فرجام

شعر، ترانه و فکرهای مکتوب

Archive for نوامبر 2010

مشت زنی

with 14 comments

فارست گامپ را نمی دانم دیده اید یا نه. از فیلم های زندگی من است. قصه آدمی ساده تر از زندگی که ته زندگی را در می آورد. فارست حسرت و آرزوی من است. نگاهش اسیر هیچ پیچیدگی و سختی نیست. آرام است و ساده و صاف. من فارست گامپ را نمی دانم چقدر دوست دارم.

گاهی زندگی می شود مشت زنی. مشت زنی با حریفی بی رحم و گردن کلفت. خواه اسمش زندگی باشد یا آدمی میان زندگی. می اندازدت گوشه رینگ و می زند. چپ و راست و سریع و سنگین. بی توقف و بی رحم و پشت هم می زند. نه وقت می ماند نفس بکشی نه ناله کنی نه فرار کنی و نه دفاع. تنها چاره هر ضربه رسیدن ضربه بعدی است. بزرگترین بلایی که گوشه رینگ سر آدم می آید این است که قدرت فکر کردن را از دست می دهی. دست هایت جمع نمی شود برای حمله یا دفاع. پاهایت فرمان نمی برد و فرمان نمی دهد حتی برای فرار. این جاست که شمارش معکوس برایت آغاز می شود اگر سپر نشوی برای سرت. اگر نتوانی خودت را جمع کنی برای فکر کردن. فرجامت ضربه فنی است یا ضربه مغزی.

وقتی توانستی زیر دست هایت پنهان شوی و بتوانی فکر کنی، زیر ضربه های پشت هم که سرت را هدف گرفته و فرود می آید بر بدنت، تازه می توانی شروع کنی به بیرون آمدن از گوشه رینگ. می توانی راه پیدا کنی. جا خالی بدهی. خودت را زمین بزنی و نفسی بگیری برای دوباره بلند شدن. فرار کنی و دور رینگ بدوی. تو هم خودت را جمع کنی و ضربه بزنی. فکر کنی به این که کجا بزنی که کاری باشد. کجا بزنی که کاری تر باشد. قوایت را جمع کنی تا دوام بیاوری و ببری و نبازی. این که کدام را انتخاب می کنی و چقدر درست انتخاب می کنی بسته به این است که گوشه رینگ چقدر توانسته ای ذهنت را دور از ضربه ها نگه داری. چقدر تحمل داشته ای و چقدر توان. بسته به این است که بفهمی این ضربه های پشت هم فقط درد ندارند. هیجان و تپش می آورند و کورت می کنند. آن قدر کور که به تنها چیزی که فکر نمی توانی بکنی اصل داستان است. این که بتوانی فکر کنی به چیزی بیش از برد و باخت. به بهای برد و بهای باخت. به این که حساب کنی باختن چه خواهد گرفت و بردن چه خواهد داد در این جنگ وحشیانه که اسمش زندگی است یا رابطه یا رفاه یا عشق یا کار یا هوس یا خوشبختی یا هر بهانه دیگری. فکر کنی به این که شاید یک راه هم این باشد که دستکش هایت را در بیاوری و پرت کنی وسط میدان و از رینگ بیرون بروی. بهای بیرون رفتن از میدان همیشه معلوم است. اما ضربه های پشت هم گاهی نمی گذارد بفهمی بهای ماندن میان رینگ برای تو چقدر است. گاهی ضربه ها برای همین پشت هم به سر و صورتت می آید. گاهی زندگی یا آدمی در زندگی از مشت زدن یا مشت خوردن تو بالا می رود. بردن یا باختن تو فرقی نمی کند. باید کسی باشد که بزند یا بخورد. و هر قهرمانی هر چه قدر هم قهرمان باشد، تا ضربه فنی یا ضربه مغزی اعتبار و محل و خریدار دارد. برنده بازی گاهی بازی گردان است نه بازیکن. گاهی حتی بردن تو یعنی ساقط شدن دیگری.

فارست گامپ در لحظه ای بی اندازه نا امید شروع می کند به دویدن. ماه ها می دود و جماعتی هم به دنبالش. می شود خبر و نماد و نشانه. می شود معنی دویدن. اما جایی در اوج، می ایستد، به خودش و اطرافش نگاه می کند و بی آن که شرم کند از این همه راه دویده و این همه آدم در پس و پیش، می فهمد که این دویدن دیگر بس است. بی هیچ حرفی قیچی می زند و آرام برمی گردد به خانه. فارست گامپ حسرت و آرزوی من است. حسرت و آرزوی این روزهای ذهن مشت خورده من.

Advertisements

Written by فرجام

نوامبر 24, 2010 at 12:11 ق.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

حوصله

with 10 comments

خیال می رود به شاعری. جواب می آید که نه! که شاعری دل و شوق و حوصله و امید و احساس اغراق شده می خواهد. زخم سرباز شاعرانه می خواهد. این ها نه این است که تو داری. دل زنگار بسته و نگاه سیاه ترسیده و تلخ و بی حوصلگی و گرفتار شدن در طناب تنگی به نام زندگی. شاعرانگی عاشقانه گفتن می خواهد که تو دیگر نداری. شاعرانگی ات هم گفتن از زخم آهن است نه زبان. از ته کوچه است که دیوار پرش کرده. تلخ و دل مرده است. می جنگم با خودم که من هنوز زنده ام. که هنوز یادم هست. و می گویم. اما این ها را به خودم می پیچم و می گویم. حتی همین مغازله هم ته مزه تلخ را دارد. این یعنی من از دست رفته ام؟ کاش بازار شاعرانگی هنوز رونق داشت. دست کم به قدر دکان جمله نوشتن.

 

نماز بر تو برده ام، عذاب کن، زلزله کن

یا که نگاهکی به این، عاشق رو به قبله کن

 

اسیر بوی تن تو، حسرت بوییدن تو

بیا و فکر چاره ای به حال این فاصله کن

 

پای نمی کشد مرا، دست نمی رود مرا

دلم نمی تپد مرا، تو ختم این غائله کن

 

ندیده بوده ای مرا، که نیستم بدون تو

چون که به چشمت آمدم، به گوشم از من گله کن

 

به دل نوشته های من، اگر که دل نمی دهی

به طعم خیس بوسه ای، شعر ترم را صله کن

 

نترس از بد شدنم، گم شدنم، رد شدنم

من از تو سر نمی روم، کمی مرا حوصله کن

 

تهران – روزهای آخر سی و شش سالگی

پی نوشت: در دو نقطه بازنویسی شد. پیدا کنید پرتقال فروش را

Written by فرجام

نوامبر 8, 2010 at 7:09 ب.ظ.

نوشته شده در ترانه ها

طاقت

with 5 comments

چگونه طاقت بیاورم؟ چگونه تحمل کنم؟ … می گویی جواب این را بده اگر راست می گویی. من نگفته ام می دانم. نگفته ام راست می گویم. فقط دردی داشته ام و کشیده ام و سعی می کنم خجالت نبرم از بلند روایت کردنش، شاید هم قصه ای را از هم درد شدن رها کنم. جواب این را هم که می پرسی، با آن چه می فهمم می گویم. اما یادت باشد! این ها دانش نیست. این ها تلخی دردهای مانده در جان است. دردهای مثل هم است. همین است اگر میبینی به جانت می نشیند گاهی. همین!

از این جا شروع نکن که قوی باشی و کم نیاوری و تاب بیاوری. از این جا شروع کن که بفهمی. از دردت شروع کن. دردت را بشناس.مشکلت را پیدا کن. مشکل یک جور مرض است و طاقت یک جور مسکن. مسکن درمان بیماری نیست. تحمل مال وقتی است که دردت سر و تهی دارد که می دانی و می شناسیش. تحمل ظرفی است که بیش از بارش درد جا داشته باشد. اگر نه که هر ظرفی وقتی و جایی پر می شود و لبریز می شود و سر می رود. هر ظرفی حتما با چیزی می شکند. اگر ظرف می گذاری زیر چکه دردت بگذار. اما ظرفت اندازه این کار باشد و مال این کار باشد. اگر نه فقط ظرفت را شکسته ای و وقتت را باخته ای.

گاهی تحمل خوب است که چکه های دردت جمع نشود و آب زندگیت را نبرد. گاهی چکه ها آن قدر کم است که ظرف کوچکی بس است برای مهارش. گاهی سوراخ آن قدر کوچک است که ظرفی بس است برای رسیدن به ترمیم و درمانش. گاهی تحمل خوب است برای یافتن و کندن ریشه درد. اما سقف ریخته را با کدام ظرف می خواهی چاره کنی؟ چکه روز و شب یک بند را با کدام ظرف؟ گاهی درد آن قدر بزرگ است که تحمل هم به ثانیه ای خرد می شود زیر بارش. گاهی آن قدر مدام و سمج است که هر چه هم کوچک، آخر از پا درت می آورد و هیچ تحملی هم حریفش نیست. پس وقتی تحمل کن که جای تحمل کردن است. آن وقت باید قوی باشی و کم نیاوری و تاب بیاوری تا درد بگذرد و شب بگذرد و تب بگذرد.

آن وقت اما که دیدی تحمل چاره نیست و ظرف کوچکی است و ظرف بی ربطی است، بنشین و کمی فکر کن. همین. وقتی تحمل چاره نیست تامل کن. تفکر کن. به جای دفاع حمله کن. به جای تحمل به دردت حمله کن و از شکل بیاندازش. اگر از چیزی و کسی دریغ شده ای فکر کن به این که آن تو نبوده و آنش نبوده ای و اگر نبوده ای درد برای چه؟ اگر باخته ای فکر کن که قدر برنده شدن نبوده ای و کار داری هنوز و افسوس را عبرت کن. اگر زخم خورده ای و از پشت خورده ای فکر کن به سادگی و پشت کردنت، تا تحمل نکنی درد نامردی خوردن را. و یادت باشد که خودت را گول نزنی.

ممنون که این چند خط را طاقت آوردی. سر و تهش حرفش معلوم بود و آدمش هم. اگر حرص می خوری از خواندنش هم بی خود تحمل می کنی. فکر کن به این که چرا این جا آمده ای که چیزی بخوانی و حرصش را بخوری. این طور شک نکن که طاقتت تاق می شود و چیزی از دهانت در می رود پای این نوشته. گفتم که تحمل همیشه چاره نیست. گاهی تامل کن به جایش. دردت را از شکل بیانداز به جایش.

Written by فرجام

نوامبر 6, 2010 at 9:45 ب.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

آبان

with 11 comments

من زاده آبانم. یعنی میانه خزان. خزان برای من اوج زندگی است. لحظه جان دادن. آن هم جان دادنی باشکوه. آن قدر که فرصت کنی زرد و سرخ بشوی و خشکیده شوی و برگریزان کنی. آرام آرام گرما گم کنی و روز کوتاه کنی و پیمانه تهی کنی. پاییز یعنی گذشتن از زندگی. پاییز یعنی چیزی فراتر از زندگی.

بوی پاییز که می آید تنم می لرزد همیشه. روزهای کوتاه و سرد و تصویر حک شده گم شدن بی خیالی تابستان در چوب و خط مدرسه دلم را همیشه خالی می کند. من از رفتن تابستان و آمدن مهر همیشه گیجم. انگار می خواهم فرار کنم از اتفاقی که می افتد و نمی توانم. انگار دل می بندم به این بار نیامدن پاییز و نرفتن تابستان. هر روز گرما و سرما را می پایم و لبخند می زنم که هنوز گرم است. هنوز نیامده. شاید نیاید. مهر برزخ من است. برزخ و گیجی هر سال من.

آبان اما راحتم می کند. می آید و قال را می کند. دو دلی تمام میشود. تابستان که آرزوی من است می میرد و پاییز قد راست می کند، که خود من است. آبان برگریزان می کند. خش خش می کند. می بارد. می لرزد. به جان خودش چنگ می زند و همیشه هم تمام می شود بی آن که چیزی را شروع کند یا تمام کند. آبان هزار حرف نگفته دارد که همیشه گم می شود میان مهر و آذر. آبان عاشق مردن است و محکوم به زندگی. آبان تنهایی عمیقی است که محکوم است به دیده نشدن. آّبان میانه راه فرود آمدن است. آبان یعنی پایان مهر و آغاز آذر. میانه تن به تنی تابستان و زمستان. یعنی بی قراری و ناپایداری. آبان یعنی تنهایی و تنهایی و تنهایی. تنهایی عمیقی که محکوم است به دیده نشدن. آبان ماه من است. من زاده آبانم.

Written by فرجام

نوامبر 1, 2010 at 12:13 ق.ظ.

نوشته شده در نوشته ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: