فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

Archive for اکتبر 2011

نابازیگر

with 2 comments

نابازیگر یعنی کسی که خودش را بازی می کند. زخم خودش را می کشد. درد خودش را می خواند. غصه‌ی خودش را می نویسد. نابازیگر خودش را زندگی می کند.

بازیگر اما یعنی که تنیده بشوی در نقشت. بشوی حمید هامون. واقعاً بشوی حمید هامون. نقشی را بازی کنی که تو نیستی. زخمی را بکشی که نکشیده‌ای. دردی را بخوانی که نشنیده‌ای و کسی را بنویسی که ندیده‌ای. کسی را زندگی کنی که تو نیست. بازیگر روایت را اسیر خود می‌کند و نقش را و نوا را و نوشته را. بازیگر حل می‌شود در چیزی که نمایشش می‌دهد.

شاه نقش اما یعنی این که گم بشوی در نقش. یک جوری گم بشوی که دیگر پیدایت نشود کرد. نه خودت اثری از خودت پیدا کنی دیگر نه دیگران. بشوی حمید هامون و حمید هامون بمانی تا آخر زندگیت. بشوید دوقلوهای به هم چسبیده‌ای که اگر جدای‎‌تان کنند یعنی کشتن‌تان. نقشی را که می‌کشی جا بماند روی تنت. دردی را که می‌خوانی رسوب کند در صدایت. واژه‌هایی که می‌نویسی اسیرت کنند در معنی‌شان و باور نکنی دیگر که تو بودی که این‌ها را آفریدی. این‌ لعنتی‌ها که شده‌اند زندانبان‌ت. شاه نقش یعنی بیافتی در سیاه‌چال نمایش و نمایه‌ای که آفریده‌ای و دیگران که آفریده‌ات را می‌بینند مبهوت و تحسین‌گر خیره شوند به قدرت بازیگری‌ت و باور نکنند بازی آن قدر قوی است که تو باز پیشش نابازیگری. نابازیگری که به دام نقشی افتاده که خودش نبوده. نابازیگری که باید چیزی غیر از خودش را زندگی کند. سیاه‌چالی به نام حمید هامون را.

باور می‌کنید گاهی نوشتن هم سیاه‌چالی می شود مثل نقش حمید هامون؟ باور می‌کنید ترانه‌ای نوشتن هم می‌تواند هیولایی شود که تمام خوشی و سرخوشی را بتاراند از زندگی تو که می‌نویسی‌ش؟ باور می‌کنید گاهی بهتر است بروید زندگی‌تان را بکنید به جای چیزی آفریدن؟

خسرو بازیگران هم که باشی آخر حمید هامون نفست را می‌گیرد… باور کن!

 


 

Advertisements

Written by فرجام

اکتبر 29, 2011 at 11:57 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

بس نیست؟

with 4 comments

ناگزیرم از توضیح کوتاهی برای این صفحه. به جواب این پرسیدن که خسته نشدی از این همه مثل هم نوشتن این جا؟ بس نیست؟ … جواب خودم این است که نه! بس نیست! هر چند خسته ام. چند خط بعدی را اگر بخوانید فقط توضیح همین پاسخ است.

طولانی و مدام نوشتن این صفحه‌ها مایه می‌خواهد. چشمه لازم دارم. می‌شود روزمره‌نگاری کرد که امروز چه شد و من چه کردم و چه فکر کردم. من نمی‌توانم. روزمره‌‌ای که گفتنی باشد و به کار کسی بیاید یعنی ندارم. از این روزها گفتن را هم نمی‌توانم. این روزها می‌دانید دختری خودش را تمام کرده. ما نمی‌شناختیمش. حالا بغض می‌کنیم و خبر را به صورت هم پرت می‌کنیم و او را شبیه همه‌ی خیال‌های خودمان می کنیم و از چیزهایی که یقین نداریم خبر می‌سازیم و فردا هم همه چیز را فراموش می‌کنیم به پیشواز قصه‌ی غمگین بعدی برای هم. من توان این را ندارم. همان قدر که توان هیچ کاری نکردن را.

می شود موضوعی و حیطه‌ای ساخت برای مرتب نوشتن. من خواسته ام این کار را بکنم. البته خودم خیال می‌کنم می‌توانم جورهای جور واجورتری بنویسم. که خنده بسازد و شوخی. یا ساده‌تر باشد و عام‌تر یا بی‌پرده‌تر و جسورتر. من از دوست داشتن می‌نویسم. از رابطه‌ها و زخم‌هایش. می شود از چیزهای دیگر نوشت. می‌شود جورهای دیگر نوشت. می‌شود حکم نداد و نصیحت نکرد. می‌فهمم که نالیدن و فقط نالیدن و تصویر کردن و جمله کردن ناکامی‌ها و دردها و خواننده را با همه‌ی آن درد رها کردن، چشم‌گیرتر و نفس‌گیرتر است و پر مخاطب‌تر. اما این کار را کم نیستند که می‌کنند و به خوبی هم می‌کنند و بازار پر رونقی هم دارد. من فقط خواسته‌ام آخر همه‌ی این دردها روزنه ای پیدا کنم. دست‌کم کوتاه نیامده باشم از گشتن. نه مثل پدربزرگ پندآموزی یا طبیب مرهم آفرینی. نه! مثل یکی مثل همه که می‌خواهد باور کند چاره وا دادن نیست. خیال می‌کنم باید بگردیم دنبال دردهای رابطه و بعد از نالیدن و فرو ریختن که حق مسلم ماست، بگردیم دنبال چاره که وظیفه مسلم ماست. لااقل بگردیم. خیال می‌کنم اول باید رابطه‌ها را دریابیم و بسازیم تا بشود دوام بیاوریم این شب از هر سو گسترده را. باید عشق را چاره کنیم و گرد از صورتش بگیریم. باید مهربان‌تر باشیم و بیشتر باشیم برای هم. باید مهربان‌تر بشویم پیش از و بیش از نالیدن از این همه سیاهی درمان ناپذیر. خیال می‌کنم بعد این است که خانه‌های گرم‌تری داریم و بچه‌های شادتری و شهر و وطن رو به شفاتری.

من زمان درازی است نوشته‌های مثل هم می‌نویسم از زخم‌های رابطه و مرهم‌هایی که می‌شناسم، می‌نویسم برای آن دختری که دردی در سینه دارد و می‌خواهد به خودش پایان دهد. منظورم دیگر او نیست که چند روزی است از دست رفته. منظورم آن دیگری است که هنوز نفس می کشد و روزی که زبانم لال نکشد، بهره‌ای نمی‌بینم در یاد کردنش و اشک ریختنش و درفش کردنش. من خواسته ام به جای تکثیر این همه سیاهی، بگردم دنبال روزنه نوری در این سیاه‌چال. دنبال راه نفسی در این سردابه. من پشت هم و مثل هم نوشته‌ام از دوست داشتن، چون خیال می کنم دوست‌داشتن غذا نیست که وعده به وعده جیره بگیری و زنده بمانی. خیال می کنم دوست‌داشتن نفس است و می‌میری اگر دمی رهایت کند. می‌میری، حتی اگر خیال کنی هنوز زنده‌ای.

این‌ها که گفتم دفاع بود و دلداری به خودم. مثل همه دلگیرم و ناچار از این همه غصه.شما اگر می‌خوانید اما بگویید، بس نیست این همه مثل هم نوشتن؟ خسته نشدید از این همه نوشته‌ی یک جور؟ این جا می‌تواند جورِ جورواجورتری هم باشد. بهتر نیست باشد؟

Written by فرجام

اکتبر 1, 2011 at 10:34 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: