فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

Archive for مارس 2010

آرزو می کنم

with 4 comments

شاید بی صدا ترین سال این صفحه بود. شاید تلخ ترین سال زندگی مان. شاید پایان خمودگی بود یا آغاز حرکت. هر چه بود ساده نگذشت. بوی خون داشت. بوی امید و هراس. با هم شروع کردیم و با هم تمام نشد. خاک گروهی را گرفت و بند گروهی را و غربت گروهی را. و زمین باز برگشته به نقطه شروع و ما را می خواند به شادی و نو شدن و دوباره شدن.

ما خسته ایم. ما زخم خورده ایم. ما اشک امانمان نمی دهد. اما هر چه قدر سخت و تلخ، نمی شود یادمان برود نوروز بیش از این که بهانه ای باشد برای خوشی و شادی، همیشه پرچمی بوده برای سرسختی و جنگیدن ساکنین این خاک. مگر همیشه نگفته ایم عید مال بچه هاست؟ و همین طور که زمین و زمان را ناسزا می گفتیم و غر می زدیم همیشه، می خریدیم و می دویدیم و می شستیم و می سابیدیم تا تحویل سال؟ برای سرزمینی که ترک و تازی و تاتار قرن ها لگدمالش کرده و هنوز سفره هفت سین قدیمی ترین سفره اش مانده، این نه ماه و آن داغ و آن بیداد که به گندمی هم نمی ارزد. ما ملت نامراد که انگار همیشه همه چیز داریم به جز روز خوش و دل خوش، مگر غیر از این بوده ایم که این سبد سبز سبزه را به کوری چشم تبر داران و شمشیر زنان و محتسبان تنگ چشم دست به دست کنیم نسل به نسل؟

دوست ندارم آرزوی باسمه ای بی سر و ته کنم. آرزوی فروانی در آغاز سالی که از بهارش پیداست. آرزوی صلح در لحظه هایی که تنها انتخاب مانده مان هنوز جنگیدن است یا پس نشستن. آرزوی تندرستی کنم برای پیکر زخم خورده ملتی که تازه لذت درد کشیدن از زخم هم خاکش را با همه وجود می چشد. آرزوی شادی کنم میان جای خالی این همه عزیز بی گناه و این همه سربلند در بند. دوست دارم آرزوهای کوچک و شدنی کنم برای خودمان.

آرزو می کنم لحظه تحویل سال بتوانیم بغض کنیم و بدون این که به هم نگاه کنیم به هم چند لحظه مهلت بدهیم عزای عزیزانمان را و داغ زخمهایمان را آرام  بدون این که بچه ها بفهمند گریه کنیم. آرزو می کنم پس از آن وقت کنیم و نگاه کنیم به شمع و سبزه سفره که به قدر یک تاریخ منتظر نشسته بودند سر این سفره که بفهمیم شان و نگاه آشنا بیندازیم شان و لبخند بزنیم به سخت جانی شیرین مان که هیچ دیو و جادو و خزانی جلو دار بهارمان نیست. هر چند دیر هر چند دور. آرزو می کنم به رسم سال نو امسال تمام و کمال عمل کنیم و دلگیری های مان را از خودمان پرت کنیم به صورت این سال نحس و دست هم را بگیریم بی دلگیری و هم را ببخشیم و یادمان بیافتد چیزی که کم نداریم شکر خدا دشمن است و دوستان را دریابیم برای فردا. آرزو می کنم آن قدر مرد باشیم و آن قدر زن باشیم که دید و بازدیدمان جایی برای خانواده های داغ دیده و خانواده های حبس داده داشته باشد. آنها نترسیدند از مردن و در بند شدن. ما هم نترسیم از پشت خانواده هایشان بودن.

بهار را به خفاش ها و جغدهایی که زهر خند می زنند وقت پاییدن ما هم تبریک و تسلیت می گویم. همان طور که می بینید ما همچنان هستیم و زنده ایم و بیشماریم. خواستم فقط یادآوری کنم اگر هنوز مست زمستان نجوا می کنید این ملت قرنهاست به خاک می افتد و قید می خورد و داغ می شود، پیش از طوفان بفهمید این حقیقت طبیعی ترین مفهوم تالی اش این است که این ملت بارها از خاک برخاسته و قید شکسته و پوست انداخته است. برای فهمیدن این یکی نیازی به جنگ و سنگ و تفنگ نیست. در این چند روز تعطیل نگاهی به این مردم بکنید می فهمید آب در هاون می کوبید رفقا. این ملت مردنی نیست. نو شدنت مبارک هم وطنم. بگذار این زخمها جوانه بزند. این سفره امن هفت سین قرن ها خون پدران و مادران ما را قیمت دارد به بهای زنده ماندنش. روز اولمان نیست که عید زخم داریم. باشد روزهای آخر باشد. برای مان یا برای فرزندانمان. عیدتان مبارک. یادمان نرود شاد کردن بچه ها بزرگترین وظیفه این روزهای ماست

Advertisements

Written by فرجام

مارس 20, 2010 at 2:45 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: