فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

Archive for ژوئیه 2010

دنیای واقعاً مجازی

with 9 comments

از دنیای مجازی ترسیده ام. ترسیده ام را می گویم انگار کن مثل سگ. می دانم تقصیر از من است و شمایل روبرو شدنم. اما ترسیده ام. حس می کنم طعم ها را فراموش می کنم کم کم میانش. لامسه ام را گرفته. همه چیز تصویر است و تشبیه و تشریح. حس می کنم عریانی واکنش های لحظه ای چهره را محو می کند در لحظه شنیدن حرف ها. مزه تاثیر کلمه ای را که گفته اند و می نشیند عمقش در چشمت، یا می گویی و می نشیند بر چال گونه مخاطبت.

بدتر از آن این که تک خطی می شوم کم کم. هر چیز به فکرم می رسد را با کوتاه ترین و صریح ترین  کلمات بچینم کنار هم برای چشم هایی که چرخ زیر انگشت اشاره را می چرخانند و حجم کلمات را می روبند تا به جای سفیدتری برسند که کلمات کمتری دارد که بیشتر فهمیده می شود. این بد نیست. اصلا بد نیست. اما همیشه این بودن مرا می ترساند. از کوچک شدن و کلیشه شدن و سفارشی شدن مثل سگ می ترسم.

من دلقک خوبی هستم گاهی. میدان ببینم بد معرکه نمی گیرم. فکر می کردم همیشه بزرگترین مهار همین است که دلقک نمانم برای همیشه. گاهی بی دلیل سگ هم بشوم و پاچه ای بگیرم تا نامم دلقک نشود برای آنها که می خندانمشان. اما انگار به قلاب نویسنده مجازی نیافتادن حتی سخت تر است از دلقک نشدن. آن هم در روزگاری که خیال کتابی نوشتن از هر سر که نگاهش کنی سر نمی گیرد. نه وقتی، نه گوشه امنی، نه پشت و پشتوانه ای، نه امیدی به کاغذ شدن فکرت یا خوانده شدن کاغذت. این جاست که می لغزی به خوانده شدن در رابطه های مجازی. دنیایی که این روزها دیگر کودک نیست و حتماً هنوز بالغ هم.

همه جرقه ها را هوا می کنی و آتش بازی راه می اندازی به بهای چشمی به هم زدن. رها می کنی  آتش زدن و آتش گرفتن و به آتش کشیدن را. می شوی آدم تک جمله ها، حرفهای ساده که کسی نگوید نفهمیدم، چیزی که خیلی خوش حال باشد حتماً یا خیلی غمگین. یاد می گیری از چند جمله به بالا دیگر مشتری ندارد. از چه چیزی گفتن بازارش داغ تر است. چه ساعتی نوشتن بیشتر جواب می دهد. یادت می رود این نوشتن که افتاده به دستت تفنگ آب پاش نیست. اسباب بازی نیست. به بازی دستت نیامده و به لحظه. یادت می رود.

از خودم بدم آمد. نشسته بودم و به حکایت بر باد رفتن یک طوفان فکر می کردم. مانده بودم جمله اش کنم یا قافیه. نوشتمش: » ماندی و نجنبیدی و رفتم… طوفان مرا به باد دادی» باز این سایه سگی افتاد به سرم که کسی پای شعر انگشت خوش آمدن نمی زند این روزگار. تنها جمله ای که پایش شاید بنویسند این است که مال کیست؟ مال خودتان؟ واقعا؟ تن دادم به یک چند کلمه ای و می پیچیدم به خودم که نکن و پا می دادم که بکن. با لج نوشتم: » آن قدر تکان نخوردی، که به بادم دادی، مرا که طوفان بودم» با حرص تکان خوردن را گذاشتم جای جنبیدن که از ریخت بیافتد. آن که می گفت نکن کرد این کار را. آن که پا می داد اما می خندید که خوششان می آید. می بینی. و راست می گفت… از خودم بدم آمد.

می شود با خواندن این خط ها گفت طرف سر خودش زیاد معطل است. می شود گفت فرق دنیاها را نمی فهمد. می شود راه حل داد. می شود بحث کرد. اما من فقط می دانم گاهی فقط یک انتخاب داری و آن گاهی، حتی اگر انتخابت همین باشد که هست، رفتن نمی چسبد به دلت. گاهی آرزو می کنی کاش هر چیزی جای خودش بود. کاش آدم روزگارت بودی.

نگران نباشید. آدمی که در فشار کامل است، وقتی کمی فشار کم می شود دم در می آورد. کمی دور خودش که بگردد دمش چیده می شود. دنیای مجازی خیلی هم خوب است. از سر امثال من هم زیاد است. امثال من یعنی آنها که شبانه روزشان بیشتر در دنیای واقعی می گذرد. در دنیایی حتی تلخ تر از واقعی. همین نوشتن ها هم از سر ما زیاد است. باید برویم همان دیگ مان را روشن کنیم و بیل مان را بزنیم و آفتابمان را بخوریم و عرق مان را بریزیم و دل مان خوش باشد نان از قلم نمی خوریم.

Advertisements

Written by فرجام

ژوئیه 24, 2010 at 10:15 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

سقوط

with 2 comments

چشم هایت را بسته ای و صورتت را باد می بوسد. گوش هایت یخ کرده. تنت بی وزنی مزه می کند و دلت خالی می شود و می ریزد پشت هم و انگار پر نمی شود. دستهایت با باد بازی می کند و رها می شود در رودخانه ای از هوا. به هیچ چیز فکر نمی کنی دیگر و ذهنت را رها کرده ای و سبک شده ای. آشناست ؟ نه؟… باز داری سقوط می کنی.

بچه که بودم شب ها سقوط می کردم. بدون بالا رفتنی یا درد کشیدنی. شب ها روی تختم لَخت و بی تکان می افتادم و آرام از لبه تخت پایین می افتادم. دلم خالی می شد و باد به تنم می پیچید و یخ می کردم. سقوط می کردم، اما نمی افتادم. ساعت ها می کشید و من همچنان معلق بودم بین تخت و زمین و سقوط می کردم و نمی رسیدم. می دانی؟ هیچ جا به اندازه سقوط کردن، نرسیدن مزه نمی دهد. من سقوط را مزه کردم و ویرانیش را نه. کودکی تلخی ها را توی مشتش قایم می کند همیشه، تا بزرگ که شدی همه چیز تکراری نباشد. تا قصه تازه ای باشد، یا دست کم پایان تازه ای.

سقوط یعنی که معلقی، یعنی ذهنت را رها کرده ای. یعنی بهشت را در آغوش گرفته ای و می توانی خیال کنی بیش از بهشت هم اگر پیش تر بروی منتظر است. سقوط یعنی تا بلندای پریدنت توانسته ای بالا بروی و فتح کنی و فتح بشوی. اما سقوط واقعی پایان کوبنده ای دارد. با ضرب کوبیده می شوی و بعد فقط سکوت است. گرد و خاک که رفت تو هستی و پستی و یادگار آخرین سقوط. زخم و شکستگی تازه ای که هر چه بالاتر پریده باشی عمیق تر است. هر چه بیشتر بی خود شده باشی دردناک تر است. و تو شاید باز هم بال بکشی و بپری و سقوط کنی و بگردی دنبال معلق شدن های بی پایان خواب و خیال های کودکی. خواب و خیال هایی که هر بار با تک صدای کوبیده شدنی هولناک و کوتاه در هم می پیچد و یادت می اندازد سقوط بی پایان، افسانه ای بوده و گذشته.

و بلندی هایی که هر بار عرق می ریزی به دامن کشیدن و بالا رفتن شان، شاید بخندند، شاید گیج شوند، شاید طعنه کنند و شاید طمع. شاید بفهمند دیوانه ای. اما نمی دانند دیوانگی گاهی یعنی جابه جا کردن قانون ها، نه پاک کردن شان. نمی دانند که تو هم برای له شدنت قانونی داری. که تو حرمت زخم های سقوطت را نمی شکنی. که تو به بلندی یک بار پریده دوباره برنمی گردی. تو از یک بلندی دوبار سقوط نمی کنی.

Written by فرجام

ژوئیه 17, 2010 at 7:33 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

اعترافات یک خرمگس

with 3 comments

کتاب خرمگس برای دل من یک رمان سیاسی نیست. نه که نیست. بسیار بالاتر از آن نابودی کامل یک عشق است. نابودی کامل از عشق است. نابودی کامل در عشق و با عشق است. یک نابودی کامل و تدریجی. خرمگس کتاب مقدس من است. کتاب زندگی من.

مهم نیست جما یی به گوش تو سیلی زده یا نه. عضو ایتالیای جوان بوده ای یا نه. در آمریکای جنوبی مثل سگ زندگی کرده ای یا نه. آخرش خودت را پای جوخه آتش می کشی یا نه. نامت را از آرتور به فیلیس ریواس تغییر داده ای یا نه. این ها هیچ مهم نیست. لایه های عمیق تری هست در بودنت که اگر بفهمی آن زن شگفت انگیز ایرلندی با نوشتن این روایت چگونه آن ها را هدف گرفته و عریان شان کرده ، مات می مانی چه کنی. خرمگس داستان یک بی رحمی جاری است شاید تا همیشه که رد می شود از روی پاک ترین و ساده ترین حس ها تا دست آخر به دست جوخه آتش بسپارد آدمی را که خودش ویران کرده، به جرم همان ویرانی.

هر کس که روزی لاسکار مستی یا کسی شبیه او، به جانش افتاده و با سیخی یا چیزی شبیه آن، جسم و روحش را با بی رحمی دریده و برای همیشه ناقصش کرده، خرمگسی دارد درون خود. هر خرمگسی زخم های عمیق جوش خورده را با قصه خیالی گروه اکتشاف و مبارزه با پلنگ زخمی تعریف می کند و زبانش می گیرد از یادآوری لحظه ای که دریده شده و فقط می توانسته منتظر آخر کار باشد.

خرمگس هر کسی است که همه زیبایی ها و داشته هایش را دریده اند و ناچار است به زندگی در سیرک سیار. خرمگس آدمی است که برای زندگی کردن باید یک عجیب الخلقه باشد تا مردم بخندند به نقص عضوهایش. خرمگس کسی است که روحی نا آرام را در قواره ای بد منظر شده به صلیب می کشد و دلقک می شود تا بشود زندگی کند.

خرمگس هر بار تکرار آن سرنوشت شوم است که معشوقی عاشقش را فدای عقیده اش کند، فدای ایمانش و فدای معبودش. و نفهمد عاشق یعنی عقیده، یعنی معبود، یعنی ایمان. نمی فهمد و خرمگسش را می کشد و این کشتن گاهی سالها به درازا می کشد.

وقتی زندانبانت اسیرت می شود و تیر را به دیوار می زند به جای شقیقه ات و تو باید فریاد بزنی و وادارش کنی به زدن، خرمگس در تو لبخند تلخی می زند، یعنی که هیچ وقت نخواهد مرد. وقتی زیتا یی هست که تنها درمان تو است و تو تنها مانعش و آن قدر می رانی تا برود و ویرانت کند تو خرمگسی. وقتی جما سیلی می زند به صورتت بدون این که بداند و غرقت می کند و داغت می کند و تیربارانت می کند و هنوز دوستت دارد و دوستش داری، تو خرمگسی.

خرمگس دیر می فهمد اعتراف کردن است که او را به باد می دهد. او که می توانست یک آرتور پاک و مومن و معصوم باشد، نمی داند نباید اعتراف کرد پیش کسی که مطمئن نیست تو را بیشتر دوست دارد یا عقیده اش را. اعتراف به گناهی که فقط اقرارنیوش گناهش می داند، می تواند یک آرتور بی گناه و زنده را به یک فیلیس ریوارز زخم خورده و ناقص و وحشی بدل کند. خرمگس صلیبش را سیزده سال به جرم اعتراف به دوش می کشد، از شب فرار تا شب تیرباران. اعتراف همه چیز را از خرمگس می گیرد به جز چشمهایش که تنها حریفش سرب داغ است… می دانی اولین بار که خرمگس لکنت می گیرد هنوز خرمگس نیست؟ وقتی است که مونتانلی اعتراف می خواهد و زبان آرتور لکنت می گیرد. چقدر این لکنت را دوست دارم که تمام تلاش عقیم اوست برای نگفتن نگفتنی ها.

بدترین درد شاید این است که کسی نمی فهمد خرمگسی که باید تقاص گناهان خودش را بدهد و مادرش را و مونتانلی را و برتن ها و بولا و جما و دیگران را، چه اندازه بیش از دیگران زخم می خورد از خوی تند شده و زبان تلخ شده اش. آن جا که نویسنده ناشناس جواب شب نامه های تند خرمگس به مونتانلی را می دهد، آن جا است که نمی شود بغض نکرد. و آن جا که به کودک زخمی می گوید تو نباید سر راه یک مست قرار بگیری. آن جا که برای جما می نویسد همه چیز را به تو خواهم گفت. آن جا که مونتانلی رفته و جلیلی پیروز شده و خرمگس در سلول هق هق می گرید. و هزار جای دیگر که موجود پاک و معصومی که تلخ و وحشی شده در خود می پیچد و آرام نمی گیرد. فرق خرمگس با ما شاید فقط این است که او دیگر هیچ چیز برای باختن ندارد و هیچ چیز برای امید داشتن. واقعا هیچ چیز.

خرمگس یک قصه تکراری است از کسی که عشق را دوست دارد. حتی بیشتر از زندگی. حتی بیشتر از ایمان. چنین موجودی را هر چه زودتر به جوخه آتش بسپاری زودتر خلاص کرده ای. همین.

Written by فرجام

ژوئیه 16, 2010 at 7:34 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

وقت هایی که می ترسم

with 5 comments

ترس از چیزی که لمسش نکرده ای فرق می کند با ترس از چیزی که لمست کرده است. فرق شان می شود فرق یک تجربه و یک توهم گاهی.

تا به حال در شب شنا کرده ای؟ در تاریکی مطلق؟ تا وقتی جوابت نه باشد، با ترس کاملی طرفی که خیالش هم وحشت ترشح می کند به جانت و لک می اندازد به آرامشت. حتی اگر جرات کنی به تجربه اش، باز هم تنها چیزی که نمی جویی در حس هایی که مزه می کنی لذت است. زلال آبی که به تنش زده ای حجم سیاه و سنگینی است که احاطه ات می کند و انگار دیگر آب نیست و سیال نیست. انگار سنگین تر است. انگار می چسبد به دست و پایت و نفست را می برد. هیچ امن و آغوشی نمی بینی میان آب که همیشه لذت و آرامش است. بالای سرت سیاه است و زیر پایت. انگار همه تعریف ها تعریفشان گم شده.

اما شاید باید کمی بمانی. شاید باید کمی دوام بیاوری و عادت کنی و نترسی. باید تعریف های فضایی که تن به تنش داده ای را بپذیری و نترسی. آن وقت می فهمی این جا آب است که گرمت می کند نه آسمان. می فهمی گم شدن در خودت را. تجربه می کنی رها شدن از هر فکری و پاک شدن از هر تصویری را. لذت غریبی را پیدا می کنی که نور آفتاب گمش می کند انگار همیشه. تنت را سیال گرم و سیاهی پوشانده و بالای سرت خنکی سیاهی شیطنت می کند. ندیدن را تجربه می کنی و اوج قدرت پوستت را که با لذت به چشمت پادشاهی می کند.

اگر مثل من این ترس را دادی و آن لذت را خریدی، فقط همیشه یادت باشد که اینجا همه چیز تعریف خودش را دارد. همه چیز، نه فقط ترس های تو. این جا پوستت راه می برد، نه چشم هایت. ذهنت می شنود، نه گوش هایت. اگر تن به آب سیاه شب زدن را دوست داری و حس کرده ای، فقط مواظب باش این خاموش زیبا و بی ترحم تن گیر و پاگیرت نکند. مواظب باش.

من وقتهایی به ترس هایم دست می زنم. گاهی حاصلش پشیمانی است. گاهی هم لذت ناب شنا در تاریکی مطلق است. لذتی که با هیچ چراغی نمی توانی پیدایش کنی. من دوست دارم اگر قرار است با ترس هایم زندگی کنم، لذت هایش را پیدا کنم. من از هیچ چیز به اندازه ترسیدن نمی ترسم.

Written by فرجام

ژوئیه 10, 2010 at 7:06 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

آرزو یعنی چیزی که نداری

with 3 comments

وقتی نوجوان بودم و خودم خیال می کردم جوانم، آدمی بودم که آرزو دارم امروز باشم و او  آرزو داشت آدمی بشود که امروز هست. آدم ساده ای بودم با بیرون و درونی ساده و شبیه به هم. حساس و نازک دل. بدون هیچ سپری و هیچ نمایشی. آرزویم این بود که دیده شوم. دوست داشته شوم. پیدا شوم و پیدا نمی شدم و دیده نمی شدم. چیزی که به چشم می آمد بچه ای بود کوچکتر از آن چه خودش فکر می کرد.

روزگار بر من گذشت و آموخته ام کرد چگونه برسم به چیزی که می خواهم. ساده بودنم دیده شود و حساس بودنم و بی سپر بودنم. این دیده شدن پیچیده بود و من آن را یاد گرفته ام. من امروز آدم پیچیده ای هستم که می تواند نشان بدهد آدم ساده ای است. یاد گرفته ام آدمی را نشان بدهم که همیشه بوده و دیگر نیست. به چیزی که خواسته ام رسیده ام و حسرت چیزی را دارم که خرج کرده ام تا این رسیدن و دوست دارم همان آدم بی دست و پای زیر دست و پا بشوم دوباره و همان باشم که بودم و داشته هایی را که دارم نداشته باشم.

من یاد گرفتم آن قدر که کودکم دیده نشوم و امروز دیده نمی شود چقدر پیر شده ام. چوب خط ها و دلهره ها و طمع های یک پیرمرد است که مرا می سازد. و من دلم برای بچه ای که بودم تنگ شده. حتی دلم برای سن و سالی که قرار است در آن باشم هم. نمی دانم این سن و سال که صورتم می گوید را کی و کجا زندگی کرده ام و کی گذشته بر من.

من امروز حال آن ها که جامه سبک می کردند و زندگی رها می کردند و دست می شستند از هر چه داشتند و می زدند به تن زندگی با تن برهنه را می فهمم. من دلم برای وقت هایی که نمی دانستم تنگ است. دلم برای پسرکی که می شناختم تنگ است. پسرکی که سالهاست مرده و مدتی است از پوستم بیرون زده و دیده می شود. دلم لک زده برای حرف زدن با یک نفر که این را بفهمد.

Written by فرجام

ژوئیه 6, 2010 at 4:59 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: