فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

Archive for ژوئیه 2009

چند خط هذیان ته یک کوچه بن بست

with 17 comments

اینجا می نویسم چون جای دیگری نمی توانم بنویسم. ممنوع است. بسته است. وحشیانه محدودمان کرده اند و وحشتزده محدود کرده ایم خودمان را… چرا وحشتزده؟ چرا محدود کرده ایم خودمان را؟ بیایید زندگی کنیم. مثل قبل و شاد تر از قبل. ما تکان خورده ایم. ما داغ دیده ایم و داغ شده ایم. اما بیشتر شده ایم. این بزرگترین فرق با چند وقت پیش است.

نمی نویسم. دلم نمی رود به نوشتن دیگر. به نوشتن ایمان ندارم. به گلوله خوردن وسیلی خوردن هم. معتقدم باید در خیابان که هم را می بینیم به پهنای صورت به هم لبخند بزنیم. حتی دست هم را بگیریم و آرام فشار بدهیم . که هستیم . که زنده ایم. که زنده مانده ایم. که سبزیم. به با هم ماندنمان و دلگرم بودنمان به هم معتقدم. فکر کنید به این جواهر که بعد سالها که نصیبمان شده تا از دستمان نرود.

روزها و ساعتهای زیاد میروم و می رانم تا کار و تا خانه. در جاده ای قدیمی شده و صاف و خسته کننده. آغاز صبح و آغاز شب. برای این که خوابم نبرد می شنوم. موسیقی و خبر. بعد این روزها ضبط را خاموش کردم. اما خاموش نرفتم. پدر همیشه خوب می خواند. مرضیه می خواند. این روزها خاموش بودم وقت رفتن اما خاموش نرفتم. پدر می خواند درگوشم. پدر مرضیه می خواند. دو ساعت کامل در سکوت کامل پدر مرضیه می خواند و من می راندم و زار می زدم. برای پدری که هست و می ترسم زبانم لال نباشد. تنها بودم و می راندم و پدر مرضیه می خواند. از کودکی تا امروز.

امشب خودم نبودم و گیج بودم. بخوان دچار فرمایشات دوباره. زد به سرم و آخر شب رفتم سراغ پدر. زنگ زدم که نخواب . می آیم ببینمت. چند دقیقه ای نشستم کنارش. دستش را سفت گرفتم و نبضش را نوشیدم و نبضم نشست. گفتم دو هفته است در گوشم می خوانی و نابودم کرده ای لعنتی. گفت پنج سالم بود که پدر در شیراز روزی می رساندم به جایی. نشانده بودم جلوی دوچرخه و می بردم و می خواند. هنوز نوایش می آید به لبم و رهایم نمی کند. گفت پسر! تا پنجاه سال می آموزی و از آن به بعد دوره می کنی. من فقط دارم دوره می کنم. و باربد است که می آموزد. گرفتمش. بوسیدمش. یواشکی بوییدمش و برگشتم تا اشکم را نبیند و آمدم خانه. تولدش بود امشب. شصت و چهار سال تمام. من بغض دارم. بغض بی مروتی که از هزار جا جمع شده. از خون روی آسفالت. از سیلی وسط خیابان. از گیجی. از توهین. از هزار چیز بی ربط و زده بیرون در تولد پدری که شصت و چهار ساله شده و قلبم می زند و نمی زند وقتی در طلوع میرانم و می خواند در گوشم در تنهایی راندن در جاده.

من خورده ام به دیوار. به دیوار آخر کوچه. آخر کوچه ای که انگار دررو ندارد. اما نمی خواهم کوتاه بیایم. به لبخندی. به رویایی. به نوایی، دوباره عاشقی می زند به سرم و می خواهم دوباره شوم. می خواهم فرار کنم از بن بست ته کوچه. خیالم می رسد سوراخی، آجری، ترکی هست که خواهم خزید میانش و میزنم به دشت و بیابان بی کوچه و بی بن بست دوباره. لحظه هایی هست که نه کوچه ای هست و نه بن بستی. تو کجایی که مرا ببری به آخر شکستن و اول شکفتن؟ مرا یادت نرود نامرد.

انگار قرار است بروم به دیدن خواندن آن که می خواند مرا آتش زدی ای عشق. دارند می برندم. دارند برای اولین بار از این خاک به بهانه ای می کنندم. آیا می روم؟ آیا می شود؟ اگر بشود یعنی چه؟.. راستی هنوز کسی اینجا را می خواند؟

Advertisements

Written by فرجام

ژوئیه 23, 2009 at 9:18 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: