فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

Archive for سپتامبر 2008

پاراالمپیک

with 18 comments

سلام. خوبی؟ اگر از حال ما خواسته باشی خوب نیستیم. خسته ایم. رسیده ام به سرگردنه اولین کم آوردن. یادت هست چطور مثل بز می دویدم و خسته نمی شدم؟ می دانی چند سال است به زور و ضرب می کشم هم چنان این تن را؟ می دانی پاها به فرمانم نیستند؟ خیلی وقت است نیستند و نمی خواهم باورشان کنم. باز افتادم گیر یک آقای دکتر بداخلاق که ریسه می کند: از پله بالا نرو، روی زمین نشین و نخواب، نماز را روی صندلی بخوان…. مثل چند سال پیش و کمی جدی تر. یعنی دویدن و زیر توپ زدن تعطیل. چند نفر می فهمند سنگینی این حکم را برای من؟ یعنی چه اصلا؟ یعنی هیچ وقت دیگر باد را مهمان نکنم به پیچیدن میان من تن داده به دویدن؟ یعنی همه دنیایم نشود جسم گردی که جادویم کرده از خیلی قبل تر از کودکی؟ من نمی توانم. من… نمی توانم. جوان که بودم هر روز با این جمله بیدار می شدم. سریع می روم، جوان می میرم. نشد! و حالا می خواهند دویدن را از پاهایم بگیرند و من نمی توانم. ترجیح می دهم آبرومندانه الکم را بیاویزم. مردانه تر. مثلاً وسط زمین بازی. مثلاً موقع دویدن.

آقای دکتر می فرمایند شنا کن شاید از تیغم نجات پیدا کنی. و من مخلص این مدل دارو و درمان هم هستم.

Advertisements

Written by فرجام

سپتامبر 14, 2008 at 6:33 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

هر چه قدر هم آدم رازداری باشم یا نباشم، نمی توانم این یکی را مخفی کنم. فروتنی و جنبه اش راندارم. دارم می میرم از خوشی نوشتن. اینجا دنیای دیگری است. این جا را مدتهاست عاشقانه دوست دارم. مدتها پیش از تولد عزیزش. مهمانتان می کنم به عزیزترین جای نوشتن

Written by فرجام

سپتامبر 2, 2008 at 6:25 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: