشم دلم را دیر بردارم
اما به مرگی که مرا فرسود نسپارم

شاید بفهمم عاقبت باید بلد باشم
جان در جهانی گیج و ناموجود نسپارم

زخمی که لب وا‌می‌کند می‌گویدم تا دل
در خنده‌های زخم خون‌آلود نسپارم

نقش و نگار زخم‌های دردناکم را
بر رشته‌های تنگ تار و پود نسپارم

موجی که مجبور است بر زنجیر لج‌بازی
باید به این دریای قیراندود نسپارم

دریا نمی‌داند که من تصمیم دارم
این موج را غیر از به دست رود نسپارم

پانزدهم اردی‌بهشت نود و پنج

Advertisements

Written by فرجام

مه 4, 2016 at 7:01 ب.ظ.

نوشته شده در ترانه ها

که یادم نیست

leave a comment »

به بی‌وفایی مردانه‌ای که یادم نیست
به زیر و رو شدن خانه‌ای که یادم نیست

به عشق‌های پر از خالی پیاپی هم
به گرگ وحشی دیوانه‌ای که یادم نیست

تمام راهِ پر از خستگی و سختی را
شدم تباه در افسانه‌ای که یادم نیست

سرم سُریده به حسرت‌سرای دستانم
برای تکیه به آن شانه‌ای که یادم نیست

اگر تو مستِ غروری، سکوت می‌بارم
به جای نعره‌ی مستانه‌ای که یادم نیست

دوباره بال درآورده‌ام که پیله کنم
به پرکشیدنِ پروانه‌ای که یادم نیست

میان آینه من را نگاه می‌دارد
نگاهِ دشمنِ بیگانه‌ای که یادم نیست

بامداد دوشنبه سیزده اردی‌بهشت نود و پنج

Written by فرجام

مه 2, 2016 at 1:34 ق.ظ.

نوشته شده در ترانه ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: