فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

Archive for اکتبر 2014

رقت انگیز

leave a comment »

شاهد خاموش یک گفتگوی مکتوب مجازیم در یک شبکه‌ی اجتماعی. درباره یکی از همین موضوعات روز که امروز رگ گردن‌مان را برایش پاره می‌کنیم و یک ماه دیگر حتی یادمان هم نیست دیگر. چون رگ گردن‌مان در حال پاره شدن سر موضوع روزِ آن روز است.

میانه‌ی گفتگو یک طرف در پاسخ استدلال‌های طولانیِ مخاطبش می‌نویسد: رقت انگیز! و تعدادی لایک می‌گیرد و عجیب نیست در پاسخ انواع سوال‌های بعدی هم تکرار می‌کند: رقت انگیز!

مفهومی که از کلمه می‌شناسم ابزاری است برای بیان منظور. یک سری کلمه معمول و پرکاربرد داریم مثل زشت! بد! کثافت! حتی خر! که در گویش عامه منظور را منتقل می‌کنند و مرزی وسیع و خاکستری دارند لاجرم و شاید نمی‌شود زیاد مته به خشخاش گذاشت وقت شنیدن‌شان. اما وقتی کسی برای بیان منظورش سراغ ترکیب کمتر متداول رقت‌انگیز می‌رود حتماً بیش از کلمات معمول وقت گذاشته برای واژه‌گزینی و حرمت کلمه ایجاب می‌کند تو هم بیشتر دقت کنی برای درک منظور گوینده.

فرهنگ لغت می‌گوید رقت آوری چیزی است که رقت قلب آورد و حس ترحم و شفقت و دلسوزی شخص را برانگیزد… یادم می‌آید دشنام‌های پس و پیش لحظه‌ی آن نگارش رقت‌انگیز را و هل من مبارز طلبیدن گوینده‌ی واژه‌ را و تنش تند کلامی را و تنها چیزی که شک ندارم نبوده همین حس دلسوزی و هم‌دردی و شفقت است. آن طرف گفتگو هم درد و رنجی از خودش اعلام نکرده که شفقتی و ترحمی لازمش باشد. دو نفر مدعی خوب و زیاد دانستنند و با اختلاف نظری عمیق سر موضوعی بحث می‌کنند. پس بی‌شک استعمال کننده‌ی رقت‌انگیز به درکی از مفهوم این واژه رسیده که دهخدا و معین و عمید از آن غافل و عاجزند. این مفهوم چیست؟

چیزی که می‌تواند دلسوزی و ترحم برانگیز باشد نسبت به کسی که میانه‌ی گفتگو خودش مدعی درد و رنجی در خودش نیست حتماً نادانی است. مخاطب رقت‌انگیز نمی‌داند و نمی‌فهمد و این می‌تواند رقت‌انگیز باشد. اما به آدمی که از روی نادانی پشت هم در جواب ما استدلال می‌کند و درست یا غلط ماخذ می‌دهد و جانب احترام را رها نمی‌کند، وقتی پیش چشم بینندگان شناس و ناشناس یک گفتگوی مکتوب عمومی می‌نویسیم رقت‌انگیز! هر چه هست حتماً باز به معنای این واژه پابند نیستیم. رقت و دلسوزی و شفقت حکم می‌کند نادانی را با آگاهی و روشن‌گری درمان کنیم یا آن که نمی‌داند را با حفظ آبرو و پشت پرده با نادانی‌اش روبرو کنیم.

می‌رسم به این که گویا گوینده‌ی رقت‌انگیز معنایی از واژه‌ی ترکیبی رقت‌انگیز را به کار می‌برد نه تنها شبیه معنی لغت نامه‌اش نیست، که هیچ هم‌دلی و شفقت و دلسوزی هم ندارد. رقت انگیز اینجا یک جور جناس پنهان با نفرت‌انگیز است با تشدیدی که دل گوینده را خنک می‌کند انگار. از باب نفرت است نه رقت، ترحیم است نه ترحم. شقاوت است شفقتش و دل‌ خنک‌شدن دارد جای دل‌سوزی.

گاهی کلمه‌هایی که به کار می‌بریم برای قضاوت دیگران، نکته‌های کلیدی همراه خود به گوش یا به چشم دیگران می‌نشانند در قضاوت خود ما. گاهی در نتیجه‌ی ریشخند نادانی دیگران کم‌اطلاعی خودمان است که می‌لغزد و بیرون می‌ریزد. گاهی زدن بر کوس رسوایی دیگران میزان نفرت و کینه را در ما فریاد می‌زند. گاهی حاصل تحقیر دیگران نمایش سایه‌ی رنج‌ها و مصائبی است که در طول زندگی بر ما گذشته و سلامت روان ما را خراشیده، و این واقعاً رقت‌انگیز است. احساس ترحم و هم‌دردی را برمی‌انگیزد از رنج و تحقیر و فشار‌هایی که گوینده کشیده تا این جانِ ناسالمِ پرخاش‌گر و تشنه‌ی قیاس و تحقیر بشود که شده.

آرزو کنیم حالِ همه آرام‌تر شود. تلاش کنیم نسل بعدی بسازیم که هم درمانِ رقت‌انگیز بودن را بداند هم معنی آن را. از مهربانی و فهم و تفاهم بیشتر بنویسیم. پیشتر از آن که دیر شود. میان این همه توهین و خشم و کینه جای کسی را تنگ نخواهد کرد.


 

Advertisements

Written by فرجام

اکتبر 20, 2014 at 10:15 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

میان آن چه باید باشد و نیست

with one comment

داشت می‌گفت این که تو چه می‌کنی انتخاب تو است. فارغ از زن بودن و مرد بودن مشتاق و محتاج و فارغ بودن. این که رابطه را می‌پایی یا رها می‌کنی. بسنده می‌کنی یا بس نمی‌کنی. سیرابی یا سیری ناپذیر. این فقط انتخاب تو است… راست می‌گفت. گفتم یک روز است دارم به همین فکر می‌کنم… راست می‌گفتم.

جراحت از این‌جا انگار سر زد که قرار بود یاد بگیریم همه‌ی عشق و رابطه معنا است و دل است و حس، و تن و لمس و نفس، مَجاز و هوس و فرومایگی. زهد و پارسایی کنیم آن هم نه در بیابان و خرابات، که در زهدان زرق و برق و جلوه فروشیِ روزگار امروز. جسم و تجسم عشق را حقیر و مبتذل و هرزه ببینیم و قضای حاجتِ تن. عشق روح بزرگی باشد با طفیلیِ ناچار و نچسبی به نام بدن. و منصف اگر باشیم این جرم کتاب دینی و نتیجه‌ی تظاهراتِ پدران‌مان فقط نبود. تصویرِ ناموزون ذهنِ مردمی شد که از اندرونی ناغافل به آپارتمان افتاده بودند و پرده‌نشینی‌شان را کافه‌نشینی جادو کرده بود. ماندند معطل روی دیوار بین بهشت و جهنم. رازهای پشت پرده روز و شب روی پرده چشم‌ها خمار می‌کرد و شیوه‌ی پرده‌پوشان، پرده‌برافتادن را لجوجانه برنمی‌تابید(تابد؟).

نتیجه همین شد که ما بوسه‌ی عاشقانه دیدیم و بسیار دیدیم، اما نه از لبان پدر و مادر. تن و آغوش را یاد گرفتیم اما نه زیر سقف امن خانه. لذت بردن از لمس را یاد گرفتیم و لذت دادن را نه. مثل فرو دادن دود سیگار گوشه‌ی تاریک پارک. مثل چکیدن گسیِ مستی از سوراخ کیسه فریزر. مثل بهت رویارو شدن با عریانی از فضای باریک پرده و پنجره. مثل فوران بلوغ در حقیرترین و تاریک‌ترین و تنگ‌ترین امکانِ زمان و مکان. ما غریزه و بلوغ را شناختیم نه مثلِ امنِ بایسته و عمیقی در سرزمین عشق، که مثل جرمی دزدانه در مرز هرزگی. غریزه سرزمینی شد بیرون از خانه، بی‌ربط از عشق. و شاید هیچ کس مثل نسل ما ربط عشق و هم‌آغوشی را این قدر بد یاد نگرفت.

برای فهم این که بد یادگرفتن چقدر فجیع‌تر است از ندانستن، غریزه‌ی مچاله شده‌ی نسل ما گمانم شاهد دردناکی است. یاد بگیری با سکوت و بی‌سوال و پر از شرم، اما پر از سوال و تصویر و تناقض برآورده شوی. انگار یاد بگیری تشنگی را با نفس عمیق سیراب کنی و خستگی را با لبخند زدن. یاد بگیری مثل الیور تویست نگویی بیشتر یا پیشتر یا جور دیگر. شرمنده باشی از خواستن و هستن. از گفتن و شنیدن و پرسیدن و نترسیدن. برای این که به بیراهه نروی حتی یاد نگیری در راه هم چطور باید که گام برداری و همه را اما دیده و فهمیده باشی.

کمی دیر می‌فهمی غریزه‌ات راست‌تر و نیرومندتر و لازم‌تر از آن است که نفی و تحقیرش کنی. که بد و زشت و آلوده نیست. که جای بی‌جایگزینی است از جغرافیای عشق، بدون هیچ خجالت و انکاری. بیشتر که می‌شناسیش می‌فهمی وحشی است و وحشتناک نیست، کشنده است و قاتل نیست، خشن است و بی‌رحم نیست … می‌شود که نباشد. یاد می‌گیری هم‌آغوشی رهاترین ره‌آورد عشق است و با همه‌ی غریزی بودنش خوی مجنون اهریمنی نیست. طعم و ذائقه و شیوه دارد به تعداد آدم‌ها. ظرافت و حس و هم‌راهی دارد به تعداد رابطه‌ها.

آخر شاهنامه وقتی است که غریزه و عاطفه هم را انکار کنند و هر کدام به راه خود بروند. عاطفه کفایت کند برای رابطه و غریزه بی عاطفه شمشیر بکشد. داشتم خیال می‌کردم غریزه شمشیر رابطه است برای حفظ عاطفه. وقتی انکار می‌شود عاطفه عاقبت زانو می‌زند و کم می‌آورد به تنهایی. و غریزه‌ای که عاطفه‌اش را گم کرده شمشیر به در و دیوار می‌کشد و به هر که زخم می‌زند تشنه‌تر می‌شود و کندتر. این را انگار فقط وقتی می‌شود فهمید که نیام عاطفه شمشیر غریزه را تنگ و عاشق به آغوش می‌کشد. عشقی وحشی و خشن و کشنده، عشقی امن و بی شک و عمیق، عشقی تنیده در حریم گرمی به نام رابطه. فکر می‌کنم عشقِ بی‌هم‌آغوشی حتماً مقدس و پاک است، اما اسمش حتماً رابطه نیست. فکر می‌کنم هم‌آغوشیِ گرم از عاطفه، اما نگزیده و نیاموخته و نیازموده محکوم و محتوم است به زوال. گمان می‌کنم هم‌آغوشیِ غافل از عاطفه، به در و دیوار کوبیدن و دست و پای بیهوده زدن است. آبِ دریا نوشیدن است و هر چه بیشتر نوشیدن تشنه‌تر شدن.

خیال می‌کنم آشتی غریزه و عاطفه، به رها شدن از این همه سرگشتگی و بی‌فرجامی حتماً می‌ارزد، هر چقدر هم گران و سخت که باشد. این که تو چه می‌کنی انتخاب تو است. راست می‌گفت…

Written by فرجام

اکتبر 5, 2014 at 3:06 ق.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: