فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

Archive for مارس 2013

الی احسن الحال

with one comment

در این دم صبح آخرین ساعتهای تحویل سال نشسته‌ام بی‌خواب و محو جادوی سال جدیدم. جادوی رنگ رفته و بی‌اثری که هیچ وقت باور نخواهم کرد معجزه نیست و یگانه نیست. آن قدر دانستگی ندارم که بدانم این خاصیت فرهنگ و تربیت خاصِ این خاک و سرزمین است یا همه جا آسمان همین رنگ است. همین قدر می‌دانم آدمی را شناخته‌ام به نام فارست گامپ که به شهادت همین صفحه بارها بهتم را بروز داده‌ام از این که می‌تواند جایی میان بیابان بایستد و بدون هیچ دلیل و جادو و مناسبتی دیگر نخواهد که بدود. به همین راحتی.

من یاد گرفته‌ام، یعنی این خاک و بوم یادم داده که تغییر هر چه بزرگتر باشد دلیل بزرگتری می‌خواهد. اگر بخواهی عطار نیشابوری شوی یا ابراهیم ادهم، باید درویشی پیش رویت دراز بکشد و زندگی را بر خودش تمام کند تا بفهمی وقتش رسیده، باید آسمان و زمین زیر و رو شود تا عوض شدن و دیگر شدن شدنی باشد. من، آدمِ دیاری که آدمهایش عادت دارند به داوری و سبک سنگین کردن خود، آدمِ دیاری که آدم‌ها یاد گرفته‌اند پیله کنند به رستگاری و آدم شدن و آدم‌تر شدن، این را هم یاد گرفته‌ام که دیگر شدن دلیل و برهان و معجزه می‌خواهد. من بلد نیستم بدونِ این که سنگ از آسمان ببارد و درویشی نفس به کام ببرد و برنیاورد آدمِ بهتر و آسان‌تری باشم و شوم. خاک و ریشه‌ی من خلاصه شده در لحظات تکان دهنده و بی‌تکراری که آدم‌ها را تکان داده برای بهتر شدن. خاک و ریشه‌ی من فارست گامپی نداشته تا بشود بی هیچ لحظه‌ی تکان دهنده‌ای، بی هیچ مرگ درویشی، بی هیچ معجزه و حادثه‌ای، بفهمم که نمی‌شود یا نمی‌خواهم یا نمی‌توانم بیش از این، این باشم که هستم، بخواهم که بی های و هو و ساعت سعد و لحظه‌ی یگانه آدم دیگری، آدمِ بهتری شوم.

و من که می‌دانم اینجا که درجا می‌زنم مرداب است، که می‌دانم آنجا که می‌خواهم و باید بروم دور نیست، که می‌دانم وقت است برای دیگر شدن، از آن‌جا که فارست گامپی ندارم و همه‌ی تاریخم پر است از عطار نیشابوری و بابا طاهر و ابراهیم ادهم، می‌مانم منتظر لحظه‌ی ناب و یگانه‌ای به نام تحویل سال و عهد دارم با خودم که دیگر بیهوده ندوم، بهتر باشم، بیشتر باشم، برای خودم و کسانم و وطنی که مرا زاده و من بدون بودنش و سربلندیش کمتر از هیچم.

من در لحظه‌ی تحویل سال دیگر خواهم شد، حتی اگر لحظه‌ی تحویل سال بهانه‌ای احمقانه باشد. من وارث تاریخِ لحظه‌های تکان دهنده‌ام. من وارث تاریخِ پیله کردن به خودم. من عهدی دارم برای دیگر شدن در ثانیه‌ای که سال کهنه بار به دوش سال نو خواهد داد، حتی اگر همه‌ی لحظه‌های دیگر هم همین خاصیت را داشته باشند.

نوروتان پیروز، هر روزتان نوروز، ایران‌مان به‌روز.

دوستت دارم ایرانم، وطنم، جانم. نوروزت گرامی!

 

 

 

 


 

Advertisements

Written by فرجام

مارس 20, 2013 at 4:01 ق.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

در این هراسِ همیشه

with 2 comments

 

 

در این دیارِ دمادم دریغ باریدن

در این دروغ و دغل را طریق نامیدن

  در این هجوم هزیمت، شکست همواره
به سرفرازیِ عهدِ عتیق بالیدن

شکستنِ دلِ پیوند رود با دریا
به رود سد و به دریا غریق بخشیدن

 به امرِ باور و نهی از گناهِ دانستن
مجاهدانه به سعیِ بلیغ کوشیدن

رفیق‌های قدیمیِ تازه دولت‌مند
به پاس حاصل عمر از رفیق دزدیدن

مبارزان مجازی، سکوت در سایه
در این قیامتِ غارت عمیق خوابیدن

جدال سبز گیاه و کویرِ ویران‌گر
ز شاخه‌های درختان حریق روییدن

در این همیشه شب، این بی طلوعِ بی فردا
چه باک از لبِ بی‌رحم تیغ بوسیدن؟


بیست و سوم اسفند نود و یک

این سال تلخ و سخت و بد را بی ترانه تمام نکردم. فردا روزِ دیگری است.

پی نوشت: بیت چهارم جای «به امر باور و ایمان به محوِ دانستن» را باید با این که هست عوض می‌کردم و کردم

این نوشته چاره‌ای ندارد جز تقدیم شدن به نامِ عزیزِ دو ناکامِ هم‌نام، به تکرار دریغ در این دیار: تقدیم به محمد مختاری، و به محمد مختاری

 

Written by فرجام

مارس 14, 2013 at 11:29 ق.ظ.

نوشته شده در ترانه ها

جان سخت

with 4 comments

وسط مصاحبه کاری است. برانداز می‌شوم خودم و پیشینه‌ی کاغذی که ساخته‌ام از کارهایی که کرده‌ام. صدای ناباوری را می‌شنوم که می‌گوید: ایشان از جا مانده‌های نسلی منقرض شده هستند انگار. این که این را تعریف بدانید یا تحقیر خیلی بستگی دارد چه می‌دانید و چطور نگاه می‌کنید البته.

کودک ریز نقش سیاه سوخته‌ی کلاس چهارمم. قد و هیکلم می‌خورد خانه‌ی پر کلاس اول باشم. معلم نداریم و توی حیاط کوچک مدرسه‌ایم و چون زنگ ورزش نیست از توپ و فوتبال خبری نیست. تصمیم می‌گیریم با هم بجنگیم. یکه بزن کلاس و پسر خانم مدیر یک طرف و بقیه کلاس یک طرف. جنگ شروع می‌شود و با خنده و سر و صدا می‌ریزیم سر هم. هر چه جنگ جدی‌تر می‌شود طرف ما می‌ریزد و طرف مقابل می‌زاید. تا می‌رسیم به آنجا که ناگهان می‌فهمم آن دو نفر شده همه‌ی کلاس و طرف من فقط منم، روبروی یک کلاس زهرخند‌ انتقامجو. ترسیده و خسته و گیج می‌گردم دنبال تحقیری که منتظرم است و طول نمی‌کشد شنیدنش: پوشکت را پوشیده‌ای یا نه بچه ننه؟

من، مدتی قبل سرِ کلاسِ چهارم، پای تخته، پیش چشم همه‌ی شاگردان شلوارم را خیس کرده بودم. چه فرقی می‌کرد چرا و چطور؟ چه اهمیتی داشت چه مرضی داشتم و چه آمده بوده بر سرم و چه شده بود که این لحظه‌ی ترسناک ثبت شده. کسی چنین سوژه‌ی نابی را برای دست گرفتن و توی سر زدن مگر رها می‌کند تا به چیز دیگری فکر کند؟ آن هم در یک دبستان پسرانه؟ فقط توانسته بودم بی‌صدا اشک بریزم در آن لحظه‌هایی که پاهایم هم یادم رفته بود که رویشان ایستاده خشکیده بودم. در یکی دو روز توی خانه پنهان شدن آن قدر دلم ریخته بود و سرم گیج رفته بود که با همان عقل کودکانه فهمیده بودم تنها دو راه برایم مانده: یا خودم را از اینجا به بعد یک شاشوی تو سری خور بپذیرم یا راهی پیدا کنم برای نجات خودم. راه دوم را انتخاب کردم و برگشتم به مدرسه. بی آنکه بدانم راهی که قرار است پیدا کنم کجاست و سختیش چقدر است.

روبرویم یک کلاس ایستاده بود و می‌خندید. بغضم جمع شده بود و اشکم آماده بود برای فرو ریختن. آخرین چیزی که یادم هست توی دلم تکرار می‌کردم من فرار نمی‌کنم! من شکست نمی‌خورم! … صحنه‌ی بعدی که یادم میاید دست و پایم را فراش و ناظم و چند نفر دیگر گرفته بودند و داشتم فریاد می‌زدم و تقلا می‌کردم و همه‌ی کلاس مبهوت و عقب کشیده نگاهم می‌کرد. روایت این است که خون چشمهایم را گرفته بوده و با فریاد و اشک حمله کرده بودم به سمت همه. اول خندیده بودند، بعد تعجب، بعد ریخته بودند سرم، بعد کتک مفصل، بعد دلسوزی، بعد ترس و بعد فرار. انگار آماده بودم تا پای مردن این کتک کاری را پیش ببرم. خانم مدیر همه‌ی کلاس را تنبیه کرد. حتی پسرش را. هیچ وقت باور نکرد آن همه پسربچه از منِ ریقوی سیاه سوخته کتک خورده بودند.

در تمام این همه سال که بر من گذشت دیگر جز دو سه بار بیرون از خانه کتک کاری نکردم. اما دیگر یاد گرفتم که وقت گیر کردن در چاله و لجن مال شدن منتظر دست نجات دهنده نباشم. یاد گرفتم گندی که به خودم زده‌ام را باید و می‌توانم پاک کنم. و این بایستن و توانستن چقدر و چقدر و چقدر سخت است. یاد گرفتم این تصویر سینمایی قهرمان محبوب و تنهایی که در نمای نزدیک فریاد می‌کشد به روی دشمن مال همان سینماست. تو وقتی تنهایی نه محبوبی نه قهرمان. وقتی پیروزی در دستانت نیست تنها ماندن محتمل‌ترین پیشامد است. وقت تنهایی تو موجود بیچاره و مطرودی هستی و چه بهانه‌ای بالاتر از این برای جنگیدن و کوتاه نیامدن؟ وقتی یک دنیا به سرت ریخته، پیش و بیش از فکر کردن به شکست دادن دنیا باید مصمم به شکست نخوردن و کوتاه نیامدن و جا نزدن بود.

این راست است. تصویرِ جنگجوی تنهای مانده در قاب، تصویر نسل منقرض شده‌ی من است. ماندن در این تصویر نه انتخاب بوده نه دلخواه. من و نسل منقرضِ من چاره‌ای نداشته‌ایم جز ماندن در این قاب. چاره‌ای نداریم جز باز ماندن و باز ننشستن. بعضی‌ها سرمایه‌ای ندارند جز سرسختی. جز امید. جز خم نشدن و نشکستن.

Written by فرجام

مارس 5, 2013 at 10:53 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: